💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تب_تند 🔥 #قسمت۴۱ 🎬 درسا لبخندی به آتوسا زد: - منم میدونم پرهامو خل کردی رفته. آتوسا خندید: - پره
#تب_تند 🔥
#قسمت۴۲ 🎬
درسا سریع «وای!»ای گفت و آتوسا بلافاصله گفت:
- نترس، کار به جاهای باریک نرسید، گفتم که اصلاً هیچی حالیم نبود، کلاً توی فضا بودم. فقط وقتی سیلی پرهام خورد توی گوشم، همه چی از سرم پرید و هوش و حواسم اومد سرجاش. گویا پرهام و سیامک توی حیاط زیاد منتظر من و اون یارو مونده بودن، مشکوک شدن، اومدن داخل و دیدن مازار منو کشونده توی اتاق، اگه اونا نمیرسیدن معلوم نبود مازار تا کجا میرفت.
آتوسا لحظاتی مکث کرد:
- برای سیامک زیاد کار مازار مهم نبود، فقط این مهم بود که نذاشته بود کارمونو بکنیم، اما پرهام.. اونو که بهتر از من میشناسی.. همیشه آرومه، ولی خدا نکنه یه وقت عصبانی بشه، دیگه میشه گودزیلا، اون شب تا میخورد مازار رو زد، ولی دلش خنک نشد. سیامک بیشتر با سالارخان بحث کرد و توبیخش کرد. اونم اینقدر از قِبَل بابا خورده بود که مازار رو افسار بزنه تا رابطهش با ما بهم نخوره. پرهام اما دست از سر مازار برنداشت، اینقدر اذیتش کرد که مازارِ سربازفراری برای خلاصی از دست پرهام، رفت خودشو معرفی کرد.
آتوسا پوزخندی زد:
- پرهام بهش رسونده بود شبا بیرون نره چون ممکنه از یه پسپناهی، جایی، یه تیزی راه گم کنه بره توی شکمش. مازار از پرهام بد میترسید.
آتوسا مکث کرد و رو به درسا ادامه داد:
- این خلاصهی ماجرای من و مازار بود، ماجرایی که نذاشتیم بابا و مامان بفهمن، امیدوارم تو هم بندو آب ندی.
درسا لبخندی زد:
- از من خیالت راحت، ولی عمو رو چطور توجیه کردین، وقتی کارتون نتیجه نداشت.
آتوسا شانهای بالا انداخت:
- نفهمیدم چرا سیامک نخواست بابا بفهمه، اما خب، برای من هم بهتر بود، همهچی رو گردن گرفتم و گفتم یارو پا نداد، بابا هم کلی سرزنشم کرد، بهتر از این بود که بفهمه من اینقدر منگ شده بودم که داشتم با یکی میرفتم.
درسا لبش را خیس کرد و بعد با تردید گفت:
- هنوزم از اون کارا میکنی که واسه عمو کسی رو تور کنی؟
آتوسا سرخوش خندهی کوتاهی کرد:
- هم بابا ازم ناامید شده، هم دیگه آقامون نمیذاره.
کمی فاصله گرفت و به سرجای اولش برگشت تا شروع به نوشتن روی دیوار کند و همزمان گفت:
-از همون شب مهمونی پرهام بهم گفت واسه خاطر اون دیگه زیر بار مخزنی هیچکسی نرم، بهم گفت دوستم داره و ناراحت میشه که با هر کس و ناکسی باشم، خب منم از خدام بود، هیچ خوشم نمیاومد مهرهی بابا و سیامک باشم برای تور کردن مردهای ندید بدید، بهتر بود این بار یکی رو واسه خودم تور کنم و کی بهتر از پرهامخان آراسته؟
لحن سرخوش آتوسا برگشته بود. مشغول نوشتن شد. درسا گفت:
- هنری هم نکردی افتخار میکنی، پرهام نزده واسهت میرقصه، واسه تورکردنش احساس قدرت نکن!
آتوسا کوتاه خندید:
- وزه! زبونتو کوتاه میکنما!
درسا رو به دیوار کرد:
- مگه دروغ میگم؟ چنان میگی تو داداشمو تور کردی، انگار پرهامو نمیشناسم. اون بدبخت دیوونهی تو بود نیاز به تور نداشت.
آتوسا خندید:
- آخ! پیشونی، منو کجا میشونی؟ یه الف بچه هم واسه من زبون درآورده.
درسا خندید. و مشغول نوشتن شد:
- جهت اطلاع من همیشه زبون داشتم، الان هم برو سر کارت که اگه پرهام برگرده و کاری نکرده باشیم، رخ گودزیلاشو همین وسط کوچه بهمون نشون میده.
آتوسا با خنده دور شد.
- فقط واسه خاطر پرهامجونم، ولی درساخانم به وقتش برای تو هم دارم.
#پایان_قسمت۴۲✔️
🗓۱۴۰۵/۰۷/۲۸
💥 @tarhe_tahavol 📻
💭 @ANAR_NEWSS 🎙
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #تبِتند هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=tabetond
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✔️ امان از داغ فراموش نشدنی میناب.
