eitaa logo
الف|نون
185 دنبال‌کننده
129 عکس
51 ویدیو
0 فایل
|پس اگر مقصد پرواز است، قفسِ ویران بهتر...| بی‌که شناخته شوید، با الف|نون مکاتبه کنید: https://harfeto.timefriend.net/17348255401807
مشاهده در ایتا
دانلود
______________ "پیغام می‌گذاشت که "حتماً حتماً ببینمت، کار واجبی است‌." روز و ساعت و حتی جای دقیق وعده را هم متذکر شده بود: "همان میز که سه کنج طرف راست فیروز است." بعد هم نمی‌آمد، یک هفته‌ای هیچ جا نمی‌آمد، گاهی حتی ماهی هیچکس نمی‌دیدش، به هرجا هم که سر می‌زدیم بی‌فایده بود. بالاخره روزی در جایی پیداش می‌شد. می‌خندید. گاهی حتی سر چهارراهی و به ناگهان درنگی می‌کرد، چیزی یادش آمده بود، می‌گفت: "دو دقیقه همین جا باش، برمی‌گردم." از خم کوچه که رد می‌شد، باز برمی‌گشت: "جایی نروی‌‌، ها!" نمی‌آمد، می‌دانستیم که نمی‌آید، اما می‌ایستادیم، آنقدر که به قول خودش در "سراسر حادثه". متنی که خواندید بخشی از یادداشت هوشنگ گلشیری است در مجموعه مقالاتِ باغ در باغ. و داستان‌های بهرام صادقی همین‌اند؛ دقیقا شکل خودش‌! ترکیبی از مسخرگی و تلخی و طنز...‌ هیچ‌کدام‌شان به داستان‌های آدمیزاد نرفته‌اند! پیغام می‌گذاشت که حتما حتما ببینمت، بعد دیگر پیداش نمی‌شد... اگر دنبال داستان‌هایی می‌گردید که تمام کلیشه‌‌های ذهنیِ شما را در رابطه با قوانین نویسندگی زیر و رو کنند، اگر دنبال تنوعِ بسیار، در ساختار و فرمِ داستان‌‌‌ها هستید، بهرام صادقی بخوانید. همین. ______________ @AlefNoon59
______________ برایمان از شکوه و مهابتِ شخصیتی گفتند به نام "علی" و من از این همه ناتوانی‌ام در شناختنِ او، از سستی و بی‌عرضگی‌ام در شناساندنِ او، از عجز و استیصال و درماندگی‌ام در فهمیدن و فهماندنِ او، اشک بودم و اشک. آقای نخعی شما که برای‌مان روضه نمی‌خواندید چرا گریه‌ام گرفت؟ بزرگ‌خورشیدی در دست داریم که نه خودمان بهره‌ای از نورش می‌بریم و نه بلدیم به دیگران بتابانیم‌اش... آدم‌ قراضه‌ها شده‌اند اصل و آدم‌حسابی‌ها مانده‌اند کنجِ فرع. جهان از مشتی حَلَب الگو می‌گیرد و مشتی حَلَب را بر سر می‌گذارد، اقیانوسِ طلا در دست‌های ماست و نمی‌توانیم بازوهامان را بالا بگیریم و بگذاریمش روی سرمان، نشانِ دنیاش بدهیم. سرمان کوچک است یا دست‌مان کم زور؟ و این همه از بی‌عرضگیِ ماست. ما که گنجی چون علی ابن ابی طالب داریم و ناتوانیم از فهمیدن و فهماندنش. {خورشید و گنج و دُرّ و گوهر و ... همه‌شان واژه‌هایی زبون و ضعیف‌ و بی‌خاصیت‌اند برای وصف علی (ع). مشتی مزخرف که کلیشه را هم رد کرده‌اند. واژه‌‌ای درخور نداشتم. ندارم. ناتوانی... کفِ دستی که مو ندارد برای نوشتن از او. کاش چیزکی داشت و می‌شد کَند‌.} ______________ @AlefNoon59
______________ مرز بایدها و نبایدها در ادبیات کجاست؟ "در هنر و ادبیاتِ داستانی هیچ بایدی نداریم،‌ مگر اینکه وزیر ارشاد آن را گفته باشد. در زمان آموزش، گاهی اوقات مجبوریم وارد فضاهای قطعیت شویم، بلکه هنرجو موضوع را دریابد، ولی خود آموزگاران می‌دانند که در واقعیت اینگونه نیست و قطعیتی وجود ندارد." 👤محمد جواد جزینی ______________ @AlefNoon59
_______ امروز صبح که از خواب بیدار شدید کجا رفتید؟ روزمره اطرافِ شما چگونه رقم خورد؟ روزمره‌ی من پشت میزی چوبی در کافه‌ای سنتی طی شد. تصور کنید در حال رفتن به مطب دکتر هستید یا رفتن به محل کارتان. ممکن است مقصد شما بازاری باشد برای خریدن سبزی و نارنگی‌های نوبرانه، یا خیابانی که منتهی می‌شود به مدرسه‌ی فرزندان‌تان. شما که نام‌تان شهروند، نه خبر از اخبار دارید و نه کاری با تحولاتِ منطقه‌ای که توش ساکن‌اید. نه نظامی هستید و نه اسلحه سمت کسی نشانه رفته‌اید. شما توی بازارید و دارید کارت بانکی‌تان را با دست راست‌تان می‌دهید به فروشنده‌ی سبزی‌ها، که دامب؛ وسیله‌ی ارتباطی‌تان درست کفِ دست‌ِ چپ‌تان منفجر می‌شود... انفجارِ چیزی که توی دست شما، نه فقط شما که هرکس اطرف شما بوده را هم زخمی رسانده. به خودتان، هزار، دو هزار، سه هزار و بسا که بیشتر، اضافه کنید. به خودتان که وسیله‌ای کف دست‌تان منفجر شده و معلوم نیست زنده بمانید، کودکانی را هم اضافه کنید. بسا که یکی از کودکانِ زخم دیده، یکی از کودکانِ کشته شده، از نزدیکانِ شما یا کودکِ خودتان باشد که وقتی کارت بانکی‌تان را به فروشنده می‌دادید، گوشه‌ی لباس‌تان را می‌کِشیده و بستنی بهانه می‌کرده. تصورش ترسناک است... شما که این نوشته را می‌خوانید، امروز به محل کارتان، مطب دکتر، به قرارِ کاری و گشت و گذارتان رسیده‌اید؛ بی‌که خط و خشی روی پوست صورت خودتان یا کودک‌تان افتاده باشد. شما به روزمره‌تان رسیده‌اید و سالمید و وسیله‌ای هم کف دست‌تان منفجر نشده. من هم که این‌ها را می‌نویسم مثل شما سالمم‌، وسیله‌ی ارتباطی‌ام ابزار نوشتنِ همین کلمه‌ها شده. روز سه‌شنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، چند هواپیمای مسافربریِ آمریکایی ربوده شدند. هواپیما رباها، هواپیماها را به دو آسمان‌خراش در نیویورک کوبیدند و در نتیجه‌ی این انفجار، ۳۰۰۰ نفر از مردم آمریکا جان خود را از دست دادند. پاری از مردمِ آمریکا این روز را تاریک‌ترین روز در تاریخ این کشور می‌دانند. سه شنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۴، بیست و سه سال بعد از انفجار برج‌های دوقلو، دو هزار و هشتصد نفر از مردم لبنان، وقتی از خواب بیدار شدند، مثل مردم دیگر کشورها، پی روزمره‌شان بودند که وسیله‌‌های ارتباطی‌ای به نام پیجر، کف دست‌‌هاشان منفجر شد... خبرگذاری‌های رسمی لبنان تاکنون از کشته شدن یک دختربچه و دو برادر خبر داده‌اند و هنوز تعداد دقیق کشته‌ها معلوم نیست... و معلوم است که تا به انتها رسیدنِ این یادداشت، تعداد زخمی‌ها و کشته‌ها بالاتر می‌رود. گفته می‌شود کسانی که برج‌های دو قلو را در آمریکا منفجر کرده بودند، نام‌شان "القاعده" بوده. القاعده توسط شورای امنیت سازمان ملل، "تروریست" نامیده می‌شود؛ و کسی که وسیله‌های ارتباطی را کف دست مردمِ لبنان منفجر کرده، نامش اسرائیل. هیچ سازمان جهانی‌ تا کنون این "اسرائیل" را تروریست ننامیده. کسی می‌داند چرا؟ ______________ @AlefNoon59
الف|نون
