#خاطرات_شهدا
#از_شهدا_الگو_بگیریم
❤️امین روزها وقتے در طول روز به من زنگ میزد☎️ و میپرسید چه میکنے؟ اگر میگفتم #کارے را دارم انجام میدهم میگفت: «نمیخواهد بگذار کنار وقتے آمدم #باهم انجام میدهیم.»
❤️میگفتم: «چیزے نیست🚫،مثلاً فقط چند تکہ ظرف کوچک🍶 است» میگفت: «خب همان را بگذار وقتے #آمدم با هم میشوریم »
❤️مادرم همیشہ به او میگفت: «با این بساطے که شما پیش میروید #همسر شما حسابے تنبل میشود ها☺️ »
امین جواب میداد: «نه حاج خانم مگر زهرا #کلفت من است⁉️ زهرا #رئیس من است »
❤️بہ خانہ وه میآمد دستهایش را به علامت #احترام نظامے کنار سرش میگرفت و میگفت:" #سلام_رئیس"
#راوی_همسر_شهید
#شهید_امین_کریمی
@AhmadMashlab1995
شهید احمد مَشلَب 🇵🇸
#عاشقانہ_شهــدا❣ میخواست بره مأموریت… گفت: راستی زهرا…❤ احتمالاً گوشیم اونجا آنتن نمیده…! داد زدم:
دو شب قبل اینکه حرفی از سوریه بزنه…
خوابی دیده بودم که…
نگرانیمو نسبت به مأموریتش دو چندان کرده بود…
خواب دیدم یه صدایی که چهره ش یادم نیست…
یه نامه واسم آورد که توش دقیقاً نوشته شده بود:
“جناب آقای امین کریمی…
فرزند الیاس کریمی…
به عنوان محافظ درهای حرم حضرت زینب (س) منصوب شده است…”
پایینشم امضا شده بود…🥀
#شهید_امین_کریمی🌸🌷
راوی: #همسر_شهید✨
#هر_روز_با_یک_شهید🌼☘
✅ @AhmadMashlab1995