💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۳۹ 🎬 چهار دقیقه از ساعت ده گذشته بود که درسا همراه پرهام، سوار بر موتور از خانه بیر
#تب_تند 🔥
#قسمت۴۰ 🎬
یک طرف کوچه را دیوار مدرسه گرفته بود و طرف دیگر را خانههای یک طبقه و دو طبقه قدیمی. کوچه هیچ روشنایی خاصی جز نور پنجرههای خانهها نداشت و برای مخفیکاریِ محیطی عالی بود. درسا در فکر یافتن موقعیتی بود که در همین تاریکی، چفیه را جایی رها کند. آتوسا جعبهی آدامسی را از جیب بیرون آورد. یکی در دهان گذاشت و با تعارف کردن آن به درسا و گفتن «چرا ساکتی؟» او را ناکام گذاشت. درسا هم وقتی توجه او را دید، مجبور شد فعلاً زمان خلاص شدن از دست چفیه را عقب بیندازد. یکی از آدامسها را برداشت:
- چی؟
آتوسا که در حال تکان دادن اسپری قرمزرنگ درون دستش با صدای تقتق بود، گفت:
- میگم چرا حرف نمیزنی؟
درسا همزمان که آدامس را در جیب میگذاشت، اسپری خودش را آماده کرد:
- چی بگم؟
به شروع دیوار مدرسه رسیده بودند. آتوسا اشارهای به دیوار کرد:
- از همینجا شروع کن و همزمان بگو چت شده؟
درسا اسپری به دست روبهروی دیوار آجری ایستاد و نگاه به آن دوخت:
- هیچی نشده.
آتوسا ضربهای به بازویش زد تا حرف بزند.
- بگو دیگه.
درسا به طرف او برگشت. نمیتوانست بگوید درمورد محتویات جیبش فکر میکند، اما باید به طریقی او را دست به سر میکرد. ناگهان چیزی به ذهنش زد:
- آتوسا؟ یه سؤال بپرسم ناراحت نمیشی؟
آتوسا کمی فاصله گرفت و درحالیکه به دیوار نگاه میکرد گفت:
- نه خره، بپرس!
مشغول نوشتن چیزی شد و درسا پرسید:
- بین تو و مازار چیزی هست؟
به آنی سرخوشی آتوسا پرید. دست از نوشتن کشید و رو به او کرد. درسا متوجه ناراحتی او شد و دستپاچه گفت:
- اصلاً ولش کن..نمیخواد چیزی بگی.. ما برای کار اومدیم.
آتوسا کاملاً به طرفش برگشت. لحنش آرام اما ناراحت بود:
- باید میفهمیدم که مسئله چیه!
قدمی به او نزدیک شد:
- قبل از اینکه شروع کنی بهتره تکلیف این حرفو مشخص کنم، تو به من شک کردی؟!
لحن آتوسا جدی شده بود. درسا هم که فقط یک نقطهی کوچک روی دیوار گذاشته بود، دست کشید و به طرف او برگشت. آتوسا به چشمانش خیره شد:
- ترسیدی من هم یه کثافتی باشم عین افسون؟
درسا سریع سر تکان داد:
- نه، نه، اصلاً منظورم این نبود.. تو دخترعَمومی.. من خوب میشناسمت. من بهت شک ندارم.
آتوسا نگاهش را از او گرفت و در کوچهی خلوت گرداند:
- ناراحت نیستم ازت.. کاملاً طبیعیه.. امروز رفتی و افسون رو دیدی، اون هرزه هم حرف از تعهد نداشتن سیامک زد.. حالا فکر کردی وقتی سیامک اونه، چرا خواهرش این نباشه.
رو به طرف درسا چرخاند:
- حق داری از زندگی داداشت بترسی.
درسا برای درست کردن وضعیت دست آتوسا را گرفت:
- حرف توی دهن من نذار، من هیچوقت چنین فکری نکردم، من کاری به رابطه افسون و سیامک ندارم، پرهام هم از من بزرگتره و بیشتر حالیشه، پس وقتی میگه فقط آتوسا، حتماً ازت مطمئنه که میگه.
