‹اغمــٔـا›
من تورا با خون دل از یاد بردم لطفکن هرکجا چشمت بهمن افتاد کجکن راهرا . .
توبه کردم که دِگر عاشق چشمانش نشوم،
لذت توبه بر این است که هی بشکنیاش . .
‹اغمــٔـا›
؛
به تماشا کردنم در احوالاتِ تاریکم قانع باش. چرا که من این روز ها حتی خودم را هم نمیشناسم، نگاه که میکنم در آیینه جسمی پوشیده از غم و خشم میبینم که جز مرگ، در انتظار هیچ چیز و هیچ کسی نیست.
‹اغمــٔـا›
من ازت متنفر نیستم، من ازین واقعیت متنفرم که تو تونستی با من اون طوری رفتار کنی.
گفتم از همه آیینهها بدم میاد،
گفت: از آیینه بدت میاد یا از تصویری که درونش میبینی؟:))