حفرهای در او بود که با هیچچیز پر نمیشد؛ چیزی مثل سیاهچالهای سیریناپذیر. انگار انتهای قلبش پاره بود و چیزی در آن باقی نمیماند.
مردم از خستگی خسته بودند.
از رخوت و رکود و بی عملی. از صرفا انتظار و انتظار به امید اینکه بالاخره فرج کوچکی حاصل شود به تنگ آمده بودند.