انگار که دائم مشغول شستن کوهی از ظرفهای یکبار مصرف باشی
زندگی من به همین بیهودگی میگذشت!
فاصله میگیریم به امید اینکه نبودنمون حس بشه و قدرمونو بدونن، غافل از اینکه یه جوری فراموشمون میکنن که انگار هیچوقت نبودیم تازه يكی دیگه هم میاد به جامون...
راستش را بخواهی ...
افکارم به طور کامل فرو پاشیده اند و دیگر توان دوباره ساختنشان را ندارم .
رابطش با مهم ترین آدم زندگیش بهم
خورده بود، ازش پرسیدم: چه حسی داری؟
گفت: حس نترسیدن، دیگه هرکسی رو
بخوام میتونم ترک كنم.
‹اغمــٔـا›
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام . .
من تورا با خون دل از یاد بردم
لطفکن هرکجا چشمت بهمن افتاد کجکن راهرا . .
کار از کار گذشت، آب از سر گذشت، گذشته ها گذشت و ما در میانِ خاطرات ثابت ماندیم: )