ما نه بلد بودیم چجوری شروع کنیم
و نه آدم تموم کردن بودیم
آدما خودشون میومدن و خودشونم میرفتن
آخرشم خودمون موندیمو تنهاییمون: )
یه قسمتی از من درد میکنه که واسش اسمی ندارم، صدایی ندارم،مکانی ندارم،حالتی ندارم،توضیحی ندارم،فقط میتونم بگم یه بخشی از من درد میکنه .
دلخور از همگان مینشست و به ماه خیره میشد
میدانست که او نگاههای تنها را خیلی خوب میشناسد:))
میگفت: من گمان میکردم که برای دلباخته کردنش باید
لبخند برلبانش بنشانم ولی هربار که میخندید
این من بودم که عاشقش میشدم !.
از کودک فال فروش پرسیدم : چه میکنی؟
گفت : از سادگی انسانها تکه نانی به دست میآورم؛
اینها از منی که در امروز خود ماندهام،
فردایشان را میخواهند ..
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
انقدر دنبال آدم اشتباه ندویین، آدم درست اصلا فرار نمیکنه:))!