شب دوباره همانیم؛ آزرده، غمگین، تنها و ترسیده از دنیا؛ حتی اگر تمام روز، در قویترین حالات ممکن یک انسان زیسته باشیم...
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
اگه هر داستانی پایان خوبی داشت هیچوقت دلیلی برای شروع دوباره نداشتیم:))!
غمگین که باشیم فرو میریزیم
مثل اشک نه، مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن به یادگار نوشته است.
بیچاره ترین حالت ممکن ما آن لحظه ای بود که منطق این دنیای بی منطق را پذیرفتیم...