باید یک چیزی وجود میداشت که مرا از این اندوه دور کند،
روحم را تسکین دهد و چشمان بی فروغم را نور ببخشد اما هیچ چیز وجود ندارد برای اینکه مرا تثبیت دهد...
وقتی میگويند نيست ، کاغذ را گفته باشند يا برق را فرقی ندارد ، من ياد تو میافتم:)
چروک برداشتهام از غم..
انگار ک سالها و روزها و شبهاست ک در آبهای اندوه جهان شناورم.
‹اغمــٔـا›
مثلِ سکوت طولانی ناشی از خاطره میان خندهها .
مثلِ تکههای بههمریخته پازل .
شب دوباره همانیم؛
آزرده، غمگین، تنها و ترسیده از دنیا ..
حتی اگر تمام روز، در قویترین حالت ممکن یک انسان زیسته باشیم.
هرشب، در گوشهای از این شهر
آدمهایی بخاطر پا گذاشتن..
بر مین خاطرات جان میدهند !.