eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
886 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #یک‌بیابان_حرف‌های‌بکر🏜 تمام حروف روی خم شاخه‌ای زیر تگرگ بی‌وقت سحرگاهی
💥 📃 🧩 این روزها بیشتر ساکتم و تماشا می‌کنم. و با بی‌عاطفگیِ محض، خودم را از هر چه که می‌خواهد، جدا کرده‌ام. این حالت درونم با یک تصویر همراه است. مرد بی خیالی که روی کاناپه تلویزیون تماشا می‌کند، از سر بی‌حوصلگی کانال‌ها را بالا و پایین می‌کند و از همه‌ی اتفاقات دور و بر بی‌اطلاع است؛ یک نوع عدم حضور عامدانه. به نظر من بزرگترین جوندگان حشرات هستند، برای این که آنها با آن جثه‌های کوچک و فاقد اهمیت می‌توانند ذره ذره احساس آرامش را از بین ببرند درست مثل یک موریانه که پایه‌های چوبی یک تخت را به طور کامل می‌جود و آن وقت باید در انتظار فروپاشی بود. به من نگاه کن! نمونه‌ی نغز این مثال! اینجا چه کار می‌کنم؟ تمام بدبختی‌ها را کنار گذاشته‌ام و اسکناس های زیادی هدر داده‌ام که فقط بتوانم یقه‌ام را از این منجلاب بیرون بکشم... بله، لحظات خوشی هم بوده، اما به گور تمام آن خوشی‌های بی‌جهت. باور کن همه‌اش از سر بچگی و خامی بود. مگر چند ساله بودم که این بلا را به سر خودم آوردم؟ هجده سال. یادم است وقتی اعضای فامیلش من را که هنوز سبیلم سبز نشده بود می‌دیدند پنهانی و گاهی آشکار پوزخند می‌زدند و مادر و دختر برای پنهان کردن سن واقعی‌ام یک تاریخ تولد جعلی از من به آنها اعلام می‌کردند تا بیست و یکی دو ساله به نظر برسم. آن روزهای خامی، من هم سرباز بودم و هم در تدارک ازدواج و دلواپس زندگی. و بعدتر هم تمام زندگی‌ام شد  دویدن‌های بی‌حاصل. نفهمیدم چطور جوانی‌ام رفت. این عشق و عاشقی همه چیزم را سوزاند. آخر یکی نبود بگوید عشق یک طرفه به چه درد می‌خورد؟ و حالا بعد از کلی در به دری و خانه به دوشی، بعد از این همه مصیبت، و به دندان گرفتن دوتا بچه‌ی قد و نیم قد، بعد از تمام شدن تحصیلات خانم، بعدِ از آب و گل درآمدن بچه‌هایی که پدر و مادرشان فقط خودم بوده‌ام آواره‌ی دادگاه‌ها شده‌ام. آخر مگر می‌شود؟ گویا ماهی رسیده است به دمش! نفعم تمام شده و باید منتظر تیپا باشم. دوست عزیز! شما که قاضی نیستید، قرار نیست رأی صادر کنید. این صحبت‌های به قول شما یک جانبه صرفا‌ً درددل مردی است که بدبختی تا گلویش بالا آمده، همین‌. شما هم لطف کردی و شنوده‌ی زیاده گویی‌های من بودی. باید دیگر از هم جدا شویم... چه بگویم؟! هر چه می‌خواهد بشود من خودم را سپرده‌ام به دست تقدیر... همه می‌گویند باز هم به ضررت می‌شود. مثل دو انسان متمدن رفتار کنید. سنگ‌هایتان را از هم وابکنید. یا رومی روم یا زنگی زنگ. آخر دیگر چه حرفی مانده؟ نه او می‌تواند ادامه دهد نه من، تکلیف حق و حقوق را هم باید دادگاه روشن کند. سیاهه‌ی اموالم را تسلیم دادگاه کرده‌ام. همان ماشین لکنده‌ام و قوطی کبریت اجاره‌ای را. فیش حقوقی‌ام را هم ضمیمه کرده‌ام. فقط باید منتظر تقسیط دادگاه باشم.  نه، نه، توی چشمم فکر کنم آشغال رفت. یک فوت کوچک درستش می‌کند....خیلی ممنونم دوست عزیز، دیگر امیدم اول به خدا و بعد به رأی این دادگاه است. خدانگهدار... خدانگهدر. ✅ @zohreghafori✍️🏻 📆 ۱۴۰۵/۷/۱۷ 🆔️ @tarhe_tahavol⏳️ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://abzarek.ir/service-p/msg/5550083
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
AUD-20221204-WA0000.
