شب دوباره همانیم؛
آزرده، غمگین، تنها و ترسیده از دنیا ..
حتی اگر تمام روز، در قویترین حالت ممکن یک انسان زیسته باشیم.
هرشب، در گوشهای از این شهر
آدمهایی بخاطر پا گذاشتن..
بر مین خاطرات جان میدهند !.
گفته بودی: اندوهت را به خاک بسپار؛
سپردم، باران آمد..
اندوهِ دیگری جوانه زد . .
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
انسانها همگی محکومند که روزی بمیرند؛
اما ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است:))!
میگفت: آدمها یک بار عمیقا عاشق میشوند، چون فقط یک بار نمیترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛ اما بعد از همان یک بار، ترسها آنقدر عمیق میشوند که عشق، دیگر دور میایستد.
صدایِ کلماتم را دزدیدند
و در بستر تکه ای کاغذ و قلم به اسارت گرفتند؛
پس نوشتم،
اما اینبار با جوهرِ اشک هایم ، نوشته هایم را در قلبِ انسان های تنها به یادگار گذاشتم:)