بیاندازه خستهام. آنقدر خسته که دیگر هیچچیزی اهمیت ندارد. دلم میخواهد از اینجا بروم، بدون توقف. نه کسی را میخواهم و نه چیزی را، فقط میخواهم نباشم.
یه وقتایی هست که میبینی تنها چیزی که باختی نه زندگیته، نه پولته، نه خانوادهته؛ خودتی.!
خودش را بیاندازه تنها و گمگشته حس میکرد. سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود با خودش میگفت:از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ! این شعر او را بیشتر دیوانه میکرد!
نمیدانم چه خواهد شد و راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیتی ندارد؛ من برای تمام احتمالات زندگی خسته ام..