بچه حزب اللهی
#روایت_انسان #قسمت_بیست_سوم🎬: جبرئیل با دیدن حضرت شیث جلو آمد و فرمود: قصد کجا را دارید؟! من و این
#روایت_انسان
#قسمت_بیست_چهارم🎬:
حضرت آدم از دار دنیا عروج کرد و هبة الله شد وصی و جانشین او و پیامبر خدا در روی زمین، پیامبری مانند بقیه پیامبران که نه تنها مربی اخلاق هستند، بلکه در تمام امور زندگی بشر رهبر آنها می باشند، پیامبرانی که به حکم خداوند باید قدرت و سلطنت داشته باشند و هم در امور دنیوی و هم امور معنوی پیشوای ملت باشند، پیامبرانی که برانگیخته شدند تا راز و رمز کلمات مقدس را به مردم آموزش دهند و باید برای ظهور تام آن کلمات تلاش کنند و بی شک هر زمان که این ظهور تام اتفاق بیافتد، آنزمان بشر روی زمین کامل ترین و خوشبخت ترین فرزندان آدم خواهد بود و ابلیس تمام عزمش را جزم کرده بود تا از ظهور این کلمات مقدس جلوگیری کند.
هبة الله بر مسند پدر که همانا پیامبری و فرمانروایی بر مؤمنین روی زمین بود جلوس کرد که خبر آمد فردی می خواهد به ملاقات او بیاید و گویا آنقدر متکبر است که گرفتن اجازه را لازم نمی دارد و همانطور که به همه بی احترامی می کند به نزد پیامبر خدا رسید.
هبة الله نگاهی به او کرد و چون آثار شرارت را از چهره اش خواند و او را شناخت، فرمود: چه امری موجب آمدن تو به اینجا شده...
آن مرد که انگار آتشی در چشمانش شعله می کشید با فریاد گفت: اگر نمیشناسی، بدان که من قابیل هستم، آمده ام کاری را که سالها پیش در زمان حیات پدرم انجام دادم تمام کنم و بعد دندانی بهم سایید و ادامه داد: قربانی هابیل قبول شد و من می دانم آن قبولی قربانی در پی استفاده هابیل از کلمات مقدس بود، من او را کشتم چرا که نمی خواستم بر من برتری یابد و برایم قابل پذیرش نبود که فرزندان هابیل به فرزندان من فخر بفروشند و فرزندان من زیر پست آنان باشند.
هبة الله نگاهی از سر تأسف به قابیل کرد و فرمود: از هنرنمایی های شیطانی ات نگو که زمین و آسمان میدانند تو چه جنایتی کردی، حالا برای چه به سرزمین من آمدی در صورتیکه که خوب میدانی من به وصیت پدر عمل خواهم کرد و هیچ وقت طرح دوستی و مراوده با تو و شهر سیاه تو را نخواهم ریخت.
قابیل خنده ای قبیح کرد و گفت: نیامدم که دست دوستی به تو دهم، آمده ام تا با تو اتمام حجت کنم، قابیل با چشمانی که از کینه سرخ شده بود ادامه داد: می دانم که تو علمی از پدر آموختی که با اشاعهٔ آن و ظهور تامش، موفقیت بشر را در پیش خواهم آورد، تو از اسرار کلماتی آگاهی که باعث پذیرش توبه پدر شد و خوب می دانم که پدر به تو امر کرده آن را به دیگران بیاموزی تا به زعم خودتان این جامعه بشری را به سر منزل مقصود برسانید، من آمده ام به تو اخطار کنم که اگر تو این علم به ودیعه گذاشته شده را آشکار کنی، تو را همانند برادرت هابیل خواهم کشت.
قابیل بار دگر نگاه تندی به هبة الله کرد و گفت: خوب می دانی که روی این حرفم هستم و لحظه ها را میشمرم برای زمانی که به گوشم برسد تو این علوم را عیان کردی، آنوقت جنگ من با تو آغاز خواهد شد و آن کنم که روح پدر در عالم ملکوت زخمی عمیق و بی درمان بردارد.
قابیل با گستاخی تمام این سخنان را بر زبان آورد و از محضر هبة الله بیرون رفت.
