اینکه منتظر کسی باشی که هرگز نمیآید و تو خود را با بهانه ها منتظر نگهداری دردناک است .
‹اغمــٔـا›
؛
اينقدر سكوت كردم و دردهايم را در زير لبخندهايم پنهان كردم كه، لابه لاى حرف هاى نگفته خودم را گم كرده ام روزگار دهانم را با قفل سكوت بسته است و گاهى سكوت ميتواند، پنهانى ترين فرياد باشد.
همش میترسم چشم باز کنم ببینم ۳۰ سالمه و هیچ کدوم از چیزایی که دوس داشتمو تجربه نکردم.
خواب دیدم مارا بریدند
و به کارخانهی چوب بری بردند
آنکه عاشق بود ، پنجره شد
آنکه بیرحم ، چوبهی دار
از من اما دری ساختند برای گذشتن !