لحظهای مکث کرد و ادامه داد:
- اما من هم بچه و احمق نیستم.. اونقدر حالیمه که بفهمم نگاه مازار به تو عادی نبود.. فقط خواستم بفهمم چرا؟ حالا اگه دلخور شدی، فراموشش کن.
آتوسا لحظهای به انتهای کوچه نگاه کرد که نور زرد تیر چراغ برقی که در خیابان قرار داشت، کمی آن روشن کرده بود. بعد از لحظاتی به طرف درسا برگشت و با صدای گرفتهای گفت:
- درسته، افسون راست میگه، من هم خوب خبر دارم که سیامک همزمان که با افسونه با دخترای دیگه هم هست.. از هرکی خوشش بیاد میبرتش خونش، بابا بهش حساس شده بود، میگفت کثافتکاری نکن، اونم مجبور شد افسون رو بیاره به عنوان پارتنرش معرفی کنه به همه، تا بابا فکر کنه اون فقط با یه نفره..پرهام هم میدونه، اما مامان و بابا فکر میکنن سیامک فقط با افسون میگشته. سیامک میگه تعهد داشتن به یه نفر کار مسخرهایه درحالیکه آزادم و میتونم با هرکی هر چقدر دلم خواست وقت بگذرونم و بعد عوضش کنم.
لبخندی روی لب آتوسا نشست و رو به درسا کرد:
- برعکس پرهام.. اون میگه عشق و زندگی فقط با یه نفر، میگه عمر آدم اونقدر نیست که پای این و اون تلف بشه.. آخرش هم نفهمی چیکار کردی... اصلاً همین خصلت پرهام منو دیوونه کرده، میدونم بره وسط لاسوگاس هم غیر من کسی رو نمیخواد.. بچهم هنوز قدیمی فکر میکنه و همین خاصش کرده.
درسا هم برادرش را میشناخت و گاهی اوقات از این تفکراتش که هیچ به جو خانوادهشان نمیخورد، تعجب میکرد.
#پایان_قسمت۴۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۲۶
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
هدایت شده از ابدیت در پیش داریم
770.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این سه روز را جدی بگیرید؛ برای سلامتی رهبر انقلاب در میادین قربانی کنید
پیام مهم آیت الله عابدینی:
🔻وظیفه شرعی ماست که هرکس در هر کجا و به هر تعداد که میتواند، بهصورت فردی یا گروهی، در پویش نذر قربانی به نیت سلامتی امام زمان (عج) و رهبر معظم انقلاب، حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای (حفظهالله)، مشارکت کند.
شماره کارت برای قربانی گوسفند؛ تعلل نکنید
...💳6037_9988_0017_3311 «بنام دعای ندبه» _مجمع سردار دلها
هدایت شده از خانۀ نویسندگان بهانش✒️
📌نامه محرمانهای از رهبر معظم انقلاب با دستخط ایشان به دستم رسید که مضمون آن برایم بسیار جالب بود | جمهوری اسلامی باید در تولید آثار فاخر هنری صاحب سبک شود | کاری که از آغاز پیروزی تا امروز در این زمینه شده است، کمی بیش از صفر است
▫️صبح، رئیس دفترم گزارشی از مشکلات مالی وزارتخانه [فرهنگ و ارشاد اسلامی] داد که باید از طریق معاون اداری و مالی حل کنم. سپس جلسهای با حضور آقایان علی جنتی [امور بینالملل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی]، دکتر سریعالقلم، دکتر ابریشمی [دو مشاور وزیر] و چند نفر دیگر از دوستان درباره فعالیتهای فرهنگی خارج از کشور داشتیم.
🔹آقای مسجدجامعی [معاون فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی] ملاقاتی داشت و راجع به بودجه بخش فرهنگی وزارتخانه و بُن کتاب مطالبی را مطرح کرد. به ایشان گفتم خوب است با همکاری وزارت علوم و وزارت بهداشت، چند نوع بُن کتاب تهیه و بین دانشجویان توزیع کنیم.
🔸مثلاً ۳۰۰ میلیون تومان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بگذارد و ۳۰۰ میلیون تومان وزارت علوم و ۳۰۰ میلیون تومان هم وزارت بهداشت؛ یعنی در واقع، یک کار جمعی صورت بگیرد. ایشان پسندید. خودم با دو وزیر دیگر هماهنگ کردم و ایشان پیگیر کار شد.