هبة الله که پیامبر خدا بود و به امر او میبایست جان و مال بندگان و مؤمنین را محافظت کند و از خون و خون ریزی جلوگیری نماید، مجبور به کتمان علم اسماء شد، هبة الله به فرزندانش این علم را آموخت و به آنها سفارش کرد که فعلا دم بر نیاورند و تبلیغ راز و رمز کلمات مقدس را ننمایند و این اولین «تقیّه» در روی زمین بود....
ادامه دارد...
📝به قلم:ط_حسینی
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#بچه_حزب_اللهی
@BACHE_HEZBOLLAHi
بچه حزب اللهی
در این لحظه کیسه های نامه را نزد حر می آورند و حر به جای مردم بد عهد دیارش شرمنده میشود و نامهٔ سپاه
داستان«ماه آفتاب سوخته»
#قسمت_بیست_چهارم🎬:
زنان و کودکان حسین برکجاوه نشستند و حسین مظلوم راه مدینه را درپیش گرفت، هنوز شتران کاروان قدمی برنداشته بودند که حربن یزید ریاحی دستور داد تا راه برکاروان حسین ببندند.
حسین روبه روی حرّ قرار گرفت و فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند، راه بر پسر پیغمبرت می بندی؟! آیا قصد جنگ با من داری؟!»
حرّ شرمنده از کاری که کرده بود سرش را به زیر افکند و گفت: حیف که پسر فاطمه دختر پیغمبری وگرنه جور دیگری با شما رفتار می کردم، من قصد جنگ با شما ندارم چرا که می دانم شما نسب از پیامبر داری، شما پسر پیامبرم هستید و هرکس با شما وارد جنگ شود خسرالدنیا والاخره می شود، اما از ابن زیاد دستور دارم که مانع برگشتنتان شوم، پس بیا برای اینکه من توبیخ نشوم، نه به سمت کوفه برو و نه به سمت مدینه، اینجا سه راهی ست، راه سوم را در پیش بگیر..
حسین حرف حرّ را پذیرفت و وارد راه سوم که خوب میدانست به کجا ختم میشود شد.
رباب از بالای کجاوه راه خشک و سوزان را مینگرید و در دل دعا می کرد که این راه به کربلا نرسد، چون روایات زیادی شنیده بود که کربلا قتلگاه تمام جان و روحش، دلبرش، مولایش حسین است.
اما تقدیر آنگونه است که پیامبر از آن خبرداده بود..
کاروان در راه سوزان میرفت و سپاهیان حر هم سایه به سایه کاروان میرفتند و حربن یزید برای ابن زیاد نوشت که حسین حاضر به بیعت با یزید نشده و به راهی غیر از کوفه و مدینه میرود و ما در تعقیب آنهاییم ،هر چه امر کنید همان کنیم.
کاروان پیش میرفت و در هر منزل دل خداجویی به این کاروان شهادت می پیوست.
تا اینکه روز دوم محرم، قاصد ابن زیاد به حربن یزید رسید که پیامش اینگونه بود: کاروان حسین را هر کجا که این پیغام به دستت رسید متوقف کن و مراقب باش نزدیک رود و برکه ای نباشند و در بیابان سوزان آنها را محاصره کنید.
حربن یزید این پیغام را به حسین رساند و گفت: باید توقف کنید.
حسین به حر فرمودند: اینجا نه آبی ست و نه آبادی، کمی جلوتر نخلستانی به چشم می خورد، بگذار آنجا اتراق کنیم.
حربن یزید که شرم داشت خواسته حسین را رد کند گفت: باشد همانجا توقف کنید، فقط نزدیک رودخانه نباید خیمه زنید.
حسین قبول کرد و تاریخ نشان داده که حسین زیر قول و عهدش حتی با دشمنش نمیزند،چرا که در طول راه تنی چند ازیارانش به او پیشنهاد دادند به کوه هایی که در بین راه مدینه بود پناه برند تا جانشان در امان باشد و از حمایت قبایل آنان که تعداد زیادی هم بودند برخوردار شود...اما حسین حجت خداست و کارهایش رنگ خدایی دارد،چون با حربن یزید عهد کرده بود در راه مدینه نرود، قبول نکرد و همان راه سوم را در پیش گرفت.