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
@anarstory
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #عشق_پنهان👥 رد سالها زندگی، بر روی ابروهای هانیه جا انداخته بود. در سرتاس
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#کیک_تولد🎂
قسمت: اول
همیشه عاشق آشپزی بودم؛ اما نه آنطور که پدر و پدربزرگم میخواستند.
آنها فقط غذاهایی را غذا میدانستند که حداقل هشت ساعتی را در قابلمهها غل زده و جا افتاده باشند؛ اما از نظر من، آن غذاها برای دورانی بودند که وقتی خورشید غروب میکرد، شهر هم میخوابید؛ نه جهان امروز که دنیا در آن حتی لحظهای به خواب نمیرفت.
در جهان فرامدرن که همه چیز در نهایت دقت و سرعت انجام میشد، نمیتوانستی کسی را پیدا کنی که برای چشیدن طعم دلخواهش آن همه زمان را هدر بدهد.
علاقهام به آشپزی و البته تکنولوژی باعث شد که گرداندن سفرهخانه سنتی را رها کنم و در یک کارخانه غذایی مشغول به کار شوم.
هرچند که در آنجا همه چیز، یکاندازه، یکرنگ و یک بو را داشت، بهطوریکه مطمئن میشدی غذایی که بر سر سفره یک همدانی گذاشتهای، دقیقاً همان طعمی را دارد که یک پایتختنشین میچشد و میتوانی به این عدالت افتخار کنی؛ اما خودم هم میدانستم که یک چیز این غذاها کم است! همه کارشناسان، آن طعم گمشده در غذاهای صنعتی را به دستگاههایی ربط میدادند که زمان پخت غذا را به کمتر از نصف کاهش میداد.
ناگفته نماند که بنده، یعنی آقا حامد، این احتمال را رد میکنم!
آخر مگر زمان مزه دارد؟ زمان خیلی که هنر کند، رنگ و بوها را از یاد ببرد؛ نه اینکه طعم طلایی و گمشده ما را به غذاها اضافه کند!
بگذریم…
آخر همین هفته، به مناسبت تولد مؤسس کارخانه، گلپسرهای رئیس تصمیم به برگزاری یک مسابقه کیکپزی گرفتهاند. داور همان رئیس بزرگی است که هرگز ندیدهامش و جایزهاش، راهیابی دستور پخت برنده در محصولات کارخانه و سهیم شدن در سود فروش محصول است.
شما که غریبه نیستید؛ یک سالی هست کیکی میپزم که فقط هفت دقیقه برای پختش زمان لازم دارد و مزه بهشت و حوریهایش را میدهد!
روبهروی ساعت نشستهام و چشمم به عقربههاست. بالاخره پنج صبح میشود و چون فنر از جایم میجهم تا استعدادهایم را رو کنم.
کیک من باید تازه و داغ باشد.
چشمم به کیسه زبالهای میافتد که یادم رفته بیرون بگذارمش.
روی رکابی آبیرنگم، پیراهنی میاندازم و شلوارکم را بیخیال میشوم.
گمان نکنم سر صبح، چشمها آنقدری باز باشند که این تیپ غارنشینِ من را ببینند!
دزدکی کوچه را میپایم و در فرصت مناسب، کیسه زباله را میاندازم.
دواندوان برمیگردم که…
خدایا… در خانه بسته شده!
به آسمان نگاه میکنم و تمام گلههایم را با آه به بالا میفرستم.
کلاغ روی درخت، از سیاهی آهم قارقاری میکند و پر میزند.
چشمم به خانه پیرمرد طبقه بالایی میافتد؛ خیلی نمیشناسمش، خیلی که… اصلاً نمیشناسمش!
اما تجربه ثابت کرده که هیچ پیرمردی، زیبایی سحر را از دست نمیدهد.
ای بابا! چرا شرایط منِ جوان را در نظر نمیگیرید؟ مگر میشود با این شلوارک و موهای فرخورده، همه آبرویم را بر باد دهم؟
تند خودم را به طبقه بالا میرسانم.
خیلی آرام در میزنم.
شاید گوشهایش سنگین باشد؛ وگرنه چه وقت خواب است، آنهم برای یک پیرمرد؟
بلندتر در زدم. بیفرهنگ هم خودتانید!
چیزی نگذشت که پیرمرد با روی گشاده، در را به رویم باز کرد.
دیدید گفتم! نشان به آن نشان که قبل از من گفت:
-صبح بخیر، آقا حامد!
من و منی کردم که یعنی خیلی خجالت کشیدهام:
- ببخشید، راستش، پشت در موندم.
نگاهی به سر و وضعم کرد و با نگاهی که سرشار از درک بود، از جلوی در کنار رفت:
-فکر کردم یکی از پسراست.
- جایی میخواستید برید؟
ـ نه؛ فقط برای ما سنوسالدارها، همهچی فرق میکنه؛ مثل همین تولد.
