خیلی وقته قویام. مثل یه دیوار صدسالهی محکم، که هیچکس فکرشو هم نمیکنه همین روزاست که بریزه.
اگر این ادم هایی که در خیابان اند تیغ نیستند پس من چرا تکه تکه به خانه برمیگردم؟
تویِ فیزیک چیزی به اسم سرما وجود نداره
و ما اصطلاحا گرمای کَم رو سرما میگیم!
اگر واقعا چیزی به اسم شادی وجود نداشته باشه چی؟ اگر به غمِ کم شادی گفته بشه چی؟
‹اغمــٔـا›
اونجا که عرفانطهماسبی میگه : آشنای من، من غریبم بی تو؛ با خیابان ها، من رفیقم بی تو؛ بعدِ تو عمرا،
اونجا که مهرانمدیری میگه :
چه ها با جانِ خود دور از رخِ جانان خود کردم؛
مگر دشمن کند اینها ...
که من با جانِ خود کردم .