کاروان به نخلستان رسید و شیپور توقف نواختند.
رباب از هر کس میدید سوال میکرد اینجا نامش چیست؟ قارب در جواب بانویش گفت: شنیده ام به اینجا نینوا می گویند.
رباب نفس راحتی کشید، چرا که هنوز به کربلا نرسیده بودند، هنوز میتوانست چند روزی قامت رعنای همسرش را ببیند و سیر نگاهش کند، که ناگهان صدای ملکوتی حسین به گوشش رسید:
بار بگذارید که اینجا کربلاست..
آب و خاکش با دل و جان آشناست..
ادامه دارد...👇👇👇
🖤🌿🖤🌿🖤🌿🖤
داستان«ماه آفتاب سوخته»
#قسمت_بیست_پنجم🎬:
کاروان در کربلا رحل اقامت افکندند و حال همگان میدانستند که به کجا رسیدند.
رباب مدام با چشمانش به دنبال حسین بود و گویی می خواست از لحظه لحظه حضور او استفاده کند و به اندازه یک عمر او را بنگرد، گرچه تمام اهل بیت همینگونه بودند و زینب در این وادی علمدار بود،چرا که زینب جان حسین بود و حسین روح زینب، گویی این خواهر و برادر باید قصهٔ غصه ای را علمداری کنند که تا قیام قیامت بیرقش برپاست و نور راهش، روشنی است برای هدایت جویان عالم...
حسین به محض توقف در کربلا، کاغذ و دوات خواست و بار دیگر به بزرگان کوفه چون سلیمان صرد و مسیب بن نجبه و رفاعه بن شداد و عبدالله بن وال و ...نامه نوشت، حسین می خواست حجت را بر همگان تمام نماید تا اگر از قافله عشق جدا افتادند، فردا بهانه نیاورند که نفهمیدیم و ندانستیم و... حسین نامه نوشت و نامه های کوفیان و دعوتشان را گوشزد کرد و هدف از قیامش را که همانا برپایی امر به معروف و نهی از منکر و نماز و دفاع از تمامیت اسلام بود نوشت و توسط قاصدی به سمت کوفه فرستاد.
در این هنگام نافع بن هلال به حضرت عرض کرد: یابن رسول الله، هر دلی را لیاقت حب خدا و اهل بیت رسول نیست و هستند کسانی که نوید یاری می دهند و در دل نیت بی وفایی دارند همانا اینان همان کسانی اند که پدرت علی را دوره کردند و عهد بستند و بعد او را تنها گذاشتند و عهد شکستند و برای امام مجتبی نیز چنین کردند
بچه حزب اللهی
🌹:#آن_پهلوان #قسمت_بیستم_یکم🎬: شمعون روی تخت چوبی که نزدیک کرسی مجلل مرحب که پشتی آن کنده کاری شده
🌹:#آن_پهلوان
#داستان_واقعی
#قسمت_بیست_سوم
انس جلوی در چوبی و بزرگ خانه ای که عمران ادعا داشت از آن پدرش هست ایستاد و همانطور که بانگاهی سرشار از تعجب به درب کنده کاری شدهٔ پیش رویش چشم دوخته بود، کوبهٔ در را به صدا درآورد.
عمران که انگار در عالم دیگری بود، همانطور که قطرات اشک از چشمانش سرازیر میشد گفت: پدرم را کشتند و از سرنوشت مادرم هم چیزی نمی دانم، اینجا که کسی نیست! اصلاً برای چه اینجا آمده ایم؟!
عمران رویش را به انس کرد و می خواست به او بگوید که باید به خانهٔ پهلوان خیبر، مرحب بن حارث برویم که ناگهان صدایی آشنا از پشت در بلند شد: آهای شمعون پیر! چه شده؛ نرفته برگشتی؟!
عمران همانطور که صدای بغض دارش می لرزید؛ گفت: خودش است، این...این صدای عمو مرحب است.
انس لبخندی زد و در همین حین در باز شد.
