آنقدر می آیند و "نمی مانند"
می آیند و بلاتکلیفمان می کنند..؛
می آیند و دل می شکنند،
که اگر کسی بیاید و اهل ماندن هم باشد،
مادیگر نمی مانیم. . .
از احساسات متنفرم اونا همیشه دردسرسازن همیشه آسیب میزنن، همیشه با مغزم تو جنگن و نمیزارن اون شکلی که فکر میکنم عمل کنم هیچوقت نمیزارن درست زندگی کنم و فقط سوهان روحم میشن .
بودند ولی نصفه و نیمه !
با خود اینگونه می پنداشتند که با بودن های پوشالی شان کنار خواهیم آمد .
اما امان از باور های غلط !: )
و حال هیچ احساسی در من باقی نمانده
دیگر نه از خیس شدن زیر باران لذت میبرم
و نه مثل قبل با آهنگ هایم آرام میشم
این من تماما نابود شده است ..
خاطرات همه را میکشند
اما کسانی که حافظه قوی دارند را
به طرز فجیعی زجرکش میکنند.!
‹اغمــٔـا›
؛
من زنده نیستم.
من لابهلای افکارم مُردم.
من مردم و کسی نفهمید.
چرا باید کسی بفهمد؟
اصلا مگر همه نمیمیرند؟
پس کی زنده است؟ اینجا همه مرده اند.
روزی هزار بار میمیرند،منم روزی هزار بار مرده ام.