یک بار برایم نامه نوشته بود که«نمیتوانم گریه کنم. میخواهم گریه کنم اما نمیتوانم گریه کنم.
باید گریه کنم اما نمیتوانم…»
صبح تا شب به هر نحوی که بود میگذشت ، امّا وقتی که شب میآمد ، همه غصهها و رنجها میآمدند.
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
کاش اینجا بودی همین کنارِ خودم ؛ و من یادم میرفت که خستهام ، خرابم ، ویرانم:))!
هر دو دقیقه یکبار به خودم افرین میگم که هنوز دارم ادامه میدم ، ولی سوالم اینه کجا دارم میرم.!
مدام کلمات را کنار هم ردیف میکنم. اما به مذاقم خوش نمیایند. دیگر نوشتن هم ارامم نمیکند. شما کلمهایی برایِ بیانِ فلاکت این دوران پیدا میکنید؟