eitaa logo
الف|نون
186 دنبال‌کننده
128 عکس
51 ویدیو
0 فایل
|پس اگر مقصد پرواز است، قفسِ ویران بهتر...| بی‌که شناخته شوید، با الف|نون مکاتبه کنید: https://harfeto.timefriend.net/17348255401807
مشاهده در ایتا
دانلود
همسایه بغلی‌مون عازمِ کربلاست. سر صبحی آب ریختیم پشت‌ سرش و رفت... سهم ما از قدِ همین یه کاسه آب بود امسال. ______________ @AlefNoon59
الف|نون
🌿 ______________ مرا عطر کرده بودند! ریخته بودندَم توی میله‌ای باریک و شیشه‌ای، نگه‌‌ام داشته بودند
✨️ __________ مرا گردنبند کرده بودند! خشکم کرده بودند لای صفحه‌ای گِرد و شیشه‌ای، نواری طلایی کشیده بودند دور صفحه‌ام. مرا آویزانم کرده بودند از زنجیری دراز، افتاده بودم روی سینه‌بندِ زنی ناشناس ... ______________ @AlefNoon59
______ ما در هزارتوی قلب‌مان غم تو را ذخیره کرده‌ایم. برای روز مبادا ذخیره کرده‌ایم. برای روزی که از مصیبت‌هامان پُل بزنیم به غمت. نوزادِ شیرخواره‌ای را بدون شیر مادر، بدون جرعه‌ای آب، در دامانِ پدرش کُشتند. نوزاد فرزندِ تو بود، تو پدرش بودی. اگر پوستِ گلوی نرمِ نوزادِ تو را، حرمله نشانه نمی‌گرفت، اگر تو غمت این همه سترگ نبود، ما خروار خروار غمِ فلسطین را به کجا وصله پینه می‌کردیم تا نترکیم از بزرگیش؟ خوشا غمِ تو که پیوسته در قلب‌های ماست. می‌سوزاند و شرحه شرحه می‌کند و هست هنوز. خوشا غمت که سوزاننده‌ است. غمت انسان ساز است و باشکوه؛ یا حسین. ______________ @AlefNoon59
20.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
___________ من یکی از پاهای ایستاده بر صحنِ توام. گیریم تابِ ایستادن ندارم و تکیه بر کنجی نشسته‌ام، تو حواست هست و از روضه‌خوانانِ ایستاده بی‌نصیبم نمی‌گذاری. اینکه دو سال است التماسِ اربعین میکنم و هر دوبارش روز اربعین کنار شمام، یعنی حواستان هست و حسرت به دلم نمی‌گذارید. من یکی از قدم‌هایی‌ام که بر کاشی‌های صحن و سرایت ایستاده‌اند، راه می‌روم و بر سر و سینه‌ام می‌‌کوبم؛ گیریم پایِ ایستادن ندارم و کنجی نشسته‌ام، تو مغناطیس می‌شوی و سینه‌زنانِ حسین را می‌کِشانی طرفم، همراه‌شان دمِ "حسین حسین" می‌گیرم... ______________ @AlefNoon59
______________ "پیغام می‌گذاشت که "حتماً حتماً ببینمت، کار واجبی است‌." روز و ساعت و حتی جای دقیق وعده را هم متذکر شده بود: "همان میز که سه کنج طرف راست فیروز است." بعد هم نمی‌آمد، یک هفته‌ای هیچ جا نمی‌آمد، گاهی حتی ماهی هیچکس نمی‌دیدش، به هرجا هم که سر می‌زدیم بی‌فایده بود. بالاخره روزی در جایی پیداش می‌شد. می‌خندید. گاهی حتی سر چهارراهی و به ناگهان درنگی می‌کرد، چیزی یادش آمده بود، می‌گفت: "دو دقیقه همین جا باش، برمی‌گردم." از خم کوچه که رد می‌شد، باز برمی‌گشت: "جایی نروی‌‌، ها!" نمی‌آمد، می‌دانستیم که نمی‌آید، اما می‌ایستادیم، آنقدر که به قول خودش در "سراسر حادثه". متنی که خواندید بخشی از یادداشت هوشنگ گلشیری است در مجموعه مقالاتِ باغ در باغ. و داستان‌های بهرام صادقی همین‌اند؛ دقیقا شکل خودش‌! ترکیبی از مسخرگی و تلخی و طنز...