For you
اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر خانهای بودی در آخرین ساعت عصر؛ حیاطی خالی، چند صندلی کنار هم، یک لیوان چای نیمهخورده روی میز و طنابی که هنوز لباسهای شستهشده از آن آویزان بود.
هیچکس آنجا نبود، اما همهچیز طوری به نظر میرسید که انگار آدمها فقط چند دقیقه پیش رفتهاند.
روی یکی از صندلیها، شالی افتاده بود؛ همان شالی که صاحبش همیشه موقع خندیدن روی شانهاش میانداخت.
از داخل خانه صدای رادیو میآمد و پنجرهی نیمهباز، پرده را آرام تکان میداد.
روی میز، کنار لیوان چای، بشقابی از شیرینیهای تازه مانده بود؛ انگار قرار بود کسی برگردد و یکی از آنها را بردارد.
حیاط خالی بود، اما عجیبترین چیز این بود که گاهی صدای خندهای از داخل خانه میآمد.
شاید کسی هنوز آنجا بود؛ فقط در هیچکدام از اتاقها پیدا نمیشد.
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، زردِ اُخرایی بودی؛ زردیِ گرم و خاکی که کمی به قهوهای و طلایی میزند، مثل نور چراغهای قدیمی روی دیوارهای کاهگلی.
رنگ پردههای کهنه، قابهای چوبی، جلد کتابهای قدیمی و نور کمجانِ عصرهایی که از پشت پنجره به اتاق میریخت.
گرم بودی، اما نه شاد و روشن گرمایی آرام داشتی، شبیه خانهای که هنوز بوی چای تازه در آن مانده، حتی وقتی کسی در آن نیست.
از آن رنگهایی که هرچه بیشتر به آن نگاه کنی، بیشتر حس میکنی چیزی را از گذشته به یاد آوردهای.
For you
اگر یک تصویر قدیمی بودی، تصویری از پسری بودی که نیمهشب جلوی یک سینمای قدیمی ایستاده بود؛ دوربین آنالوگش روی شانهاش افتاده و یک لیوان نوشابه در دستش بود.
فیلمی که برایش بلیت گرفته بودند تمام شده بود و دوستش چند قدم آنطرفتر از تابلوی سینما عکس میگرفت.
قرار بود مستقیم برگردند خانه، اما آنطرف خیابان یک مغازهی شبانه هنوز باز بود.
وارد مغازه شدند و بیهدف بین قفسهها چرخیدند. آخر سر، دو بطری نوشابه برداشتند و با همانها بیرون آمدند.
چند قدم که رفتند، دوستش ناگهان ایستاد و به ساختمان روبهرو اشاره کرد؛ پنجرهی یکی از طبقات هنوز روشن بود.
دوربین را بالا آورد و عکس گرفت.
فقط سه عکس دیگر میتوانستند بگیرند.
یکی را از خیابان گرفتند، یکی را از خودشان.
برای عکس آخر، دوربین را روی جدول گذاشتند، تایمرش را روشن کردند و هر دو دویدند وسط خیابان؛ فلاش زد.
همان لحظه چراغ مغازه خاموش شد و خیابان برای چند ثانیه کاملاً تاریک ماند.
بعد هر دو، خندهکنان دوربین را برداشتند و راه افتادند.
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، زرشکیِ آلویی بودی؛ رنگی عمیق میان قرمزِ تیره و بنفش، که زیر نور کم بیشتر به بنفش میزند و در روشنایی، رگههای قرمزش پیدا میشود.
رنگ جلد چرمی دفترهای قدیمی، پردههای مخملی سینما و تابلوهای رنگورورفتهی مغازههای قدیمی.
گرمای قرمز را داشتی و عمق بنفش را؛ رنگی که انگار سالها در تاریکی مانده، اما هنوز رنگ خودش را فراموش نکرده.
For you
اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر زنی بودی که عصر یک روز تابستانی، در خیابانی قدیمی در تهران ایستاده بود؛ نامهای در دستش بود و چند بار نشانی روی پاکت را با تابلوی بالای یک مغازه مقایسه میکرد.
نامه را همان صبح دریافت کرده بود.
بعد از بیست سال، برادرش که برای کار به شهر دیگری رفته بود، نوشته بود که بالاخره به تهران برمیگردد.
زن سالها بود از او خبری نداشت و فکر میکرد دیگر هیچوقت پیدایش نمیشود.
وقتی به نشانی رسید، پیرمردی در مغازه را باز کرد.
زن پرسید: اینجا قبلاً خیاطی نبود؟
پیرمرد کمی فکر کرد و گفت:
بله بود. صاحبش بیست سال پیش رفت.
زن نامه را از کیفش بیرون آورد و گفت:
قرار بود امروز برگرده.
پیرمرد نگاهی به نامه انداخت و لبخند زد.
گفت: پس شما خواهرشی... اون دیروز اومد اینجا و گفت اگه کسی سراغ منو گرفت، آدرس جدیدم رو بهش بدم.
زن برای اولین بار بعد از بیست سال، آدرس برادرش را در دست گرفت.
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، نارنجیِ سوخته بودی؛ رنگی شبیه شعلهای که دیگر زبانه نمیکشد، اما هنوز سرخ و نارنجیِ خودش را میان خاکستر نگه داشته.
رنگِ دیوارهای آجری زیر نور غروب، پرتقالی که پوستش را مدتها روی بخاری گذاشتهاند، و برگهایی که پیش از افتادن، آخرین رنگشان را گرفتهاند.
نه شاد بودی، نه غمگین؛ انگار رنگِ لحظهای بودی که چیزی تمام شده، اما هنوز گرمایش باقی مانده.
For you
اگر یک عکس قدیمی بودی، تصویر دختری بودی که صبح زود کنار دریا ایستاده بود؛ یک چمدان کوچک کنار پایش بود و باد موهایش را به صورتش میزد.
کشتی چند دقیقهی دیگر حرکت میکرد.
دختر در یک مدرسهی موسیقی در شهری دور قبول شده بود؛ جایی که همیشه آرزو داشت پیانو یاد بگیرد و روزی روی صحنه اجرا کند.
هیچکدام از خانوادهاش نمیتوانستند همراهش بروند و رفتنش یعنی چند سال دور بودن از همهچیز و همهکس.
سوت کشتی که بلند شد، چمدانش را برداشت و روی عرشه رفت.
وقتی کشتی از ساحل فاصله گرفت، نشست و دفتر کوچکش را از کیفش بیرون آورد.
صفحهی اول سفید بود.
دختر مدادش را برداشت و شروع کرد به نوشتن نتهایی که قرار بود اولین قطعهی زندگی تازهاش باشند.
📦
اگر یک رنگ قدیمی بودی، آبی پروسی بودی؛ آبیِ تیرهای که در نگاه اول سرد به نظر میرسد، اما روی کاغذ عمق بیشتری پیدا میکند.
در نقاشیهای قدیمی برای کشیدن آسمان، سایهها و لباسهای تیره استفاده میشدی؛ گاهی آنقدر غلیظ که تقریباً سیاه دیده میشدی و گاهی با کمی آب، به آبیِ روشن و آرامی تبدیل میشدی.
شور زندگے بر باد رفته
📦 اگر یک رنگ قدیمی بودی، زرشکیِ آلویی بودی؛ رنگی عمیق میان قرمزِ تیره و بنفش، که زیر نور کم بیشتر به
یه چیزی راجب اینجا بگم اول اول که لینک دادی و عضو شدم خیلی باحال بود و خب ناراحت سدم که بعدش همرو ریم زدی💔