▪️بعد از جلسه هیئت دولت به محل کار رفتم. نامه محرمانهای از رهبر معظم انقلاب با دستخط ایشان به دستم رسید که مضمون آن برایم بسیار جالب بود. با توجه به سیر آثار هنری در زمینه رمان، فیلم و تئاتر، بحثی را مطرح کرده بودند که با گروهی از کارشناسان، مطالعات لازم برای تولید آثار فاخر در این زمینهها به انجام برسد و جمهوری اسلامی در این خصوص صاحب سبک شود. اینکه رهبر انقلاب با چنین دقتی مسائل فرهنگی و هنری را دنبال کرده بودند، تأثیر قوی روی من گذاشت. بنابراین، با جدیت باید این فکر را دنبال کنم. قسمتهایی از این نامه به دلیل اهمیت آن ذکر میشود:
🔻«اگر رمانها و نمایشنامههای نویسندگان شوروی را دیده باشید، میدانید که... آنها بهترین کار و تلاش را کردند. از باب نمونه، مادر (رمان) و واسا ژلزنوا (نمایشنامه)، هر دو از ماکسیم گورکی، و دن آرام (رمان) از شولوخف و گذر از رنجها (رمان) از الکسی تولستوی و دهها رمان و نمایشنامه بسیار خوب از این قبیل است که در آن، هم ترسیم اوضاع پیش از انقلاب و هم تشریح فداکاریهای مبارزان و رهبران و مردم در انقلاب گنجانده و تبیین شده است. کاری که از آغاز پیروزی تا امروز در این زمینه شده است، کمی بیش از صفر است. وظیفه شماست که این مسئولیت بزرگ را بشناسید و بهطور جدی و با صرف وقت و همت... جبران کنید... گزارش شروع، پیشرفت و کیفیت کار را به من اطلاع بدهید.»
🗓 چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۷۲ | علی لاریجانی | دفتر اول کتاب سیاحت در سیاست
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔴فرمایشات فوقالعاده مهم حضرت علامه جوادی آملی حفظه الله تعالی
▪️«رهبری حال حاضر انقلاب اسلامی ایران حضرت آیة الله سید مجتبی خامنه ای، حمایت خاصۀ امام زمان(عج الله تعالی فرجه الشریف)را دارند.»
▫️در زمان غیبت امام زمان(ع)،مجتهدان شیعه نیابت عام از جانب امام زمان(ع) دارند و بسیاری از این مجتهدان اصلا مطرح و شناخته شده نیستند،لکن ولایتشان را ذوب در ولایت مقام معظم رهبری حضرت آیة الله سید مجتبی ادام الله ظله العالی کردند و بر این امر داعی بر اظهار ندارد.
▪️نگاه نکنید که عده ای بخاطر هواهای نفسانی و مطرح کردن خودشان ادعاهایی می کنند و می خواهند در برابر مقام رهبری اظهار وجود کنند❗️
اینها همه از کمبودها و ضعف شخصیت آنهاست.
▫️آیة الله جوادی سپس فرمودند:
شما بنده را می شناسید،یک طلبۀ ساده هستم که نیازی به کسی ندارم و عمرم هم گذشته است و آخرتم را برای تملق گفتن کسی تباه نخواهم کرد.
👈اما این را بدانید هر کسی راجع به شخصیت و جایگاه مقام معظم رهبری آیة الله سید مجتبی خامنهای حرف بیهودهای بزند، گزافه گویی است و عقوبت آن را می بیند.
▪️امروز این سید، آقا و مولای ماست،
مأمن و قائد شیعیان جهان است.
پرچم ولایت این مرد بزرگ، پرچم ولایت شیعه است.
نگذارید این پرچم به زمین زده شود.
این مطلب را به ظن و گمان نمی گویم،
بلکه یقین بدانید هر کسی که به دنبال تضعیف جایگاه رهبری است از عنایت حضرات معصومین علیهم السلام به دور و محروم است.
▫️با رهبری و در مسیر رهبری باشید،
ان شاءالله که عاقبت بخیر می شوید.
▪️ولایت این مرد بزرگ (مقام معظم رهبری ادام اللّه ظله العالی) تالی تلو ولایت علی ابن ابیطالب(ع) است.
