‹اغمــٔـا›
؛
با خستگی راه میرفتم
پشت سرم را نگاه کردم
به نظر می آمد که دارم با طنابی میکشم
تپه ی اندوه را با دست راستم
و کوه امید را با دست چپم .
‹اغمــٔـا›
توییت امشب:
یک روز آخرین کسی که تورو میشناخته میمیره و خاطره ات برای همیشه فراموش میشه:))!
یکی خاطراتش را دود می کند یکی دل تنگی هایش را و دیگری خودش را، بی آن که حتی سیگاری آتش زده باشد ؛