- شعر شما پر از روحه؛ فقط در قیاس با روزگار ناآروم ما می‌تونست یه ذره متعهدتر باشه. + متعهدتر؟ - متصل‌تر به ایّام. به این روزگار‌ِ ناآروم و ناآشنا که هیچ‌کس و هیچ‌چیز سر جای خودش نیست. نه اینکه خواننده فکر کنه شاعر تو غار تنهاییِ خودش خزیده و برای خودش شعر گفته. از تاریخ‌نویسای ما که بخاری بلند نمیشه؛ شاید هنر و ادبیات بتونه تصویر واقعی‌تری از نسل ما به نسل‌های آینده منتقل کنه. + بعد این تصویر واقعی به چه دردشون می‌خوره؟ - ممکنه اونا دیگه اشتباهاتِ ما رو تکرار نکنند. + آها، ممکنه... 🎬شهرزاد؛ حسن فتحی 《در آستانه‌ی یک سالگیِ نسل‌کشی و جنایت، ویترین چشمه، بیدگل، آگه، مولی و... از خالی است. در کشوری که آدم‌ها توسط رسانه یا با حرف‌های پوچ پدرشان اعتقاد راسخ دارند که فلسطینی‌ها باغ‌های زیتون را از سر رضایت فروختند و به کاباره‌های مصر رفتند، یک کتاب از لیلا ابولقود، از رشید خالدی، از ایلان پایه که میتوانند پله به پله یک نوجوان را با مسئله فلسطین همراه کنند، نباید دستاویزی در آن فضای رنگارنگِ ویترین‌ها باشد؟ حالا بعد از یک سال پر از خون و بمب و عزا و نسل‌کشی، از کم شدنِ کدام محبوبیت خودتان واهمه دارید؟! وضعیت این روزهای محله‌های فرهنگی تهران، جایی که متفکرین و نویسندگان فارسی زبان، یازده ماه فرصت داشتند به راهِ تازه‌ای برای حرف زدن از نسل‌کشی فکر کنند، خفقانِ مضاعف است. به کتاب فروشی‌های کریمخان سر بزنید، از این بدتر است: خاطرات پمپئو! این علوم انسانی و هنر و ادبیات را با تمام متعلقاتش بریزید توی جوب.》 متنی که خواندید تکّه یادداشت‌هایی‌ بود از احمد جعفری، گلرخ نفیسی و حمیدرضا بوالی که داستانِ صفحه‌ی اینستاگرام‌شان کرده‌اند. من هیچ‌کدام را درست نمی‌شناسم اما کلمه‌هاشان برایم آشناست. اگر هنر و ادبیات نتواند از هولناک‌ترین جنایتِ عصر خودش، از مهیب در غزه چیزی بنویسد،‌ دیگر از چه چیز می‌خواهد بنویسد؟! ظاهرا در روزگارِ ناآرامِ ما، نه تنها از تاریخ‌نویس‌هامان بخاری بلند نمی‌شود، که از نویسندگان و هنرمندان‌مان هم. بیچاره ما. ______________ @AlefNoon59
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم. دل قوی باید داشت.
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الشهدا... چگونه باور کنیم رفتنت را؟ آنقدر در کوه‌ها و بیابان‌ها به دنبال شهادت بودی، تا آخر تو را شهادت در آغوشش کشید... مبارکت باشد عزیز دلم. حیفِ تو بود شهید نشوی. مرگی چنین زیبا، مرگ در قلبِ میدان نبرد، مرگ به دستِ خبیث‌ترین فرزندان شیطان، سزاوارِ بزرگ‌مردی چون تو بود عزیز دلم... قسم به آن بزرگ‌زنِ عقیله‌ی بنی هاشم، که ما، ما فرزندان مقاومت، در شهادتِ تو، در پیکر غرق در خون تو، در آن محاسنِ به خون خضاب شده‌ات، چیزی جز زیبایی نمی‌بینیم! مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا قسم به زینبِ کربلا؛ سیّد. سلام ما را به همه عزیزان‌‌مان برسان. به خمینیِ عزیز، به سید عباس، به عماد مغنیه، به حاج قاسم، به اسماعیل هنیه، به حاج احمد متوسلیان و ابراهیم همتِ عزیزم. سلام‌مان را برسان به همه فرزندانِ رشید مقاومت؛ که از همیشه مصمم‌تریم برای نابودیِ سرطانِ زمین. یا این سرطان نابود می‌شود یا ما. راه سومی نیست!《زمین از زمان یک نفس بی‌ اسرائیل طلبکار است و ما از زندگی یک شهادت، یک پایان شیرین! ما و زمین باید در این راه قدم برداریم، هر کدام زودتر به آرزویش رسید، مبارک است.》شهادتت مبارکت باشد عزیز دلم. مبارکِ ما، مبارکِ اُمّت بزرگ و عزیزِ مقاومت. 🇱🇧🇮🇷