▫️کسانی که ولایت این سید بزرگوار مقام معظم رهبری حضرت آیة الله خامنه ای را قبول ندارند و از ایشان بدگویی می کنند، با ولایت امیرالمؤمنین (ع) مشکل دارند و ولایت امام علی(ع ) را نیز قبول ندارند.
▪️این سید الهی، قائد است.
فقط گوش به فرمان مقام معظم رهبری باشید.
هرچه که امام سید مجتبی خامنهای می گویند همان را انجام دهید.
▫️همه مسئولین نیز باید مطیع امر مقام معظم رهبری باشند.
👈«کسانیکه که مسیری غیر از مسیر ولایت فقیه را دارند رها کنید. »
بعدها متوجه خواهید شد که مقام معظم رهبری چه کسی بودند و چه کراماتی داشتند.
▪️«و بدانید که مقام معظم رهبری،حضرت آیت الله خامنه ای حمایت یاران غیبی حضرت ولیعصر( عج الله تعالی فرجه الشریف ) را دارند.» و آنها در خدمت ایشان هستند.
▫️عده ایی می گویند ذکر میخواهیم! عرض می کنم؛
جان شما و قرآن، جان شما و قرآن، جان شما و قرآن.👈قرآن بخوانید، قرآن ذکر است
▪️بهترین ذکر است
▫️گوهر وجودتان را(خودتان را) ارزان نفروشید!
▪️سَخَّرَ لَکُم السماوات و الارض ، خدا زمین و آسمان ها را برای شما مسخر کرده است،
▫️انسان اگر خودش را بشناسد، دیگر ارزان فروشی نمیکند!
برترین ذکر "صلوات" است
خداوند هم مشغول به این ذکر صلوات است
«إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيما»
👈هر وقت آیه«یا منْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَكْشِفُ السُّوءَ » را می خوانید برای اینکه دعایتان مستجاب شود در کلمه"مضطر" دو نفر را یاد کنید تا دعایتان مستجاب شود.
✅ نفر اول: امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف)
✅ نفر دوم: رهبر انقلاب ادام اللّه ظله العالی
امروز این سید بزرگوار( مقام معظم رهبری) همچون پدر بزرگوارشان و مانند مولایش امام زمان(علیه السلام) مضطر و غریب است.
▫️مضطر واقعی امام زمان(عج الله تعالی فرجه الشریف ) و مقام معظم رهبری حضرت آیة الله سید مجتبی خامنه ای هستند.
ایشان مؤید به رساندن کشتی این انقلاب به ساحل فرج است .
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
《 @Women92 》
📍مطالعات اسلامی زنان
💠گروه پژوهشی مطالعات اسلامی زنان
┈••✾•🍃❀🌸❀🍃•✾••┈┈
https://eitaa.com/b_Islam
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۴۰ 🎬 یک طرف کوچه را دیوار مدرسه گرفته بود و طرف دیگر را خانههای یک طبقه و دو طبقه
#تب_تند 🔥
#قسمت۴۱ 🎬
درسا لبخندی به آتوسا زد:
- منم میدونم پرهامو خل کردی رفته.
آتوسا خندید:
- پرهام در مقایسه با برادر من آدم بهتریه.
بعد خندهاش را جمع کرد و ادامه داد:
- اما افسون هم سالم نیست که بگم سیامک بهش بد کرده، اونم سلیطهایه که دومی نداره. خودش میگه آزادی، ولی من میگم کثافتکاری.
نفس عمیقی کشید و باز نگاهش را در کوچه گرداند:
- اما مازار...
مکث کرد و بعد بدون آنکه به درسا نگاه کند، گفت:
- قبل اینکه بره سربازی، دو سه سال پیش، خیلی دوروبر من میپلکید. برادر سالارخانه.. همیشه هم خیلی باد داشت و منممنم میکرد. فکر میکرد وقتی اشاره میکنه من باید با کله براش بمیرم.
