در حقیقت غم و اندوه، چنان در دلم انباشته شده بود که دیگر با هیچ ضربهای کم و زیاد نمیشد..
و تو گاهی به وسعت تمام تاریخ، بغضهای بیدلیل داری برای گریستن، آنقدر که برایشان "چشم" کم میآوری.
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
هر جا هوا مطابق میلت نشد برو؛ فرق تو با درخت همین پای رفتن است:))!
یک توده در حال فسخ و تجزیه بودم ،
گویا همیشه اینطور بوده و خواهم بود ،
یک مخلوط نامتناسب عجیب .
تنها چیزی که می دانم این است که تن من مملو از زخم است و هنوز روی پاهای خودم ایستادهام:))))