‌ هیچ‌کدام‌شان به داستان‌های آدمیزاد نرفته‌اند! پیغام می‌گذاشت که حتما حتما ببینمت، بعد دیگر پیداش نمی‌شد... اگر دنبال داستان‌هایی می‌گردید که تمام کلیشه‌‌های ذهنیِ شما را در رابطه با قوانین نویسندگی زیر و رو کنند، اگر دنبال تنوعِ بسیار، در ساختار و فرمِ داستان‌‌‌ها هستید، بهرام صادقی بخوانید. همین. ______________ @AlefNoon59
______________ برایمان از شکوه و مهابتِ شخصیتی گفتند به نام "علی" و من از این همه ناتوانی‌ام در شناختنِ او، از سستی و بی‌عرضگی‌ام در شناساندنِ او، از عجز و استیصال و درماندگی‌ام در فهمیدن و فهماندنِ او، اشک بودم و اشک. آقای نخعی شما که برای‌مان روضه نمی‌خواندید چرا گریه‌ام گرفت؟ بزرگ‌خورشیدی در دست داریم که نه خودمان بهره‌ای از نورش می‌بریم و نه بلدیم به دیگران بتابانیم‌اش... آدم‌ قراضه‌ها شده‌اند اصل و آدم‌حسابی‌ها مانده‌اند کنجِ فرع. جهان از مشتی حَلَب الگو می‌گیرد و مشتی حَلَب را بر سر می‌گذارد، اقیانوسِ طلا در دست‌های ماست و نمی‌توانیم بازوهامان را بالا بگیریم و بگذاریمش روی سرمان، نشانِ دنیاش بدهیم. سرمان کوچک است یا دست‌مان کم زور؟ و این همه از بی‌عرضگیِ ماست. ما که گنجی چون علی ابن ابی طالب داریم و ناتوانیم از فهمیدن و فهماندنش. {خورشید و گنج و دُرّ و گوهر و ... همه‌شان واژه‌هایی زبون و ضعیف‌ و بی‌خاصیت‌اند برای وصف علی (ع). مشتی مزخرف که کلیشه را هم رد کرده‌اند. واژه‌‌ای درخور نداشتم. ندارم. ناتوانی... کفِ دستی که مو ندارد برای نوشتن از او. کاش چیزکی داشت و می‌شد کَند‌.} ______________ @AlefNoon59
______________ مرز بایدها و نبایدها در ادبیات کجاست؟ "در هنر و ادبیاتِ داستانی هیچ بایدی نداریم،‌ مگر اینکه وزیر ارشاد آن را گفته باشد. در زمان آموزش، گاهی اوقات مجبوریم وارد فضاهای قطعیت شویم، بلکه هنرجو موضوع را دریابد، ولی خود آموزگاران می‌دانند که در واقعیت اینگونه نیست و قطعیتی وجود ندارد." 👤محمد جواد جزینی ______________ @AlefNoon59
_______ امروز صبح که از خواب بیدار شدید کجا رفتید؟ روزمره اطرافِ شما چگونه رقم خورد؟ روزمره‌ی من پشت میزی چوبی در کافه‌ای سنتی طی شد. تصور کنید در حال رفتن به مطب دکتر هستید یا رفتن به محل کارتان. ممکن است مقصد شما بازاری باشد برای خریدن سبزی و نارنگی‌های نوبرانه، یا خیابانی که منتهی می‌شود به مدرسه‌ی فرزندان‌تان. شما که نام‌تان شهروند، نه خبر از اخبار دارید و نه کاری با تحولاتِ منطقه‌ای که توش ساکن‌اید. نه نظامی هستید و نه اسلحه سمت کسی نشانه رفته‌اید. شما توی بازارید و دارید کارت بانکی‌تان را با دست راست‌تان می‌دهید به فروشنده‌ی سبزی‌ها، که دامب؛ وسیله‌ی ارتباطی‌تان درست کفِ دست‌ِ چپ‌تان منفجر