eitaa logo
بچه حزب اللهی
6.6هزار دنبال‌کننده
13هزار عکس
11.9هزار ویدیو
28 فایل
🌺بسم الله الرحمن الرحیم 🌺 ⚜️کانال » بچه حِزبُ اللّٰهی 💛 فَإِنَّ حِزبَ اللَّهِ هُمُ الغالِبونَ💛 خبر وتحلیل کم ولی خاص . سیاسی ونظامی . داخلی وخارجی . جبهه مقاومت. 🌹 ادمین: @Pirekharabat313 تبلیغات: @Amirshah315 لینک کانال: @BACHE_HEZBOLLAHI
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه حزب اللهی
#روایت_انسان #قسمت_چهاردهم🎬: زندگی انسان با آموزش فرشتگان رنگ و بویی دیگر گرفت آدم برای خود خانه س
🎬: حال، حضرت آدم به امر خداوند می بایست وصی و جانشینی برای خود انتخاب کند و این روند دین الهی ست که هر پیغمبر، کسی را به وصایت انتخاب می کند و البته وصی پیامبر جایگاهی بزرگ دارد که فرزندان آدم را وسوسه می کند تا این جایگاه را از آن خود کنند. قابیل که پسر بزرگتر بود و تا به حال فکر می کرد جانشینی پدر به پسر بزرگ می رسد، از این سخن پدر دلگیر شد و حس حسادت در وجودش شعله کشید، حسادتی که اولین بار مانند ویروسی در وجود ابلیس دیده شد و ابلیس قسم خورد که این ویروس را بین ابناء بشری پخش کند. قابیل در دل از این سخن آدم ناراحت بود و نسبت به برادر کوچکتر از خود که هابیل نام داشت و اینک رقیب او محسوب میشد حسادت ورزید و از پدرش سوال کرد که چگونه وصی خویش را انتخاب می کند؟! حضرت آدم نگاهی به دو پسرش کرد و گفت: خدا اراده کرده شما دو نفر، قربانی به محضرش ببرید و هر کس قربانی اش مقبول افتد او وصی من خواهد بود. در اینجا یک بُعد از مناسک دینی بر ملا می شود و آن قربانی کردن در راه خداست. قابیل اخم هایش را بهم کشید و گفت: قربانی؟! منظورتان چیست؟! آدم رو به هر دو نفر کرد و فرمود: شما از بین چیزی که در اختیار دارید و برای آن زحمت کشیده اید و نسبت به آن علاقه و وابستگی دارید، بهترینش را انتخاب می کنید و به درگاه خداوند می اورید و آتشی از آسمان نازل می شود، هر کدام از قربانی ها که مورد قبول پروردگار قرار گیرند با ان آتش می سوزد و صاحب آن قربانی، وصی من خواهد شد. حضرت ادم نفسی تازه کرد و فرمود: حال این گوی و این میدان، بروید و عزیزترین داشته تان را بیاورید. روز موعود فرا رسید و حضرت ادم به بیابانی که قرار بود قربانی ها را به انجا ببرند، مراجعه نمود. هابیل یک دامدار تمام عیار بود و خوب می دانست که این قربانی، امتحان تقوای آنهاست وگرنه خدای بزرگ را چه حاجت به قربانی بنده ای کوچک،بنابراین به میان گله گوسفندش رفت و فربه ترین و سرحال ترین گوسفند را انتخاب کرد و به نزد پیامبر خدا آورد. قابیل هم کشاورزی ماهر بود، اما از نظرش این قربانی اهمیت چندانی نداشت، پس به میان مزرعه اش رفت از گندم های درشت و درخشان گذشت و دسته ای از خوشه های گندم را که گویی آبی کمتر خورده بودند و کیفیتشان از بقیه پایین تر بود چید و به محضر پدر آورد. حضرت آدم نگاهی به هر دو قربانی کرد و از خدا خواست تا خودش اعمال فرزندان او را بسنجد. در این هنگام آتشی از آسمان فرود آمد و گوسفندی را که هابیل اورده بود در بر گرفت. حضرت ادم و دو پسرش کاملا متوجه مطلب شدند، حضرت ادم چیزی نگفت و منتظر امر پروردگار مبنی بر ابلاغ وصایت بود و هر سه از بیابان به سمت خانه و‌آبادی شان رهسپار شدند. هنوز به آبادی نرسیده بودند که ابلیس خود را به قابیل این پسر شکست خوردهٔ ادم رساند، آتش کینه و حسادت در وجود