eitaa logo
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
129 دنبال‌کننده
235 عکس
10 ویدیو
8 فایل
یادداشت‌هایی از یک کارگر کلمات! درباره نویسندگی و کتاب و حواشی! ارتباط با کارگر مورد نظر: @azarbadirr
مشاهده در ایتا
دانلود
الگوی من تو زمینه آزادی و آزادی‌خواهی، آنهایی هستند که کلا پانصد نفر هم عضو کانالشان نیست ولی در قسمت واکنش‌ها، دیسلایک را برداشته‌اند و شما فقط حق دارید 👍یا👌بزنید!
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
نکته شماره ۲۴۰ راه حل‌هایی برای #دراماتیک کردن_فضاسازی *قسمت دوازدهم و پایانی: محیط به عنوان کنش‌گر*
نکته شماره ۲۴۱ اصول اولیه *قسمت اول: لحن و کلام ویژه* بارها در هنگام ویرایش داستان‌ها دیده‌ام نویسنده تازه‌کار به همه شخصیت‌ها یک لحن ثابت داده است. انگار نویسنده از پشت فرمان همه شخصیت‌ها حرف می‌زند! این روش بزرگترین ضربه به جان‌بخشی متن است. وقتی یک سرباز در میدان جنگ همان‌طور حرف می‌زند که یک استاد دانشگاه در کتابخانه، خواننده باور نمی‌کند. گفت‌وگو ابزار اصلی شخصیت‌سازی است و نباید به آن بی‌توجه بود. باید بدانید *زبان شخصیت، بازتاب‌دهنده جهان‌بینی، تحصیلات و طبقه اجتماعی او است. نویسندگان حرفه‌ای برای هر فرد یک دایره واژگان خاص تعریف می‌کنند.* اگر شخصیت شما در شرایط بحرانی کلمات کتابی و فاخر به کار می‌برد، یعنی هنوز او را نشناخته‌اید. کلمات باید از دل تجربه زیسته کاراکتر بیرون بیایند، نه از فرهنگ لغت ذهنی شما. اگر در متن خود جای کلمات را بین شخصیت‌ها عوض کردید و هیچ اتفاقی نیفتاد، یعنی شما فقط مکالمه نوشته‌اید، نه شخصیت‌پردازی. *صدای هر کاراکتر باید اثر انگشت او باشد. وقتی این تفاوت را ایجاد می‌کنید، گفت‌وگو از حالت گزارش‌گونه خارج شده و تبدیل به کنشی زنده می‌شود.* در «جنایت و مکافات»، راسکولنیکف با کلمات مشوش و پر از تردید حرف می‌زند که با لحن ساده و عامیانه مادرش تفاوت دارد. این تمایز در «غرور و تعصب» هم دیده می‌شود؛ جایی که لحن طنزآلود و کنایه‌دار قهرمان داستان با گفتار رسمی و خشک سایر اشراف در تضاد است. این نویسندگان از کلمات به‌عنوان ابزاری برای ترسیم دقیق فاصله طبقاتی و روحی شخصیت‌ها بهره می‌برند. *تمرین:* یک صحنه دونفره بنویسید بین یک پزشک جدی و یک راننده تاکسی شاکی. هر دو باید درباره ترافیک شهر صحبت کنند اما اجازه ندارید از کلمات توصیفی برای شخصیت‌پردازی استفاده کنید. فقط از طریق لحن، دایره واژگان و کوتاهی یا بلندی جملات، تفاوت جایگاه اجتماعی و روحی آن‌ها را نشان دهید. متن را بازخوانی کنید تا هیچ کلمه اضافه در دیالوگ نباشد. در نظرها بنویسید. خرمن کلمات یادداشت‌های مسعود آذرباد @Azarbadir