می‌شود... انفجارِ چیزی که توی دست شما، نه فقط شما که هرکس اطرف شما بوده را هم زخمی رسانده. به خودتان، هزار، دو هزار، سه هزار و بسا که بیشتر، اضافه کنید. به خودتان که وسیله‌ای کف دست‌تان منفجر شده و معلوم نیست زنده بمانید، کودکانی را هم اضافه کنید. بسا که یکی از کودکانِ زخم دیده، یکی از کودکانِ کشته شده، از نزدیکانِ شما یا کودکِ خودتان باشد که وقتی کارت بانکی‌تان را به فروشنده می‌دادید، گوشه‌ی لباس‌تان را می‌کِشیده و بستنی بهانه می‌کرده. تصورش ترسناک است... شما که این نوشته را می‌خوانید، امروز به محل کارتان، مطب دکتر، به قرارِ کاری و گشت و گذارتان رسیده‌اید؛ بی‌که خط و خشی روی پوست صورت خودتان یا کودک‌تان افتاده باشد. شما به روزمره‌تان رسیده‌اید و سالمید و وسیله‌ای هم کف دست‌تان منفجر نشده. من هم که این‌ها را می‌نویسم مثل شما سالمم‌، وسیله‌ی ارتباطی‌ام ابزار نوشتنِ همین کلمه‌ها شده. روز سه‌شنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، چند هواپیمای مسافربریِ آمریکایی ربوده شدند. هواپیما رباها، هواپیماها را به دو آسمان‌خراش در نیویورک کوبیدند و در نتیجه‌ی این انفجار، ۳۰۰۰ نفر از مردم آمریکا جان خود را از دست دادند. پاری از مردمِ آمریکا این روز را تاریک‌ترین روز در تاریخ این کشور می‌دانند. سه شنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۴، بیست و سه سال بعد از انفجار برج‌های دوقلو، دو هزار و هشتصد نفر از مردم لبنان، وقتی از خواب بیدار شدند، مثل مردم دیگر کشورها، پی روزمره‌شان بودند که وسیله‌‌های ارتباطی‌ای به نام پیجر، کف دست‌‌هاشان منفجر شد... خبرگذاری‌های رسمی لبنان تاکنون از کشته شدن یک دختربچه و دو برادر خبر داده‌اند و هنوز تعداد دقیق کشته‌ها معلوم نیست... و معلوم است که تا به انتها رسیدنِ این یادداشت، تعداد زخمی‌ها و کشته‌ها بالاتر می‌رود. گفته می‌شود کسانی که برج‌های دو قلو را در آمریکا منفجر کرده بودند، نام‌شان "القاعده" بوده. القاعده توسط شورای امنیت سازمان ملل، "تروریست" نامیده می‌شود؛ و کسی که وسیله‌های ارتباطی را کف دست مردمِ لبنان منفجر کرده، نامش اسرائیل. هیچ سازمان جهانی‌ تا کنون این "اسرائیل" را تروریست ننامیده. کسی می‌داند چرا؟ ______________ @AlefNoon59
الف|نون
- شعر شما پر از روحه؛ فقط در قیاس با روزگار ناآروم ما می‌تونست یه ذره متعهدتر باشه. + متعهدتر؟ - متصل‌تر به ایّام. به این روزگار‌ِ ناآروم و ناآشنا که هیچ‌کس و هیچ‌چیز سر جای خودش نیست. نه اینکه خواننده فکر کنه شاعر تو غار تنهاییِ خودش خزیده و برای خودش شعر گفته. از تاریخ‌نویسای ما که بخاری بلند نمیشه؛ شاید هنر و ادبیات بتونه تصویر واقعی‌تری از نسل ما به نسل‌های آینده منتقل کنه. + بعد این تصویر واقعی به چه دردشون می‌خوره؟ - ممکنه اونا دیگه اشتباهاتِ ما رو تکرار نکنند. + آها، ممکنه... 