__________ مرا به سینه‌اش فشرد، بعد دورترم کرد و درحالی که هر دو بازوی مرا در دست داشت، ایستاده خاطره‌ای عجیب تعریف کرد: "در شکافِ دره‌‌ی جنتا برای دوره‌های آموزشی مخفی شده بودیم و برای دستگیری و شکست ما هر کاری می‌کردند، وضعیت بسیار سخت بود و تمامیِ ما پنجاه نفر تنها دو کلاشینکف داشتیم! باورکردنی نیست اما همین کلاشینکف‌ها تنها سلاح تشکیلات ما در آن دره‌ی سخت بود که یکی را از برادران جنبش امل گرفته و دیگری را با هزینه شخصی تهیه کرده بودیم." حرف های سید را خوب به خاطر دارم، می‌گفت: "اولین بارقه امیدِ ما چشمان مردی بود که در تاریکیِ دره می‌درخشید، آمد و درست همینطور که تو را در آغوش کشیدم مرا به سینه‌اش چسباند. او، محمدابراهیم همت بود و این دیدار آغاز راهی بود که ما را از آن دره به جایی رساند که در جنگ سی و سه روزه، دنیا را انگشت به دهان گذاشتیم!" پدرم آن روز سلاحی نبرده بود، گفت من و دو یارِ همراهم از طرف امام آمده‌ایم شما را آموزش بدهیم. حسی با من می‌گويد که سیّد در دل گفته بود تو آموزش بده و من خودم پرورش می‌دهم، من خودم نیرو می‌سازم... و ساخت! از دو تا اسلحه انفرادی شروع کرد و یک ارتش ساخت. حالا که شهید شده روشن است که تربیت شدگانِ او ایستاده و مقاوم خواهند بود و خدشه‌ای به ایستادگی آنها نخواهد افتاد. سیدالشهدای مقاومت اینقدر تکثیر شده است که نگران آینده او و حزب‌اش نباشیم، تنها تلخیِ این ایام ماجرای آغوشی است که دیگر تکرار نخواهد شد و انگشتِ اشاره‌ای که دیگر بالا نخواهد رفت. از تمام برادران و خواهران‌ام استدعا دارم خشم خود را حفظ کنیم و اندوهِ کوتاه‌مان را پشت سر بگذاریم، بعضی روزها در نبرد وجود دارند که فرصتی برای گریه نیست. میدان را خالی نکنیم، هیچ توفیقی بالاتر از شهادت نیست، ان‌شاءالله ما هم به او و یارانش بپیوندیم. محمدمهدی همت هفتم مهرماه ۱۴۰۳ @hemmatsocial
الف|نون
﷽ __________ مرا به سینه‌اش فشرد، بعد دورترم کرد و درحالی که هر دو بازوی مرا در دست داشت، ایستاده خ
فرماندهی در جبهه‌های جنگِ ما نبود: "برو"، بود: "بیا"! اینکه می‌بینید فرماندهانِ بزرگ ما یکی پس از دیگری شهید می‌شوند، به دلیل ضعیف بودن‌شان نیست! دلیلش حضور مستقیمِ فرماندهان در میدان نبرد است؛ وسط بمب و موشک و گلوله، درست وسطِ وسطِ خودِ مرگ! سید حسن لبنان بود. اسرائیل که به لبنان حمله کرد سید در لبنان بود. می‌توانست نباشد. می‌توانست فرار کند برود. برود جایی امن. عین خیلی‌ها که زمان جنگ مملکت‌شان را گذاشتند و رفتند. همت می‌توانست دوتا سرباز بفرستد جزیره مجنون، می‌توانست خودش ترک موتور ننشیند، حسن باقری می‌توانست خودش مستقیم نرود پشت خاکریز، باکری می‌شد کنجی بخزد و از دور جنگ را رصد کند. همه‌شان، تک تک‌شان جلوتر از سربازهاشان در میدان نبرد بودند. جلو بودند و می‌گفتند: "بیا"؛ عقب نایستاده بودند بگویند: "برو". شبیه این مردها را شما فقط در اصحاب اباعبدالله، در یارانِ مخلصِ پیامبر، در مؤمنان حقیقی کل تاریخ پیدا می‌کنید. بزرگ و عزیز و شجاع. عاشق مبارزه و شهادت، بدون ذره‌ای ترس از مرگ!
"... لیک مرگِ دیگری هم هست دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور... مرگِ مردان، مرگ در میدان با تپیدن‌های طبل و شیونِ شیپور با صفیرِ تیر و برق تشنه‌ی شمشیر غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سُمِ اسبان... وه چه شیرین است رنج بردن پافشردن در رهِ یک آرزو مردانه مردن! وندر امیدِ بزرگ خویش با سرودِ زندگی بر لب جان سپردن..."