سحر چون خسرو خاور، عَلَم بر کوهساران زد به دستِ مرحمت، یارم، درِ امیدواران زد چو پیشِ صبح روشن شد که حالِ مِهر گردون چیست برآمد خنده‌ای خوش بر غرورِ کامگاران زد نگارم دوش در مجلس، به عزمِ رقص چون برخاست گره بگشود از گیسو و بر دل‌های یاران زد من از رنگِ صلاح آن دَم، به خونِ دل بِشُستم دست که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
نکته شماره ۲۴۱ اصول اولیه #گفت‌وگوی_استاندارد *قسمت اول: لحن و کلام ویژه* بارها در هنگام ویرایش داست
نکته شماره ۲۴۲ اصول اولیه *قسمت دوم: هدفمند بودن گفت‌وگو* در کار ویرایش، دائم با صحنه‌هایی مواجه می‌شوم که گفت‌وگو فقط برای پر کردن فضای صفحه است. نویسنده تازه‌کار می‌خواهد شخصیت‌ها را با سلام و احوال‌پرسی‌های کش‌دار و تعارف‌های بیهوده به هم برساند. اما این کار، ریتم داستان را نابود می‌کند. گفت‌وگو در داستان، کادویی برای خواننده نیست که با بسته‌بندی اضافه، آن را به تأخیر بیندازید؛ گفت‌وگو باید کارکرد داشته باشد. نویسندگان حرفه‌ای معتقدند هر گفت‌وگو باید یا اطلاعاتی ضروری بدهد، یا تغییری در مسیر داستان ایجاد کند، یا جنبه‌ای از شخصیت را آشکار سازد. *اگر حذف یک گفت‌وگو به ساختار صحنه لطمه‌ای نمی‌زند، پس آن دیالوگ اضافه است و باید حذف شود.* این یک قانون طلایی است که بسیاری از آن غافل هستند. حرف‌های روزمره، وقتی به درام کمک نمی‌کنند، فقط ملال‌انگیز هستند. گاهی برای نشان دادن صمیمیت، نیاز نیست که شخصیت‌ها ساعت‌ها درباره آب‌وهوا صحبت کنند. وقتی گفت‌وگو به سمت حاشیه می‌رود، خواننده علاقه‌اش را از دست می‌دهد. هر کلمه باید بار معنایی داشته باشد. گفت‌وگو خوب، فشرده و کارآمد است. در «گتسبی بزرگ»، هر گفت‌وگوی کوتاه بین گتسبی و دیگران، یا رؤیای او را فاش می‌کند یا فاصله طبقاتی را به رخ می‌کشد؛ هیچ جمله‌ای برای پر کردن وقت نیست. در «هری پاتر» هم گفت‌وگوها یا گره‌ای از معما را باز می‌کنند یا شخصیت‌پردازی هری و دوستانش را در مواجهه با خطر عمیق‌تر می‌کنند. *تمرین:* یک صحنه بنویسید که در آن دو شخصیت برای انجام یک کار مهم (مثل باز کردن یک گاوصندوق یا متقاعد کردن دیگری برای سفر) با هم حرف می‌زنند. گفت‌وگو را بنویسید، سپس تمام جملاتی که بار دراماتیک ندارند یا اطلاعات جدیدی نمی‌دهند را حذف کنید. آیا باز هم صحنه معنای خود را حفظ می‌کند؟ دیالوگ‌های باقی‌مانده باید ضرب‌آهنگِ صحنه را بالا ببرند. در نظرها بنویسید. خرمن کلمات یادداشت‌های مسعود آذرباد @Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
جنایت و مکافات یک ویراستار داستانی تاجرِ ونیزی در راهروهای نشر بخش دوم) مشکل اینجاست که این تصویر، ب