مرحب که انگار انتظار دیدن چهره ای نا آشنا را نداشت گفت: تو کیستی و اینجا چه می کنی؟! به گمانم ادرس را اشتباه آمده ای..
در این هنگام عمران خودش را جلو کشید و خود را به مرحب چسپاند و گفت: سلام عمو، عمو به دادم برسیذ عمو..پدرم را...
مرحب با یک دست مشعل را گرفته بود و با دست دیگر عمران را از خود جدا کرد و همانطور که با تعجب به او چشم دوخته بود گفت: عمران! مگر تو همراه پدر و مادرت به سفر نرفته ای؟!تو اینجا چه می کنی؟!
در این هنگام انس که متوجه شد راه را درست آمده و این پسرک را به کسانش رسانده گفت: او را بیهوش در بیابان یافتم و بعد از تیمارش متوجه شدم به کجا باید بیاورمش.
مرحب که انگار هزاران فکر به مخیله اش هجوم اورد و طبق گفتهٔ راهزنان سلیمان و دینا مرده بودند و نگه داشتم عمران جز ضرر برای او چیزی نداشت، اخر او به دینا نرسیده بود و اگر عمران را می پذیرفت بایذچد هر چه الان در تملک خود دراورده بود به این پسرک یتیم تقدیم می کرد، می خواست عمران را از خود براند و همین اول راه او را همراه این مرد از خیبر بیرون کند که ناگهان با حرفی که عمران گفت نقشه اش عوض شد.
عمران با التهابی در صدایش گفت: آری، این مرد جان مرا نجات داد، باید به او سکه و زر بدهیم و مادرم به من گفت که نزد تو بیایم.
مرحب که با شنیدن نام «مادرم» شاخکهایش تیز شده بود و دلش به تلاطم افتاد؛ دست عمران را در دست گرفت او را به داخل خانه کشید و گفت: چه گفتی؟! مادرت دنیا تو را نزد من فرستاده؟! کل ماجرا را برایم بگو، دینا الان کجاست؟!
عمران سرش را به نشانه تایید تکان داد و همانطور که به انس اشاره می کرد گفت: اول مزد زحمات این مرد را بدهید، سر فرصت همه چیز را برایتان تعریف می کنم.
مرحب که نام دینا انگار شور و شوقی در وجودش ایجاد کرده بود و می خواست زودتر جای دینا را بداند، تعلل نکرد، همیان گوشهٔ شال کمرش را بیرون آورد، بندش را گشود و چند سکه طلا کف دستش ریخت و می خواست به طرف انس دهد که عمران کل کیسه را از دست مرحب بیرون کشید و همانطور که آن را به طرف انس میداد گفت: با اجازه تمام همیان را به انس میدهم که او و همسرش زحمت زیادی برایم کشیده اند و بعدا من این پول را به شما پس خواهم داد.
مرحب که اینک تمام حواسش فقط در پی مادر این پسر بود، از این حرکت اعتراضی نکرد و فقط می خواست انس زودتر برود تا از زبان عمران به مکان دینا پی ببرد، لبخندی زد و انس را به عقب هل داد و گفت: چندین برابر مزدت را گرفتی، حالا برو و ما را تنها بگذار..
انس می خواست کیسهٔ زر را پس دهد که در خانه به رویش بسته شد.
مرحب، دست عمران را گرفت و به داخل خانه برد و عمران تا چشمش به خانه و وسایلش افتاد، خاطرات پدر و مادر در ذهنش جان گرفت و ناخوداگاه با صدای بلند شروع به گریستن کرد.
