ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
فروغ فرخزاد
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
فروغ فرخزاد
زندگی، رودِ بیقرارِ زمان
میدود در دلِ کشتزارِ جان،
گاه آرام، چو مهرِ سحر،
گاه توفنده، چو بادِ خزان.
میرسد، میگذرد، بیدرنگ،
میکِشد آدمی را به رنگ،
آخرش، خستگی نیست ـ عشق است،
راهِ ما سویِ نورِ نهان. 🌿
#جسی_نوشت