تقریبا هیچ شبی مطمئن نبودم چه کسی را میخوابانم:
خودم یا بخشی از افکار راجع به خودم؟!
و ما چایمان در استکان، کودکیمان در کوچه ها، خوشی هایمان در سینه، عزیزانمان در دور دست و لبخندهایمان در عکس ها جا ماندند: ).
گاهی برای رهایی، چیزی را از وجود خودت کم میکنی به امیدِ آنکه غم نیز از وجودت پاک شود. توهمی بیش نیست ولی برای اندک زمانی سرت را گرم میکند. .
پايانى براى قصهها نيست.
خستهام از جنس قلابى آدمها.
دار ميزنم خاطرات كسى را كه مرا آزرده
حالم خوب است
اما گذشتهام درد میكند!
هنوز ایستادهایم، حتی وقتی که زانو زدهایم. حتی وقتی داخل استخوانهایمان اندوه کاشتهاند. حتی وقتی که دیگر نفس تازهای به ریههایمان نمیرسد؛
زندگیم
یه جوری شده
انگار شب و وسط جنگل با یه درصد شارژ
گیر کردم و اونیم که،
بهش زنگ میزنم خاموشه...