زمان: حجم: 3.6M
🌺صوت حدیث کسا 🎤محسن فرهمند ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۴ 🎬 درسا نگاه خشمگینش را از روی آتوسا برنداشت. گودی بلافاصله گفت: - ضدحال نزن آتوس
🔥 🎬 صدای شاد انوشک سر همه را به طرف راهروی خروجی کشاند: - بَه!.. ببینید کی اینجاست! مردی سرخوش صدا بلند کرد: - کجایید رفقا؟ مازارخان اومده! ابروهای درسا بالا رفت. آتوسا درحالی‌که با تنفر زمزمه می‌کرد:«این تحفه که باز اومد!» برگشت و باز مشغول‌ تخمه خوردن شد. درسا متوجه حرف او شد و برای دیدن مرد تازه‌وارد مشتاق‌تر.  مرد جوانی با لباس پلنگی نظامی از راهرو درآمد. نگاه درسا از دیدن لباس او گرد شد. مرد جوان، موهای کوتاهی داشت و ریش و سبیلی سیاه صورتش را پوشانده بود. گودی که با شنیدن صدای او بلند شده بود، به استقبالش رفت: - پسر! تو چطور‌ در رفتی؟! مازار دو دستش را بالا برد: - عه؟!.. گودی فرفری؟ گودی هم دو دستش را بالا برد و هر دو، کف دستانشان را به هم کوبیدند و بعد در آغوش هم فرو رفتند. باتیس بدون آنکه از جا برخیزد، گفت: - مازار! گفتیم فرستادنت خط مقدم! مازار از گودی جدا شد و رو کرد به دو برادر دوقلو: - مفت‌خورای گردن‌کلفت هم که هستن... نگاهی روی میز چرخاند و ادامه داد: - سوروسات هم مهیا کردید... ولی تنها تنها نامردا؟ هم‌زمان که زیپ اورکتش را باز می‌کرد رو به آرت کرد: - هی آرت!... پاشو بساط مخصوص منو بیار، من از همه‌ی اینا نسخ‌ترم. آرت که تا این‌زمان خود را به بی‌خیالی زده بود، با غرغری زیر لب بلند شد و به طرف آشپزخانه راه افتاد. مازار اورکتش را بیرون آورد. روی پشتی مبل انداخت. سر جای گودی نشست، آخیش گفت و ادامه داد: - جون خودتون خیلی وقته به خودم نرسیدم. در همین‌ حین چشمانش به آتوسا و درسا افتاد و زود گوشه‌ی لبش بالا رفت. خود را جلو‌ کشید: - ببین کی این‌جاست؟!.. آتوساخانم!.. پرهام‌خان خبر دارن این‌جایی؟ درسا طعنه لحن مازار را خوب فهمید؛ اما دلیل و معنی آن را نفهمید. اصلاً مازار چه ربطی به دخترعمویش داشت که طعنه بزند؟ آتوسا پشت چشمی نازک کرد. بدون آنکه دست از شکستن تخمه بکشد، گفت: - خودش این‌جاست، با سالارخان جلسه داره. مازار سری تکان داد: - پس داره جای سیامکو می‌گیره. آتوسا که نگاهش را بی‌هدف به تصاویر تلویزیون داده بود، گفت: - سیامک همین روزا میاد می‌شینه جای خودش. مازار فقط پوزخندی زد و نگاهش را از آتوسا به طرف درسا چرخاند. لبخند محوی زد و میخ درسا شد: - بانو رو معرفی نمی‌کنی آتوسا؟ این بار درسا به جای آتوسا گفت: - من درسام، خواهر پرهام. مازار ابروهایش را بالا داد و «آهان»ی گفت و چند بار آرام‌ سر تکان داد: - خوشبختم که یه آراسته‌ی دیگه هم به جمعمون اضافه شد. آرت یک سینی روی میز گذاشت که یک بطری سرخ‌رنگ، یک نیم‌لیوان و چند سیگار پیچیده شده، درون یک جاسیگاری در آن بود. مازار یکی از سیگارها را برداشت و با فندکی که روی میز بود، آن را گیراند و بعد سرجایش نشست. بوی عجیبی به مشام درسا زد که شبیه بوی هیچ سیگاری نبود. مازار خم شد. بطری را برداشت. در آن را باز کرد و به طرف درسا گرفت. - همراهی می‌کنید؟ درسا سری به اطراف تکان داد: - نه! مازار ابرویی بالا انداخت: - چرا؟.. می‌دونی این بطری مخصوص منه و مازار هم عادت نداره به هرکسی تعارفش کنه؟ افسون از جایی که لم داده بود، با بی‌حالی گفت: - زحمت نکش، خانم پاستوریزه‌س... یه دونه از اون کشیدنی‌هاتو اَخ کن این طرف. درسا اخم کرده به طرف او برگشت. افسون سیگاری را که مازار برایش پرت کرده بود را از روی پاهایش برداشت و درحالی‌که پاهای عریانش را روی هم می‌انداخت، با فندکی آن را گیراند. پکی زد و بعد بین انگشتانش نگه داشت. رو به درسا کرد: - چته ترش کردی؟ مگه دروغه؟ مازار از مایع برای خودش ریخت: - من که خوشم اومد... خوبه مثل تو باشه.. این‌قدر بخوره که وا بره؟ درسا درک نمی‌کرد چرا مازار باید از او حمایت کند؟ به طرف او برگشت. مازار لیوانش را بالا آورد و ادامه داد: - این خصلت آراسته‌هاست که افتخار نمیدن هرجایی با هر کسی بخورن، امیدوارم زود خودی محسوب بشیم برای بانو. آتوسا بدون آنکه چشم از تلویزیون بردارد، گفت: - خوبه ما رو می‌شناسی و باز تعارف می‌زنی. مازار نگاهش را به طرف آتوسا چرخاند: - فکر کردم یکی‌تون شاید یه مدل دیگه باشه. آتوسا همان‌طور که نگاه به صفحه تلویزیون دوخته و تخمه می‌شکست، طعنه زد: - خب اشتباه فکر کردی. لحن حرف زدن این دو نفر باهم طوری بود که گویا چیزی بین آنها بوده و درسا نمی‌دانست چه! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۷/۱۸ 💥 @tarhe_tahavol 📻 💭 @ANAR_NEWSS 🎙 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا