در لابهلایِ درزهای قلبم بادی سرد نفوذ میکند ،
انگار میخواهد خبر مرگ خورشید را برساند !
میگفت:
-وحشتناكترین قسمت رفتنا زمانیه ك از خواب بیدار میشی و یادت میفته آره ؛ تموم شده و خواب نبود. . .
خیلی دلم می خواهد بروم ، به جایی دور ، بسیار دور ؛ به مکانی بروم که هرگز باز نگردم . .