🎬شهرزاد؛ حسن فتحی 《در آستانه‌ی یک سالگیِ نسل‌کشی و جنایت، ویترین چشمه، بیدگل، آگه، مولی و... از خالی است. در کشوری که آدم‌ها توسط رسانه یا با حرف‌های پوچ پدرشان اعتقاد راسخ دارند که فلسطینی‌ها باغ‌های زیتون را از سر رضایت فروختند و به کاباره‌های مصر رفتند، یک کتاب از لیلا ابولقود، از رشید خالدی، از ایلان پایه که میتوانند پله به پله یک نوجوان را با مسئله فلسطین همراه کنند، نباید دستاویزی در آن فضای رنگارنگِ ویترین‌ها باشد؟ حالا بعد از یک سال پر از خون و بمب و عزا و نسل‌کشی، از کم شدنِ کدام محبوبیت خودتان واهمه دارید؟! وضعیت این روزهای محله‌های فرهنگی تهران، جایی که متفکرین و نویسندگان فارسی زبان، یازده ماه فرصت داشتند به راهِ تازه‌ای برای حرف زدن از نسل‌کشی فکر کنند، خفقانِ مضاعف است. به کتاب فروشی‌های کریمخان سر بزنید، از این بدتر است: خاطرات پمپئو! این علوم انسانی و هنر و ادبیات را با تمام متعلقاتش بریزید توی جوب.》 متنی که خواندید تکّه یادداشت‌هایی‌ بود از احمد جعفری، گلرخ نفیسی و حمیدرضا بوالی که داستانِ صفحه‌ی اینستاگرام‌شان کرده‌اند. من هیچ‌کدام را درست نمی‌شناسم اما کلمه‌هاشان برایم آشناست. اگر هنر و ادبیات نتواند از هولناک‌ترین جنایتِ عصر خودش، از مهیب در غزه چیزی بنویسد،‌ دیگر از چه چیز می‌خواهد بنویسد؟! ظاهرا در روزگارِ ناآرامِ ما، نه تنها از تاریخ‌نویس‌هامان بخاری بلند نمی‌شود، که از نویسندگان و هنرمندان‌مان هم. بیچاره ما. ______________ @AlefNoon59
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم. دل قوی باید داشت.
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الشهدا... چگونه باور کنیم رفتنت را؟ آنقدر در کوه‌ها و بیابان‌ها به دنبال شهادت بودی، تا آخر تو را شهادت در آغوشش کشید... مبارکت باشد عزیز دلم. حیفِ تو بود شهید نشوی. مرگی چنین زیبا، مرگ در قلبِ میدان نبرد، مرگ به دستِ خبیث‌ترین فرزندان شیطان، سزاوارِ بزرگ‌مردی چون تو بود عزیز دلم... قسم به آن بزرگ‌زنِ عقیله‌ی بنی هاشم، که ما، ما فرزندان مقاومت، در شهادتِ تو، در پیکر غرق در خون تو، در آن محاسنِ به خون خضاب شده‌ات، چیزی جز زیبایی نمی‌بینیم! مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا قسم به زینبِ کربلا؛ سیّد. سلام ما را به همه عزیزان‌‌مان برسان. به خمینیِ عزیز، به سید عباس، به عماد مغنیه، به حاج قاسم، به اسماعیل هنیه، به حاج احمد متوسلیان و ابراهیم همتِ عزیزم. سلام‌مان را برسان به همه فرزندانِ رشید مقاومت؛ که از همیشه مصمم‌تریم برای نابودیِ سرطانِ زمین. یا این سرطان نابود می‌شود یا ما. راه سومی نیست!《زمین از زمان یک نفس بی‌ اسرائیل طلبکار است و ما از زندگی یک شهادت، یک پایان شیرین! ما و زمین باید در این راه قدم برداریم، هر کدام زودتر به آرزویش رسید، مبارک است.》شهادتت مبارکت باشد عزیز دلم. مبارکِ ما، مبارکِ اُمّت بزرگ و عزیزِ مقاومت. 🇱🇧🇮🇷