___________ پیروزی و شکست در جنگ‌ها را تعداد کشته‌ها تعیین نمی‌کنند. آن هم جنگی که یک طرف تا بن دندان توسط آمریکا و اروپا مسلح شده و طرف دیگر با حامیانِ انگشت شمارش، به تازگی از پرتاب سنگ عبور کرده و به موشک رسیده! جنگی که طرفینِ درگیر در آن، به لحاظ امکانات نظامی و فناوری‌های پیشرفته و حمایت‌های بین‌المللی، به هیچ عنوان برابر نیستند و فاصله‌ بین‌شان دریاست...! در چنین جنگی، پیروزی و شکست را ابدا تعداد کشته‌ها و ترورهای موفق تعیین نمی‌کند. چرا که طرفِ کم‌برخوردار، با علم به کشته شدن، با علم به ترور شدن، وارد میدان نبرد می‌شود! کشته شدن و ترور شدن برایش غیرقابل پیش‌بینی نیست، می‌داند وارد نبردی شده که احتمال زنده ماندنش تقریبا صفر است! او خودش را برای مُردن آماده کرده. (این را در کلام سید حسن هم مشاهده می‌کنید.) در چنین جنگی، میزانِ تحققِ اهدافِ دو طرف، تعیین کننده‌ی دست برتر در مبارزه است. اهدافی که اسرائیل از ابتدای هفت اکتبر برای خودش ترسیم کرده: ۱- آزادسازی اسرای اسرائیلی. ۲. بازگرداندنِ آواره‌های اسرائیلی به شمال سرزمین‌های اشغالی. ۳. نابودی کامل حماس. ۴. باز کردن محاصره‌ی باب المندب ( این محاصره بنادر جنوبی اسرائیل را رسما زمین‌گیر کرده!) ۵. بازگرداندنِ حزب الله به پشت لیتانی. متقابلا اهداف مقاومت هم در همین خط پیش می‌رود: عدم آزاد سازیِ یک طرفه‌ی اسرا. عدم بازگشت آواره‌های اسرائیلی به شمال. عدم بازگشایی باب المندب. عدم بازگشت به پشت لیتانی. دست برتر در این جنگ با گروهی است که تعداد بیشتری از اهدافش را محقق کرده باشد. اکنون، بعد از گذشت تقریبا یک سال از هفت اکتبر، بعد از کشتار جمعی و نسل کشیِ عظیم، بعد از حجم بی‌سابقه‌ی بمب و موشک و انفجار و ترورِ فرماندهان رده بالای مقاومت، اسرائیل به هیچ یک از هدف‌های پنج‌گانه‌اش نرسیده!!! به هیچ کدام! با ترور هنیه حماس تمام نشد. یحیی سنوار جایگزین شد و حماس همچنان هست! اسرای اسرائیلی آزاد نشده‌اند! آواره‌ها نتوانسته‌اند به شمال برگردند و همچنان آواره‌اند! باب‌المندب بازگشایی نشده و همچنان در محاصره است! و حزب الله حتی بعد از ترور فرمانده‌ی ارشدش، یک قدم از مواضعش عقب نرفته! حتی یک قدم! به عکس، درست از لحظه‌ی شهادت سید حسن سر جایش محکم ایستاده و پیوسته و بی‌وقفه سرزمین‌های اشغالی را می‌کوبد. مع‌الاسف باید گفت اسرائیل بعد از یک سال کثافت‌کاری و استفاده از تمام فناوری‌های پیشرفته و حمایت همه جانبه‌ی آمریکا و اروپا و تاختنِ بی‌توقف، همچنان دست پایین را در این جنگ دارد! علت جنونش همین است که هنوز نتوانسته اهدافش را محقق کند و جنگ را خاتمه بدهد. اسرائیل بعد از یک سال جنایت جنگی، همچنان باید بدود تا اهداف پنجگانه‌اش را که البته پاکسازی کامل غزه از فلسطینی‌ها هم جزء اهداف پنهانش است، محقق کند و این است که برایش درد دارد! این همه بُکشی و لقب سگ هار روی پیشانی‌ات بنشیند و همچنان هیچی به هیچی! اگر نگاه فانتزی و تخیلی را از این جنگ دور کنیم، با وجود غم و اندوهی که از کشتار مردم بی‌گناه و فرماندهان‌ مقاومت در قلب‌های ماست، اما در واقعیت، دست برتر در این جنگ همچنان سمت محور مقاومت است! این واقعیتی‌ست که ناامیدی و آه و ناله و تمسخر، اجازه نمیدهد ببینیم‌اش...