که جامعه پوسیده ام
کفاف روح عمیقم نبود،
یک روز
شال و کلاه کنان به وقت کوچ
می روم از این کالبد پوچ...
بی صبرانه منتظر پاییزم .
روزای کوتاه، ساکت، سرد، هودی،
خیابونای زرد و نارنجی،
قهوه زیر بارون ..
ما بازنده بودیم. هر بار که رها میشدیم و رها نمیکردیم بازنده بودیم. هربار که میمردیم و میماندیم بازنده بودیم. ما هربار که بالهایمان بریده میشد و در قفس میماندیم، بازنده بودیم. ما بازنده بودیم هربار که فراموش میشدیم و فراموش نمیکردیم. ما بازنده بودیم؛ ما بازنده بودیم هزاران باری که با چشم دیدیم و باز باور نکردیم.
فهمیدن خیلی سختتر از شناختنه؛
ممکنه خیلیا تورو بشناسن،
اما خیلی کمن اونایی که تورو میفهمنت .