سخت جانی هم حدی دارد ؛ گاهی آنقدر میشود عمیق به حالم گریست که در پهنایش میشود جسمِ بی جانم را دفن کرد . !
من حالا چه هستم؟ هیچ! صفر! فردا چه خواهم شد؟ فردا ممکن است باز از میان مردگان برخیزم و زندگی نویی شروع کنم. و «انسان» را، تا هنوز کاملا در من تباه نشده، کشف کنم.
او دختری گمشده در اعماق کتاب بود . .
گمشده درمیان مردم ، گمشده درمیان قفسه های خاک خورده کتاب و گمشده در دنیای تخیلاتش . .
اما کمتر کسی میدانست که او واقعا چگونه هنوز هم نفس میکشد .!
مدتهاست که دیگر شب ، شب نیست
همان ادامه روز است
کمی ساکت تر، تاریک تر و بی نهایت غمگین تر.!