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#قسمت_بیست_چهارم🎬:
#داستان_واقعی
#آن_پهلوان
چون نگاه عمران این پسر زجر کشیده به هر چیزی که می افتاد گریه اش شدیدتر می شدمرحب بن حارث که خوب می فهمید داغ دل این کودک چیست اما می خواست خود را بی خبر بگیرد؛ با دست هایش شانه عمران را گرفت و گفت: چرا گریه می کنی؟! مگر تو همراه پدر و مادرت نرفتی؟! چه می گفتی تو؟! مادرت تو را نزد من فرستاده؟! مگر مادرت اینک کجاست؟ برایم بگو چه شده عمران بگو که دلم میخواهد آن کنم که مادرت امر کرده؟ گریه نکن بگو تا بروم و حق تو را بستانم
عمران همانطور که هق هق می کرد شروع به تعریف کردن نمود؛ از حمله راهزنان گفت؛ از پنهان شدن خودش گفت؛از صحنهٔ کشتن پدرش گفت که چگونه بی گناه بر ریگ داغ بیابان افتاد و از مادرش گفت که راهی بیابانی بی انتها شد؛ عمران گفت و گفت و گفت و مرحب قصه ای تکراری را دوباره شنید و بعد از دقایقی مرحب به میان حرف عمران دوید و گفت: آنطور که متوجه شدم تو بعد از حمله راهزنان مادرت را ندیدی؛ پس چرا جلوی آن مرد عرب بیابانی به من گفتی مادرت تو را فرستاده؟!
هدایت شده از در خط آتش
#داستان_واقعی
#اوج_دلدادگی
#قسمت_بیست_چهارم🎬:
قنبر ابرویش را بالا داد و گفت: دستخط حضرت رسول را پاره کردند؟!
سلمان آه کوتاهی کشید و گفت: آری، سندی را که حضرت رسول به دخترشان داده بودند پاره کردند و از این بدتر از او خواستند تا شاهدی برای ادعایش بیاورد...می بینی چه مسخره است؟! از زهرا...صدیقه ی اهل زمین، راستگوترین زن روی زمین، شاهد خواستند و زمانی که زهرا همسر و فرزندانش را برای شهادت آورد، با کمال پررویی گفتند که این شاهدها خودشان نفع می برند و شهادتشان باطل است.
عده ای گفتند دست بردارید و قباله ی فدک را به زهرا برگردانید که فدک ارثیه ی حضرت رسول به دخترش است و در اینجا دوباره تحریفاتشان دست به کار شد و گفتند هیچ پیامبری از خود ارث به جا نمی گذارد و وقتی فاطمه طبق آیه ی قران آنجا که می فرماید: و ورث سلیمان داوود.... جوابشان را داد ، آنگاه دهانشان بسته شد.
ابوبکر که به مراتب ملایم تر از عمر بود، در زمانی که عمر در مسجد حضور نداشت، سندی نوشت که طبق آن سند، فدک متعلق به فاطمه بود.
فاطمه سند را در دست داشت و از مسجد خارج شد، عمر که واقعه را شنیده بود خود را به فاطمه رساند و از او خواست تا سند فدک را به او بدهد.
فاطمه سند را به عمر نداد و عمر به فاطمه اهانت کرد و به زور سند فدک را از او گرفت...او نقشه ها داشت و اولین هدفش این بود که خانواده ی علی از درآمد فدک بی نصیب بمانند و تهی دست شوند...
سلمان آه بلندی کشید و گفت: چه بگویم که هر چه گویم از مظلومیت این خاندان، کم گفته ام...
قنبر اشک گوشه ی چشمش را گرفت و گفت: دوست دارم به خدمت ابوتراب برسم...کاش زودتر از اینها اسیر شده بودم، کاش من هم زمانی به اینجا می آمدم که دختر رسول زنده بود و او را درک می کردم...
سلمان دست قنبر را گرفت و به سمت خانه ی علی راه افتاد، درب خانه باز بود، گویی گروهی قبل از آنها وارد خانه شده بودند، سلمان تقه ای به در زد و یاالله گویان وارد خانه شد.
قنبر نگاهش به در خانه افتاد و یک لحظه داستان در سوخته و هجوم ناجوانمردانه ی آن گروه از خدا بی خبر در ذهنش تداعی شد.
قنبر دستی به روی در کشید و نگاهش به میخ در افتاد، میخی تیز و بزرگ که بی شک اگر بر تن خسته ای می نشست همچون خنجر آن را از هم می درید.
قنبر بغض گلویش را فرو داد و زیر لب گفت: «یا زهرا» و وارد خانه شد.
ادامه دارد...
🖊طاهره_سادات_حسینی
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#بچه_حزب_اللهی_درخط_اتش
@DAR_KHATE_ATASH
#بچه_حزب_اللهی
@BACHE_HEZBOLLAHi