در انتظارِ یک خوشبختی بزرگ ، تمام شادی های کوچکم را در غم های بی سر و ته خلاصه کرده ام .
زندگی تنها زندانیست که آدمها بی گناه به آن وارد و گناهکار از آن خارج میشوند .
غریبه بود . .
نه مانند غریبه هایی که در خیابان
از کنار آن ها رد میشدم؛
غریبه بود مانند شعری که از برش بودم اما شاعرش من نبودم.
میگفت:
یه سری از آدما انگار اومدن تو زندگیم که هر چند وقت یه بار قلبمو از جاش در بیارن بگیرن تو مشتشون و جلوی چشام خوردش کنن بعد بزارن سرجاش...