جنایت و مکافات یک ویراستار داستانی قسمت پنجم: در جست‌وجوی زمان از دست نرفته بخش اول) برخلاف موسیقی، نوشتن حرفه‌ای کاری است که آدم معمولاً از بیست‌ودو، بیست‌وسه‌سالگی به آن پا می‌گذارد. ویراستاری داستان اما به شهادت تاریخچه‌اش، شغلِ سی‌ودو، سی‌وسه‌سالگی است؛ شغلی که فقط دانش نمی‌خواهد، بلکه نوعی جاافتادگی، صبر، و تحملِ کشاکش با آدم‌ها و متن‌ها را هم لازم دارد. می‌شود زودتر از این‌ها هم ارزیابی داستان را شروع کرد، اما ویراستاری داستان چیز دیگری است. اگر مثل من زودتر از موعد سراغش بروید، باید پیه خیلی چیزها را به تنتان بمالید. البته من پیش از آن هم کارهایی را زودتر از وقت معمولشان شروع کرده بودم. بیست‌ویک‌ساله که بودم، مربی انیمیشن و مجسمه‌سازی کانون پرورش فکری بودم. بیست‌ودوساله که شدم، لپ‌تاپم را زیر بغلم می‌زدم و در انجمن سینما، تدوین و کارگردانی درس می‌دادم. اما این یکی فرق داشت. آن کارها، هرچه بودند، هنوز در محدوده انتقال مهارت می‌گنجیدند. ، اما، ورود به قلمرو داوری بود؛ داوری درباره چیزی که آدم‌ها گاهی سال‌ها برایش جان گذاشته‌اند. اولین بار، ساعت ۹ شبِ یک شب تابستانی، حامد اشتری زنگ زد و گفت می‌خواهد ویراستاری رمان حصار محمدعلی میقانی را به من بسپارد. آن شب، اصلاً خبر نداشتم این پیشنهاد قرار است بعدها مسیر اصلی کارم را تعیین کند. آن روزها بیست‌وهفت‌ساله بودم؛ سنی که برای خیلی کارها شاید زود نباشد، اما برای ویراستاری داستان، به‌نظر من، هنوز زود است. یک سال بعد، وقتی به قم برگشتم، به‌صورت رسمی ویراستار داستانی نشر کتابستان شدم. هنوز چند ماهی از حضورم در کتابستان نگذشته بود که شدم تنها ویراستار داستانی آنجا. من قرار بود فقط بار ادبیات ژانر را بردارم، اما از همان سال ۹۸، همه آن برنامه‌های اولیه به هم ریخت و ماجرا شکل دیگری پیدا کرد. محمد حقی را اولین بار پنجشنبه یازدهم شهریور ۹۵ در مجمع ناشران انقلاب اسلامی دیدم. آن موقع نمی‌دانستم او، بیرون از آن فضا، مدیرعامل نشر کتابستان هم هست. اواخر آذر همان سال، به‌عنوان کارمند جزء در کتابستان استخدام شدم؛ با کارهایی اداری: ثبت مجوز کتاب‌ها، حضور در نمایشگاه، پیگیری ویراستار و صفحه‌آرا و از این دست کارها. اما سه سال بعد، نسبت من با آنجا کاملاً عوض شده بود. روزی که داشتم با یک ایویکو اثاث خانه را به قم می‌آوردم، به محمد حقی زنگ زدم تا شماره کسی را از او بگیرم. وقتی فهمید دارم می‌آیم، گفت اولین جا بعد از تمام شدن اسباب‌کشی، دفترش در خیابان صفائیه باشد. وقتی از دفترش بیرون آمدم، دیگر کارمند اداری سابق نبودم؛ ویراستار داستانی کتابستان معرفت شده بودم. از آن به بعد، کار فقط خواندن متن نبود. باید برای رد و تأیید هر کتابی دلیل می‌داشتم؛ دلیلی متقن، روشن، قابل‌دفاع. باید برای کتاب‌هایی که می‌شد بهترشان کرد برنامه می‌ریختم. باید قانع نمی‌شدم، باید سخت‌گیر می‌ماندم، باید ابا نمی‌داشتم از این‌که کاری را رد کنم، حتی اگر نویسنده‌اش مشهور باشد. این‌جا دیگر با سلیقه شخصی طرف نبودم؛ با مسئولیت طرف بودم. خرمن کلمات یادداشت‌های مسعود آذرباد @Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
