آن شب ها که به هزار زحمت خودش را خواب میکرد، بدترین لحظه، بی هیچ تردید، لحظه ی بیدار شدنش بود.
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
در آخر متوجه میشی چیز زیادی نمی خواستی بلکه از آدم اشتباه انتظار داشتی:))!
‹اغمــٔـا›
اونجا که شهریار میگه: سرِ یاری ندارد روزگار...
اونجا که شایع میگه:
ما که سِر شدیم بعد از این حالا هر چیِ...
از تلاش برای حل مسائلی که مثل آوار بر روح و قلبش فرو ریخته بود بیزار بود. پیش خود بی آنکه آگاه باشد که چه میگوید آهسته تکرار میکرد : «مگر این ها همه تقصیر منست؟»