قابیل شعله می کشید و ابلیس امده بود تا نگذارد این حسادت خاموش شود و فرزند آدم را گمراه سازد، پس رو به قابیل نمود و گفت: ای قابیل! هیچ میدانی چرا قربانی هابیل پذیرفته شد و از تو نشد؟! قابیل آه بلندی کشید و‌گفت: نمی دانم، او از گوسفندانش اورد و من هم از محصول مزرعه ام آوردم، اما نمی دانم چرا گوسفند او را آتش در بر گرفت و به گندم های من توجهی نشد. ابلیس سری تکان داد و گفت: تو نمیدانی چرا، اما من می دانم، من بارها و بارها هابیل را تعقیب کرده ام و متوجه شدم که او به جای خداوند عالم، آتش را تقدیس می کند و می پرستد و آتش هم به او وفادار ماند و باعث شد قربانی اش قبول شود قابیل با تعجب به ابلیس نگاهی کرد و گفت: به راستی حقیقت را می گویی؟! الان من چه کنم؟! ابلیس خنده ای مزورانه ای کرد و گفت: هنوز پیامبر خدا وصی انتخاب نکرده و این نشان می دهد که تو هنوز وقت داری، من پیشنهاد می کنم، تو هم چون هابیل آتش را بپرستی و آتش در مقابل این تقدیس تو، قربانی ات را در بر گیرد تا در این مسابقه و رقابت از هابیل عقب نیافتی. این حرف ابلیس، قابیل را به فکر فرو برد و نقشه ای به ذهنش رسید، نقشه ای که می رفت ابتدای گمراهی و ضلالت او را رقم زند. ادامه دارد.. 📝به قلم:ط_حسینی @BACHE_HEZBOLLAHi
بچه حزب اللهی
داستان«ماه آفتاب سوخته» #قسمت_چهاردهم: کاروانی غریبانه در تاریکی شب حرکت کرد، پشت سر زنهای گریان بن
داستان «ماه آفتاب سوخته» 🎬: شیپور توقفی کوتاه دمیده شد و خیمه ها برپا شدند و همگان منتظر بودند که ببیند چه شده.. رباب با دلی نگران از کجاوه پایین آمد که دختری سه ساله را با چادر و نقابی بر چهره دید که به سمتش می آید و حدسش راحت بود که او کسی جز رقیه نمی تواند باشد، رقیه خود را به او رساند و با زبان شیرین کودکی گفت: می خواهم با علی اصغر بازی کنم، دلم برایش یک ذره شده.. رباب در مقابل دختر کوچک حسین که انگار بوی بهشت را میداد زانو زد، نقاب روی صورتش را بالا زد و بوسه ای از گونهٔ نرم و گلگونش گرفت و گفت: برو عزیزکم، علی اصغر در آغوش سکینه است، بروید و با هم بازی کنید تا من نزد پدر بزرگوارتان بروم. رقیه لبخندی زد و به سمت قارب که غلام رباب بود، رفت که داشت چادر بانویش رباب را برپا می کرد و رباب به سمت تمام هستی اش، حسین علیه السلام روان شد. بوی مشک و عود در فضا پیچیده بود و هر چه به خیمهٔ مولایش نزدیک تر می شد، این بو شدیدتر میشد. جلوی خیمه رسید که شنید عده ای چنین می گویند: ای حجت خدا، ای فرزند زهرا و نوادهٔ رسول خاتم ما فرشتگان درگاه حق هستیم که از آسمان به زمین آمده ایم، تا همانطور که بارها به امر خداوند، جدت را یاری رسانیدم، اینک شما را یاری نماییم و صدای ملکوتی مولا در فضا پیچید: وعده گاهم قتلگاه و جایی ست که در آن به شهادت میرسم و آن کربلاست و چون به آنجا رسیدم نزد من بیایید. رباب با شنیدن این سخن مولایش، قلبش بهم فشرده شد، این سخن یعنی که روز موعود نزدیک است، یعنی حسین بن علی یاری فرشتگان را رد کرد تا خود با همراهانش به مصاف کفر و ظلم برود. اشک از چشمان رباب جاری گشت که صدایی دیگر بلند شد: ای سرور ما، ما از جنیان هستم و مسلمانیم ، شیعهٔ شماییم، لشکری عظیم گرد آوردیم تا به یاریتان بیایم و اگر بیم گزند دشمن رود و شما امر بفرمایید ، شما را همراهی نماییم، اصلا هم اینک فرمان دهید تا تمام دشمنان شما را از روی زمین محو نماییم‌ ابا عبدالله با صدای آسمانی اش پاسخ داد: آیا قرآن خوانده اید در آنجا در سوره نساء آیه۷۸ که می فرماید:«هر کجا باشید، شما را مرگ در می یابد، هرچند در برج های استوار باشید» شما در روز عاشورا حاضر باشید که من در آن روز کشته میشوم.. جنیان گفتند: به خدا قسم ای حبیب خدا و ای پسر حبیب خدا، اگر نبود که باید از فرمانتان اطاعت کنیم و مخالفت با فرمانتان بر ما جایز بود، همهٔ دشمنانتان را پیش از آنکه به شما برسند هلاک می کردیم. حضرت فرمود: «به خدا سوگند که ما از شما بر آنان تواناتریم ولی تاکسی که باید هلاک شود با دلیلی روشن هلاک گردد و انکه باید زنده بماند با دلیلی روشن زنده بماند» رباب که این سخنان را شنید طاقت از کف داد و به سمت خیمه خودش با سرعت حرکت کرد، خود را داخل خیمه رساند، علی اصغر در آغوش رقیه دست و پا میزد و سکینه خنده کنان برای آنها شعر می سرود. رباب اشک چشمانش را پاک کرد که بچه ها نبینند و خوشی انها زایل نشود. رباب در کنار فرزندان حسین علیه السلام نشست، چشمش به رقیه افتاد، او خوب میدانست که چه رشتهٔ محبتی بین این دختر وپدرش تنیده شده است ، رقیه هر روز می بایست پدرش را ببیند و در دامانش بنشیند و برایش شیرین زبانی کند،رباب آهی کشید و زیر لب گفت: اگر مولایم کشته شود، حتما رقیه هم این دنیا را تاب نمی آورد چون تمام دنیای رقیه در پدرش حسین خلاصه می شود و سپس نگاهی به علی اصغر که بیش از دوماه نداشت انداخت و ادامه داد: و من نمی توانم نذرم را ادا کنم، چون روز موعود نزدیک است و تو هنوز آماده برای سربازی نشده ای... در این هنگام صدای خنده علی اصغر بلند شد، گویا او سخنان مادرش را شنیده بود و داشت به مادر مژده میداد که سربازی می کند در رکاب پدرش...گویا با خنده اش می گفت: نگران نباش مادر، من انچنان جانبازی کنم که تا قیام قیامت نام علی اصغر به عنوان کوچکترین سرباز در لشکر حجت خدا، بر سردر زمین و آسمان بدرخشد... ادامه دارد.. 📝به قلم:ط_حسینی 🖤🌿🖤🌿🖤🌿🖤🌿 @BACHE_HEZBOLLAHi
بچه حزب اللهی
🌹:«روز کوروش» #قسمت_سیزدهم 🎬: بزرگان یهود وارد قصر شدند و سربازان آنها را به سمت تالار سلطنتی راهنما
🌹:«روز کوروش» 🎬: در خانه باز شد، دختر موهای بلند و نرمش را از دستان کنیزک خانه که داشت آنها را میبافت بیرون کشید و به سرعت خود را به عمویش رساند. سلامی کرد و دست بزرگ و گوشتی عمویش را در دستانش گرفت و گفت: چقدر دیر آمدی! چه خبر دارید؟! مردخای نفسش را محکم بیرون داد و گفت: از یک سرباز چه خبری میتوانی بگیری؟ غیر از نگهبانی وکار و کار و کار.. دخترک لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: هیاهویی که در شهر است و پچ‌پچ های زنان و کوچه و بازار چیز دیگری می گویند، خبرهایی هست که مرا لایق دانستن نمی دانی... مردخای چشمانش را بازتر و ترسناک تر از همیشه کرد و گفت: نکند به بیرون از خانه رفته ای؟! مگر من نگفتم حق نداری پایت را از در بیرون بگذاری مگر... دختر سرش را پایین انداخت و همانطور که بغضی در صدایش موج میزد، گفت: من بیرون نرفته ام، اما از صبح گوشم را پشت این در چسپاندم و حرفهای رهگذران را میشنوم و الان کاملا می دانم چندین روز است که در شهر شوش و قصر خشایار شاه جشن های بزرگ و بریز و بپاش های زیادی برپاست و من فقط بی خبر بودم و همه می روند به دیدن این زیبایی ها، فقط انگار من باید به حکم عمویم که جای پدر و مادرم را دارد و مرا از کودکی بزرگ کرده و دختر خود خوانده، در این چهار دیواری دلگیر اسیر باشم...