یه وقتایی تو تنهاییام حس میکنم
یه درد کُشنده میاد سراغم...
انگاری یکی قلبمو از سینه
درمیاره و با تموم توانش جلوی
خودم فشار میده...
خون قلبم از لای انگشتهاش
میچکه و من فقط نگاه میکنم...
نگاه میکنم و یهو یادم میاد که
چطوری دونه دونه آدمای
زندگیمو از دست دادم و قدر
ندونستم... حالا هر وقت
دلتنگیشون میشم؛ حسِ دردِ
یه قلبی که داره مچاله میشه رو دارم...
‹اغمــٔـا›
-ولی آدمای غمگین، عجب حافظه ای دارن؛
-ولی من نمیخوام زنده بمونم،میخوام زندگی کنم؛
در نهایت خود ما اصلا برای بقیه مهم نیستیم، حسی که اونا از بودن یا نبودن ما کنار خودشون دارن براشون مهمه .
همزمان که اون با خودش میگفت چقدر احمقه که نفهمید بهش دروغ گفتم، من داشتم با خودم میگفتم چقدر احمقه که فکر میکنه نفهمیدم بهم دروغ گفته؛)!..