3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
تماشایی 🎥 . .
+ احساس حضرت آقا بین جوان ها ؛
_ اَلعَبْد ؛
.
اَلعَبْد ؛
. منم همینطور حاج مهدی ؛ منم همینطور 💔 . . . ناکام اونیه که شهید نشه:) _ اَلعَبْد ؛ .
اللهم ارزقنا شهادة فی سبیلك .
.
یکی از ممبرها در پیوی از بنده خواستند که شیعه بودن مولانا رو اثبات کنم :
¹. در قرن هفتم هجری که حضرت مولانا در اون زمان زندگی می کردند ؛ زمان حیات ایشون دقیقاً معادل با اوایل سالهای حکومت مغول ها بوده .
و همونطور که خودتون هم میدونید ؛ مغول ها یک عدّه وحوش انسان نما بودن که چنان ضربه ای به تاریخ علم ایران و همچنین جان ملت ایران زدند که محاله کسی در دنیا تونسته باشه چنین ضربهٔ مهلکی به پیکرهٔ ایران ما زده باشه..
مغول ها صدها کتابخانه به آتش کشیدند و آثار علمی هزاران دانشمندان عصر شکوفایی اسلام رو به باد فنا دادند!
و مولانا در عصری زندگی می کرده که مدت ۳۰ و اندی سال از حملهٔ مغول میگذشته و مردم اکثراً داغدار و افسرده از غارت جانها و اموالشون توسط مغول ها بودند .
و مولانا به عنوان خطیبی دانا ؛ و دانشمندی فرزانه و حکیمی دلسوز در مدت جوانی خودش به وعظ و تربیت طلاّب می پرداخته .
و از اونجایی که حیات مولانا میادف با اوایل حکومت مغول ها بوده ؛ برای حفظ جان و تقیه ؛ مثل بقیهٔ ایرانی های اون زمان [ و حتی مثل حافظ! ] خودش رو سنّی معرفی می کرده در حالی که چندین اشعار مولانا در مدح علی امیرالمؤمنین ؛ گواهی علنی بر شیعه بودن ایشان هست .
و اگر شعری هم مدح عمر یا سران اهل سنت از مولانا دیدید بدانید که فقط و فقط دسیسهٔ اهل سنت های ترکیه ست و سندیّت صحیح ندارد و مشخص هم هست اون اشعار جعلی منتصب به حضرت مولانا نداره .
². باید عرض کنم که مولانا ؛ در سن ۳۷ سالگی با شمس تبریزی آشنا میشه که کلاً دچار چنان عشق معنوی ای به شخصیت شمس میشه که به کلی زندگیش به قبل و بعد از آشنایی با شمس تقسیم میشه ..
راجب داستان جذاب آشنایی شون هم در پیام بعدی خواهم گفت ..
_ نویسندهٔ متن : اَلعَبْد ؛
_ اَلعَبْد ؛
.
اَلعَبْد ؛
. یکی از ممبرها در پیوی از بنده خواستند که شیعه بودن مولانا رو اثبات کنم : ¹. در قرن هفتم هجری که
یادم باشه یه فیلم از استاد محمدرضا شجریان هم راجب معرفی مولانا و اینکه مولانا ایرانی ست یا ترکیه ای و چرا بهش میگن ملّای رومی براتون بذارم .
اول برم سراغ داستان شیرین آشنایی شمی ومولانا ..
اَلعَبْد ؛
. یکی از ممبرها در پیوی از بنده خواستند که شیعه بودن مولانا رو اثبات کنم : ¹. در قرن هفتم هجری که
.
همونطور که حقیر بالاتر هم عرض کردم ؛ مولانا خطیبی ماهر و واعظی حکیم بود در بلخ ..
و بشدت مورد احترام و تکریم مردم اون زمان بود و محبوب ترین فرد در زمان خودش برای مردم بود .
چون کلامی شیوا ؛ شیرین و برخاسته از علم حقیقی داشت ..
و حتی موقع رد شدن از جلوی مسجد یا بیرون رفتن از خانه ش ؛ مردم به نیّت تبرّک دست به اسبش یا عباش می زدند..
اینقدر که محبوب بود .
و یک روز بعد از یک سخنرانی و خطبهٔ بسیار شنیدنی در مسجد بلخ ؛ از مسجد خارج میشه و جمعیت انبوه مردم هم پشت سرش راه میفتند ..
