میپرسد: زندگیات چگونه میگذرد؟
میگویم: با خود میجنگم، از خود شکست میخورم و بر جسد خویش میگریم.
‹اغمــٔـا›
از بس که ملول از دلِ دلمردهی خویشم هم خستهیِ بیگانه، هم آزردهیِ خویشم . .
نازم به چَشم یار که تیر نگاه را
بیجا هدر نکرد و به قلبم نشانه زد . .
فقط دویدیم. آنقدر که از نفس افتادیم. بدون ریشهای در گذشته ، بدون امیدی به آینده.
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
اگه میری با تمام وجودت برو، اگه میمونی با تمام وجودت بمون. کارهای نصفهونیمه خراب میشن:))!