هرکسی در یه بُرهه از زندگی، دلش میخواد از زندگیش فرار کنه . این تنها چیزیه که تو وجودِ همهی آدما مشترکه .
فکر میکردم آدمها همانطور که آمدهاند ، میروند. نمیدانستم که میمانند ، ردشان میماند ، حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و ببرند . .
ما بلد نبودیم آنچه درونمان میگذرد، به صورت کلمات نشان دهیم. ما عاشقانِ نابلدی بودیم که از حقارت واژه رنج میکشیدند. مارا ببخشید:)))
من از خودم هم خسته شدهام،
حوصلهام را از دست دادهام،
دلم دارد میپوسد،
چه تنهایی عجیبی؛