جنایت و مکافات یک ویراستار داستانی قسمت پنجم: در جست‌وجوی زمان از دست نرفته بخش اول) برخلاف موسیقی،
جنایت و مکافات یک ویراستار داستانی قسمت پنجم: در جست‌وجوی زمان از دست نرفته بخش دوم) اعتمادی که محمد حقی به من کرد، به من پر و بال داد تا چیزهایی را که سال‌ها پراکنده خوانده و آموخته و شنیده بودم، در میدان عمل بیازمایم؛ از نحوه دریافت طرح از نویسنده تا چگونگی همراهی‌اش در نوشتن و حتی بستن قرارداد. این‌ها را می‌گویم که کسی خیال نکند در ایران، شغلی جاافتاده و تعریف‌شده است. نیست. هنوز هم در صنعت نشر ایران، چیزی به نام ویراستاری داستان برای خیلی‌ها معنای روشن و مشخصی ندارد. نه اصطلاحش جا افتاده، نه منطقش، نه کارکردش. در این سال‌ها، نویسندگان نوقلم زیادی را به نشر ایران معرفی کردم و در کنار آن، با نویسندگان نام‌آشنای دیگری هم کار کردم: داوود امیریان، سیدمیثم موسویان، عبدالرحمن اونق، هادی خورشاهیان. بعدها به اونق و خورشاهیان گفتم که در دهه هشتاد، وقتی نوجوان بودم، رمان‌های شما را می‌خواندم و حالا ویراستار داستانی آثار تازه‌تان هستم. این از آن حس‌هایی است که نه می‌شود انکارش کرد، نه می‌شود به‌سادگی توضیحش داد. حاصل این هفت سال برای من، فقط عدد نیست، اما عدد هم هست: سه میلیون و چهارصد و بیست‌ونه هزار کلمه رمانِ ویرایش‌شده؛ پنجاه رمان و ناداستان، که سی‌وپنج‌تای‌شان چاپ شده‌اند و باقی در نوبت چاپ‌ هستند. از میان همین کتاب‌های چاپ‌شده، پانزده عنوان نامزد جوایز ادبی شده‌اند و ده عنوان هم برای نویسندگانشان جایزه آورده‌اند. برخی هم به چاپ‌های دورقمی رسیده‌اند. (هرچند خوب می‌دانم که جایزه یا پرفروش شدن، همیشه معیار نهایی ارزش یک متن نیست، اما بی‌راه هم نیست اگر آن را نشانه‌ای از به‌ثمر نشستن بخشی از آن همه زحمت بدانیم.) بیش از هزار ساعت مکالمه تلفنی با نویسندگانی از گوشه‌وکنار ایران؛ هزار ساعت تلاش برای جلب اعتماد، برای جان دادن به متنی که هنوز خودش را پیدا نکرده بود، برای همراهی با نویسنده‌ای که گاهی حتی به خودش هم اعتماد نداشت. من علاوه بر کتابستان، با نشرهای جمال و بین‌الملل و میخ و معارف هم کار کرده‌ام. هر کدام خُلق‌وخوی خودشان را داشته‌اند، اما در یک چیز مشترک بوده‌اند: هیچ‌کدام لی‌لی به لالای ویراستار داستانی نمی‌گذارند. و شاید وقتی به این هفت سال نگاه می‌کنم، مهم‌ترین چیزی که به ذهنم می‌رسد نه فهرست کتاب‌ها است، نه تعداد کلمه‌ها، نه اسم‌ها. بیشتر از همه، راهی است که هنوز نرفته‌ام. این‌که چقدر باید بیشتر بخوانم، بیشتر تأمل کنم، و بیشتر تلاش کنم. شاید معنای واقعی این هفت سال، همین باشد؛ این‌که تازه فهمیده‌ام چقدر اول راه هستم. خرمن کلمات یادداشت‌های مسعود آذرباد @Azarbadir
گلودرد در تابستان خر است!