تویِ فیزیک چیزی به اسم سرما وجود نداره
و ما اصطلاحا گرمای کَم رو سرما میگیم!
اگر واقعا چیزی به اسم شادی وجود نداشته باشه چی؟ اگر به غمِ کم شادی گفته بشه چی؟
‹اغمــٔـا›
اونجا که عرفانطهماسبی میگه : آشنای من، من غریبم بی تو؛ با خیابان ها، من رفیقم بی تو؛ بعدِ تو عمرا،
اونجا که مهرانمدیری میگه :
چه ها با جانِ خود دور از رخِ جانان خود کردم؛
مگر دشمن کند اینها ...
که من با جانِ خود کردم .
دیگه رسما هیچی برام لذتبخش نیست. یعنی شاید در لحظه یه لذتی باشه ولی حتی یک روز هم پایدار نمیمونه. حتی از چیزی ناراحت هم نیستم.
‹اغمــٔـا›
پسر داریم تا پسر
بعضی از دخترها میگن یک ماه بگذره پسر فراموش میکنه .
ولی؛ پسرا 60 سالبعد ؛میتونن برات توضیح بدن،
اون کی بود، چه جوری همدیگه رو دیدیم،
چشماش چه رنگی بود،
موهاش چه بویی میداد .
با تمام توانم سعی میکنم دوستون داشته باشم و بهتون لبخند بزنم و شما با تمام توانتون فقط حالمو به هم میزنید؛
میگفت:
ماها قبلا ترک شدیم، اونم نه یک بار، چندین بار،
برای ترسوندنمون، بمیرین،
رفتنهاتون تو زندگیمون عادیه.
هر آدمی به یه «باهم درستش میکنیم» واسه روزایی که تنهایی زورش به زندگی نمیرسه نیاز داره:)))