با ذوق یک بچه گفتم:
-تولدتونه؟
فنجان را از چای پر کرد:
باید صبح زود بلند شیم، خونه و زندگیمون رو آماده پذیرایی از کوچیکترها کنیم؛ تا توی ذوقشون نخوره.
چای را جلویم گذاشت:
ـ مبارکه؛ البته ببخشید که کادو نیاوردم.
پیرمرد قهقههای زد.
همه حواسم به ساعت بود؛ کی کلیدساز خبر میکردم؟ کی کیک میپختم و کی به کارخانه میرفتم؟
جرقه «یک تیر و دو نشان» در ذهنم زده شد. از جا بلند شدم:
-میخواهید براتون کیک درست کنم؟
-الان؟
-تولد که بدون کیک نمیشه! یه دستور کیک سه سوته بلدم.
چای را نخورده وارد آشپزخانه شدم. پیرمرد همچون دستیاری مشتاق، وسایل را در اختیارم گذاشت.
کیک سر پنج دقیقه آماده بود:
-تولدتتون مبارک آقا، بفرمایید!
پیرمرد زیادی کُند بود. به نظرم آن یک چنگال کیک را سیوبار جوید، بعد پایین داد!
من که کم مانده بود خار پاشنه بگیرم، پرسیدم:
-چطوره آقا؟
ـ برای پنج دقیقه… خیلی خوبه!
باز این عقربههای شلشده ساعت کُفریم کرد.
-چرا اینقدر نگرانی؟
ـامروز باید زودتر از همیشه میرفتم شرکت؛ مثل اینکه بخت و اقبال با
من یار نیست.
#پایان_قسمتاول✅
#فاطمه_رشید✍
📆 #۱۴۰۵/۰۷/۲۹
🆔️ @tarhe_tahavol⏳️
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #کیک_تولد🎂 قسمت: اول همیشه عاشق آشپزی بودم؛ اما نه آنطور که پدر و پدربز
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#کیک_تولد🎂
قسمت: دوم
- یه آشنای کلیدساز دارم؛ زنگ میزنم.
گل از گلم شکفت!
ازخودگذشتگی کردم و خطر یک خار پاشنه جدید را به جان خریدم:
-یه تیکه دیگه کیک میخورید؟
-نه، کافیه.
گلها پرپر شدند و وجودم ماسید!
پیرمرد به کلیدساز آشنایش زنگ زد و من فقط میخواستم کیکی بپزم که او بیشتر از یک چنگالش را بخورد.
باید کیک خانوادگیمان را که به «کیک پاییزی» معروف بود، درست میکردم.
-خرمالو و انار داری آقا؟
چینهای دور چشمش بیشتر شد؛ به انار روی پیشخوان اشاره کرد:
ـخرمالو هم توی یخ…
من که تأیید جولان دادن در آشپزخانهاش را گرفته بودم، خرمالو را برداشتم و درونش را خالی کردم و آب انار را درونشان چرخاندم.
تلفن همراهش زنگ خورد:
ـکلیدساز اومد.
به مواد کیک اشاره کردم:
-قربون آقا! شما باهاش برید، من دستم بنده.
پیرمرد با لبخندی که به لب داشت قبول کرد و پایین رفت.
مشغول شدم؛ بوی خرمالو مدام هوس ناخنک زدن را در وجودم قلقلک میداد. مواد را داخل فر گذاشتم و زمان را روی یک ساعت و کمترین دمای ممکن تنظیم کردم.
کلیدساز را ندیدم تا تشکر کنم؛ در عوض، گونه پیرمرد را بوسیدم:
-فر که خاموش شد، کیکتون آمادهست!
راهی شرکت شدم.
خیلی از کارکنان، کیکهایی را که با سلیقه تزیین کرده بودند در دست داشتند.
آه بلندی کشیدم؛ راستش امروز به اندازه دیروز به دستور پخت بینظیرم اطمینان نداشتم.
یعنی از کیک پاییزم خوشش میاد؟
قرار شد فردا نتایج اعلام شود. به هر حال که برای من فرقی نداشت.
فردایِ دیروز، مدیرعامل جوان من را به دفترش خواست و بابت برنده شدن در مسابقه، مراتب تبریکات را به من رساند!
ای بسوزد پدرِ پولداری! این دیگر آخر گیجها بود:
قربان! من اصلاً کیکی برای مسابقه نیاوردم.
پاکت نامهای را به دستم داد:
پدر خودشون این یادداشت رو برای شما نوشتن.
واویلا! بابایش اَبَاگیج بود!
نامه را باز کردم:
«از طعم بینظیری که خلق کردید سپاسگزارم. تنها دلیلی که کیک خوشمزه شما را تمام نکردم این بود که باید کیکهای زیادی را تست میکردم. با تشکر، پیرمرد طبقه بالایی.»
#پایان_قسمتدوم✅
#فاطمه_رشید✍
📆 #۱۴۰۵/۰۷/۲۹
🆔️ @tarhe_tahavol⏳️
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://abzarek.ir/service-p/msg/5550083