[ مولانا از چند شب پیش در عالم رؤیا خواب دیده بوده که صوفی ای که چشمانی سخت جذاب و مشکی داره با مهربانی تمام داره نگاهش میکنه وخود مولانا هم در حال قرائت قرآن هست در دل تاریکی شب ؛ و اون صوفی هم برای اینکه نوری برای مولانا فراهم کنه ؛ انگشت های دست هاش رو میسوزونه تا مانند شمعی بشه برای روشن کردن اتاق و قرآن خواندن مولانا...
و صبح که از خواب بیدار میشه با اضطرابی عجیب پا برهنه از خونه بیرون میزنه به دنبال اون صوفی جوان ولی پیداش نمیکنه.. ]
و داشتم میگفتم :
مولانا که از مسجد خارج میشه ؛ یک صوفی جوانی جلوی مولانا می ایسته و میگه من از تو یک سوالی دارم .
هیبت صوفی و جاذبهٔ معنویش به قدری مولانا رو تحت تأثیر قرار میده که از اسب پیدا میشه و از صوفی میخواد که سوالش رو بپرسه ..
و صوفی از مولانا می پرسه چرا بایزید بسطامی [ یک عارف ..] در آخر عمر گفت که من خدا را شناختم ولی رسول الله در آخر عمر می فرماید : ما عرفناك حق معرفتک [ خدایا! تورا آن طور که باید نشناختم ..] ؟!
و مولانا تأملی میکنه و میگه : ظرف وجودی همهٔ انسانها باهم برابر نیست ؛ اگر ظرف کسی به اندازهٔ یک کاسه باشد ؛ به سرعت پر خواهد شد ؛ ولی اگر ظرف وجودی کسی دریا باشد ؛ هرگز پر نخواهد شد .
ظرف وجودی بایزید بسطامی مانند کاسه است و ظرف وجودی رسول الله مانند دریا ..
و بعد از گفتن این جمله ؛ سکوت طولانی ای بین شمس و مولانا حاکم میشه و چند ساعت خیره در چشم های هم در حال رصد های معنوی روح همدیگه بودند!..
و مولانا متوجه میشه که خوابش ؛ رؤیای صادقه بوده و اون صوفی الان رو به روش ایستاده ..
_ نویسندهٔ متن : اَلعَبْد ؛
_ اَلعَبْد ؛
.
اَلعَبْد ؛
. همونطور که حقیر بالاتر هم عرض کردم ؛ مولانا خطیبی ماهر و واعظی حکیم بود در بلخ .. و بشدت مورد احتر
.
در بعضی جاها نقل شده که شمس و مولانا ؛ خلوت [ گعده ] معنوی ای ۴۰ روزه در خانهٔ مولانا داشتند و ساعتها باهم به گفت و گوی معنوی و عرفانی و علمی می پرداختن و این صحبت براشون چنان جذاب و شیرین بوده که ذره ای خسته نمیشدن...
مولانا دو پسر داشته به نام های سلطان ولد [ پسر بزرگ ] و علاءالدین [ پسر کوچکش ] .
که سلطان ولد مشکلی با شمس نداشته و اینکه پدرش آینهٔ روحش رو در شمس یافته رو درک میکرده...
اما علاءالدین که ظاهر بین بوده و نگران حرف مردم ؛ بشدت نسبت به شمس خصومت داشته و در نهایت هم پس از ماجرا های فراوانی که پیش میاد [ ملت عشق رو باید بخونید..] علاءالدین افرادی رو اجیر میکنه تا شمس رو بکشند و جسدش رو هم در چاه آب خانهٔ مولانا میندازند و مولانا چند دقیقه بعد متوجه این میشه و قلبش بهش میگه جسدی در چاه هست .
میره و در ته چاه ؛ برق سیاهی چشم های معشوقش رو میبینه...
و مولانا در فراق شمس ؛ دیوان شمس رو می سرایه و به کمک چند تا از دوستانش بر کاغذ ثبت می کنه [ دیوان شمس بسیار بسیار طولانیه و ۱ سال طول کشید تا کلش رو بخونم.. ]
و در نهایت هم عاشق به معشوقش میرسه و الان کنار هم هستند ...
_ نویسندهٔ متن : اَلعَبْد ؛
_ اَلعَبْد ؛
.
اَلعَبْد ؛
ادامه داره ها ... خیلی شیرین و جذاب هست عشق میان شمس و مولانا..
به قول شمس ؛
مثل بطن چهارم قرائت قرآن هم می مونه .
اَلعَبْد ؛
یادم باشه یه فیلم از استاد محمدرضا شجریان هم راجب معرفی مولانا و اینکه مولانا ایرانی ست یا ترکیه ای
اینم فردا یادم بنداز ؛ صبح ِاول صبح براتون میذارم 🌿🤍 .