میگفت:
این که میگن میگذره هیچ دردی
رو از دردهای آدم دوا نمی کنه!
ما که میدونیم میگذره،
اما نمیخوایم "اینجوری"بگذره..
حسرت میخوریم که جوانی مان را جویدیم و
آرزوهای مان در دودِ سیگار و بخارِ چایی به هوا رفت!
برای هر بار دوستت دارم؛هزاران بار پشیمان شدیم
و برای هر پشیمانی هزاران بار گریستیم . .
باید چیزی نمیپرسیدیم، باید چیزی نمیدانستیم، باید چیزی نمیفهمیدیم.
این "فهمیدن" بود که درد داشت و این ما بودیم که درمانی نداشتیم:)))
تقریبا هیچ شبی مطمئن نبودم چه کسی را میخوابانم:
خودم یا بخشی از افکار راجع به خودم؟!
و ما چایمان در استکان، کودکیمان در کوچه ها، خوشی هایمان در سینه، عزیزانمان در دور دست و لبخندهایمان در عکس ها جا ماندند: ).