رو به طرف درسا کرد:
- اون موقع بین من و پرهام چیزی نبود.. یعنی اگه پرهام هم حسی داشت من نمیدونستم، مازار هم مالی نبود که بخوامش. تا فرصت میکرد میکشید و میخورد، مست و نئشه هم که میکرد، دیگه جونوری میشد که بیا و ببین. قیافهش هم چیزی نبود، الان که واسه سربازی موهاشو کوتاه کرده و ریش گذاشته، یهخورده عین آدم شده.. اون موقعها موهاشو بلند میکرد میبست، بعد یه ریشبزی هم میذاشت عین خود بافومت میشد.
درسا لبخندی از این تشبیه زد و آتوسا ادامه داد:
- هر کاری میکردم دست از سر من برداره ول کن نبود. برای سیامک هم مهم نبود... میگفت واسه خاطر سالارخان و رابطهمون، هوای مازارو داشته باشم.. اذیتش نکنم. من بدبخت هم مجبور بود ملاحظهشو کنم.
آتوسا نفس عمیقی کشید و بعد ادامه داد:
- یه شب رفتیم یه جلسه.. مهمونی بود.. من و سیامک و پرهام. وقتی رفتیم دیدم مازار هم اونجاست. سیامک منو قاطی ماجراها زیاد نمیکرد، نمیدونستم مازار هم هست وگرنه قبول نمیکردم برم، آخه اون شب همراهش بودم تا به خواست بابا زیر پای یکی بشینم که بابا ازش آتو لازم داشت. قرار بود تورش کنم، عشوه بیام، دلبری کنم، بعد بکشمش یهجایی و سیامک و پرهام ازش فیلم بگیرن.. بابا میخواست تلکهش کنه. اگه میدونستم مازار اونجاست یه جای دیگه یارو رو تور میکردم. میدونستم مازار شر درست میکنه.
ابروهای درسا بالا پرید. توقع چنین چیزی را نداشت. آتوسا متوجه واکنش درسا نشد و ادامه داد:
- یه چندباری از این کارا کرده بودم، ولی جلوی چشم مازار اولین بار بود.. به اون ربطی هم نداشت، خودشو زیادی مهم فرض میکرد، کار من همین بود که بابا میخواست یکی رو فریب بدم، منم میرفتم توی کارش، اونا هم هَول، سریع به هوای رابطه هر دیداری رو قبول میکردن، بعدش هم فیلم میگرفتیم و بابا با تهدیدِ بیآبرویی، مجبورشون میکرد به کارهایی که میخواست.
آتوسا به طرف درسا برگشت:
- سرتو درد نیارم.. توی اون مهمونی مردای زیادی بودن که مست کرده بودن و دنبال یه دختر مست میگشتن، اما خب ما آراستهها هم زرنگتر از اوناییم چون؟
آتوسا برای گرفتن جواب سر تکان داد و درسا خندید:
- چون هر جایی مست نمیکنیم.
آتوسا انگشتش را بالا آورد:
- آفرین! و به هر کسی هم پا نمیدیم.
هر دو کوتاه خندیدند و آتوسا ادامه داد:
- مازار اون شب خیلی رو مخم رفت. بهش برخورده بود که من رفتم توی نخ اون یارو، آخرش هم نذاشت کارمو بکنم و چیزخورم کرد.
ابروهای درسا بالا پرید:
- چیزخورت کرد؟
آتوسا سر تکان داد:
- آره، این مازار خدای قرص و گرد و مخدراته، همهشم خودش میسازه، اون شب هم شاید برای تأمین اون جشن اونجا بود.
نفس عمیقی کشید:
- تقریباً موفق شده بودم، داشتم یارو رو میکشیدم توی حیاط تا یه گوشهموشهای یه حرکتی بزنه که پرهام و سیا سریع فیلمشو بگیرن. مرتیکه مست مست بود، داشت پا میداد، نمیدونم مازار از کجا آوار شد و یارو رو یهجور ازم دور کرد. از دستش عصبی شدم. توپیدم بهش و اون هم یه لیوان شربت داد دستم تا آرومم کنه، نفهمیدم چی ریخته بود توی شربت، همین که خوردم، گیج و منگ شدم، فکرش هم نمیکردم بخواد بهم رودست بزنه، خلاصه نفهمیدم چی شد بعدش، وقتی به خودم اومدم که دیدم بیشرف منو کشونده توی یه اتاقی...
#پایان_قسمت۴۱✔️
🗓 ۱۴۰۵/۰۷/۲۷
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344