شاید بزرگسالی پذیرش «نرسیدن» باشه؛ پذیرش این واقعیت که ما هیچوقت قرار نیست به بعضی چیزها، افراد، مکان ها و موفقیت ها برسیم.
به خیالاتش دل بسته بود تا از زندگی رها شود؛ اما حالا رویاهایش نیز غمگینش میکردند:)))
احساساتی که بزور چپوندیش تو یه کمد و فکر کردی دیگه تموم شده یجا با یه تلنگر کوچیک میریزه بیرون و اون لحظهست که میفهمی همیشه بوده، فقط نمیخواستی باهاشون رو به رو شی.