چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدمزدن کنارِ خیابان یا روشنکردنِ یکی دو سیگار کاریش کرد. اینجا، باور کنید، من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم.
‹اغمــٔـا›
؛
اگه دیدی یه روز غیبم زد و نتونستی پیدام کنی اصلا نگران نشو من رفتم یه جایی که احساس کنم بدرد بخورم، یه جایی که احساس اضافی بودن نکنم . .
‹اغمــٔـا›
گلهای نیست، به تنهاییِ خود دل بستم به غزلگریهی هر روز ، به شب بیداری . .
ردپای مهربانی نیست، نیست
من تمام کوچه ها را دیده ام . .
سخت ترین بخش خودشناسی روبرو شدن با زخم هاییه که نقشی در بوجود اومدنشون نداشتی ، اما مسئولیت ترمیم کردنشون با توئه:)))
و درد به استخوان هایمان نفوذ کرده بود ، اما هنوز لبخندی به درازای آسمان بر لب داشتیم.