و چه ارزان میفروشیم
لذت با هم بودن را
و نمیدانیم که فردا میآید،
شاید ما نباشيم.
انگار یکی اخرین تیکه پیتزامو خورده
انگار تو جاده بنزین تموم کردم
انگار پامو با جوراب گذاشتم یه جای خیس
انگار یه گوش هندزفریم کارنمیکنه
‹اغمــٔـا›
؛
دیگر نمیتوانم مثل قبل بنویسم ، اینبار نه حرفی میتوانم بزنم ، نه چیزی را بنویسم ، فقط میتوانم بنشینم و نابود شدن خودم را ببینم .