eitaa logo
شور زندگے بر باد رفته
836 دنبال‌کننده
226 عکس
20 ویدیو
0 فایل
Say you'll see me again, even if it's only in your. wildest dreams.
مشاهده در ایتا
دانلود
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، آبی‌خاکستری بودی؛ رنگ پنجره‌ای که سال‌ها رو به خیابانی بارانی باز مانده، رنگ آسمانی که نه کاملاً گرفته است و نه دلش می‌آید روشن باشد. آبیِ آرامی که خاکستری شدنش را از روزهای زیادی به ارث برده؛ نه غمگین، نه شاد، فقط کمی دور. از آن رنگ‌هایی که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسند، اما هرچه بیشتر نگاهشان کنی، بیشتر چیزهایی برای دیدن دارند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر دختری با پالتوی قهوه‌ای و موهای نامرتب بودی؛ نشسته روی صندلی عقب یک ماشین قدیمی، با کتابی روی پاهایش و عینکی که مدام از روی بینی‌اش سر می‌خورد. آن روز قرار بود با چند نفر از دوستانش به یک شهر کوچک بروند. همه سر آهنگ بحث می‌کردند؛ یکی جاز می‌خواست، یکی راک. دختر بدون اینکه سرش را از کتاب بلند کند گفت: «هرچی می‌ذارین، فقط کمتر حرف بزنین.» آخرش خودش ضبط را گرفت و یک آهنگ قدیمی گذاشت. چند دقیقه بعد، همه با آهنگ می‌خواندند و دختر با رضایت به کتابش برگشت. راننده گفت: «بالاخره یه انتخاب درست کردی.» دختر عینکش را بالا زد و گفت: «بالاخره؟ من همیشه انتخاب درست می‌کنم.» چند ثانیه بعد ماشین خاموش شد. بنزین تمام شده بود. دختر کتابش را بست و گفت: «خب... این یکی تقصیر من نبود.»
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، صورتی چرک بودی؛ رنگ دیوار اتاقی قدیمی که سال‌ها نور عصر رویش افتاده بود، رنگ پرده‌های کمرنگ و گل‌های خشکی که هنوز گوشه‌ی میز مانده بودند. رنگی که قرار نبود خودش را به رخ بکشد؛ آرام بود، کمی خاک‌گرفته و عجیب آشنا. شاید شبیه آدمی بودی که اول کسی متوجه حضورش نمی‌شود، اما وقتی نباشد، اتاق یک‌جور عجیبی خالی به نظر می‌رسد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، منظره‌ای از گندمزار بزرگی بودی که دخترکی در آن بلندبلند می‌خندید و بی‌دغدغه میان گندم‌ها می‌دوید. سال‌ها پیش، هر تابستان به خانه‌ی مادربزرگش می‌رفت؛ خانه‌ای قدیمی در انتهای همان گندمزار. آنجا کسی کاری به کارش نداشت؛ می‌توانست صبح تا شب کتاب بخواند، با پای برهنه روی خاک راه برود و تا وقتی صدایش می‌گرفت بخندد. یک تابستان، مادربزرگش گفت دیگر توان نگه‌داشتن خانه را ندارد و قرار است آن را بفروشد. دختر تمام آن روز را در گندمزار گذراند. از هر گوشه‌اش عکس گرفت، چند مشت گندم چید و قول داد سال بعد دوباره برگردد. سال بعد، خانه دیگر آنجا نبود. اما گندمزار هنوز بود. دختر بزرگ‌تر شده بود، زندگی‌اش عوض شده بود و دیگر کسی برایش نمانده بود که بگوید وقت شام است. با این حال، همان‌جا ایستاد، کفش‌هایش را درآورد و دوباره میان گندم‌ها دوید.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، یاسیِ خاکستری بودی؛ رنگی که انگار یک روز یاسیِ پررنگی بوده و سال‌ها زیر نور پنجره مانده تا آرام‌آرام رنگ ببازد. نه غمگین بودی، نه شاد؛ بیشتر شبیه عصرهایی که هنوز هوا روشن است، اما چراغ‌های خانه یکی‌یکی روشن شده‌اند. رنگ یک پیراهن قدیمی، جلد دفترچه‌ای که گوشه‌هایش تا خورده، یا دیواری که سال‌ها شاهد رفت‌وآمد آدم‌ها بوده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویری از زنی سفیدپوش بودی؛ چروک‌های صورتش سال‌های زیادی را پشت سر گذاشته بودند و روبه‌روی دریا نشسته بود و خانه‌ای را می‌کشید که آن‌سوی آب، میان مه پیدا بود. هر روز همان‌جا می‌آمد و همان خانه را می‌کشید. مردم محله می‌گفتند سال‌ها پیش، وقتی جوان بوده، همراه همسرش در آن خانه زندگی می‌کرده. یک صبح، مرد برای کار از خانه بیرون رفته و دیگر برنگشته. زن سال‌ها منتظر مانده بود، اما هیچ خبری از او نرسیده بود. بعد از آن، زن به این طرف دریا آمده بود؛ اما هیچ‌وقت نتوانسته بود خانه را فراموش کند. سال‌ها گذشت. یک روز دختر جوانی که هر روز نقاشی‌هایش را می‌دید، پرسید: هنوز منتظرش هستید؟ زن قلم‌مو را کنار گذاشت و گفت: نه. دختر با تعجب پرسید: پس چرا هنوز این خونه رو می‌کشید؟ زن به بوم نگاه کرد و آرام گفت: چون اون آخرین جاییه که هردومون توش جوان بودیم.
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، زیتونی بودی؛ رنگ چمدان‌های قدیمی، صندلی‌های چوبی باغ و پرده‌هایی که سال‌ها نور خورشید از میانشان گذشته بود. رنگی آرام و کمی خاک‌گرفته، اما نه بی‌روح؛ انگار زمان روی آن نشسته، بی‌آنکه توانسته باشد زیبایی‌اش را از بین ببرد. زیتونی، رنگ چیزهایی بود که قرار نبود چشمگیر باشند؛ اما هرچه بیشتر نگاهشان می‌کردی، بیشتر به دلت می‌نشستند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
For you اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویری از دختری بودی که عروسکی را در آغوش گرفته و می‌خندد؛ درحالی‌که یک چشمش نمی‌بیند. آن روز قرار بود برای اولین بار همراه خانواده‌اش به مدرسه‌ی جدیدش برود. دختر از صبح حرف نمی‌زد و فقط عروسکش را بغل کرده بود. وقتی برای عکس گرفتن صدایش کردند، عروسک را جلوی صورتش گرفت و خندید. چند سال بعد، عکس را اتفاقی لای کتابی پیدا کرد. پشت عکس با خط مادرش نوشته بود:‌ اولین روز مدرسه. دختر چند لحظه به عکس خیره ماند. آن روز را تقریباً فراموش کرده بود؛ حتی یادش نمی‌آمد چرا عروسکش را آن‌قدر محکم بغل کرده بود. عکس را روی میز گذاشت و رفت سراغ مادرش. وسط حرف‌هایشان ناگهان پرسید: مامان، عروسکم کجاست؟ مادر کمی فکر کرد و گفت: همون موقع‌ها گمش کردی، یادت نیست؟ دختر دوباره به عکس نگاه کرد؛ به عروسکی که هنوز یک چشم داشت و لبخند می‌زد.