چه بیهوده اختراع شد
سَم، شکنجه، تیغ، چوبهی دار ..
وقتی یک خاطره می تواند
نفست را بند بیاورد
زمین گیرت کند
تو را به گریه بیندازد
خونت را به جوش آورد . . .
یه دوست داشتم هر موقع حالشو میپرسیدم
حالش بد بود میگفت:
‹ شبم ›
میگفتم شب یعنی چی دیگه؟
میگفت: ‹ تاریکم ›
دلم تاریکه ولی آرومم مثلِ ستارهها
به مردم لبخند میزنم
و نمیزارم بقیه حالمو بفهمن
چقد شب بودیم و کسی نفهمید:)
‹اغمــٔـا›
هیچکس، جنونم را به تو باور نکرد..
هیچکس، حالِ منِ دیوانه را، بهتر نکرد .
پرسید چه شده؟
گفتم این روزها از همه چیز خستهام
گفت باید صبر داشته باشی
گفتم از صبر کردن بیشتر از همه چیز خستهام("