آخر کی من از این بند و زندان آزاد می شوم؟! مردخای به سمت چاه اب وسط خانه رفت و همانطور که دلو پر از آب کنار چاه را بر میداشت به دختر اشاره کرد و‌گفت: بیا اندکی آب بر روی دستانم بریز و فراموش نکن من هر کاری که می کنم برای خوشبختی توست، به زودی به هر چه که می خواهی، حتی بالاتر از تصورت میرسی ، به من اعتماد کن عزیزم... هنوز حرف در دهان مردخای بود که در خانه را زدند، دختر خوب می دانست که باید در پستوی اتاقی پنهان شود، چون طبق مصلحت اندیشی عمویش، کسی او را در این خانه نمی بایست ببیند. مردخای به طرف در رفت و در را گشود،پشت در دو مرد که گاریی در پشت سرشان به چشم می خورد بودند. یکی از مردها جلو آمد و گفت: شراب های نابی که سفارش داده بودید آماده شد، چندین خمره بزرگ که برای مدهوشی شهری کافی ست.. مرد خای لبخند گل گشادی زد و گفت: صبر کنید باید اینها را به قصر ببریم و آن کوزه ای که از همه ناب ترست و میزان مدهوشی اش بیشتر است را خودم با دستان خود حمل می کنم. مرد چشمی گفت و آرام تر ادامه داد: ان کوزه که سفارش خاص شماست، قیمتش برابری می کند با تمام این خمره ها...آخر خاص ترین و ناب ترین شراب در این دنیاست... مرد خای دستی به پشت مرد زد و گفت: من به خواسته ام برسم، بیش از آنچه که به تو وعده کرده ام خواهم داد.. ادامه دارد... 🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼 «روز کوروش» 🎬: با پرده های حریر آبی رنگ که از حلقه هایی از جنس نقره بر همه جا آویزان شده بود، فضای قصر زیبا تر از همیشه بود ، تخت هایی از طلا و نقره در سرتاسر قصر و حیاط بزرگ و باصفای آن گذاشته شده بود که هر کس به فراخور مقامش روی آنها جلوس می کرد، در مقابل هر تخت میزهای چوبی بزرگ و‌کنده کاری شده ای قرار داشت که روی آنها مملو از خوراکی های رنگ و وارنگ بود و در این جشن پادشاه دستور داده بود تا بهترین خوراکی ها، نوشیدنی ها و شراب ها را حاضر کنند و هر کس هر چه می خواست از آنها تناول می کرد. ملکه وشتی هم با لباسی آبی به رنگ آسمان که چونان خورشید میدرخشید و کل لباس با پولک های آبی رنگ پوشیده شده بود و زیبایی خاصی به زیباترین زن پارسی میداد در تالار مخصوص خودش، مشغول خوش و بش با میهمانانی بود که هر کدام از جایی از دیار ایران به شوش آمده بودند. مردخای، در حالیکه لباس بلند و زرد رنگی که سر آستین و یقه اش زر دوزی شده بود برتن داشت وارد قصر شد و شراب های سفارشی را به دربار برد و‌کوزه ای را در بغل گرفته بود، با همان کوزه وارد تالار سلطنتی شد و پیش رفت و جلوی خشایار شاه ایستاد، کوزه را به طرف شاه داد و گفت: پادشاها! این هم همان شراب خاصی که فقط نوشیدنی شاهان است و بس... خشایار شاه با خنده جام دستش را به سمت او داد و گفت: جام را پر نما تا ببینم چه تحفه ایست این شراب... مردخای همانطور که نیشش تا بنا گوش باز شده بود شروع به ریختن شراب در جام کرد جام لبریز شد، خشایار شاه نگاهی به رنگ قرمز آن کرد و گفت: خودت اولین جرعه از آن را بنوش تا مطمئن شوم سالم است. مردخای چشمی گفت و جامی از روی میز برداشت و‌کمی شراب در ان ریخت و یک نفس سرکشید. خشایارشاه لبخندی زد و جام شراب را به دهانش نزدیک کرد، اول ان را مزه مزه کرد و همانطور که سرش را تکان میداد گفت: طعمش با شراب های دیگر فرق می کند، مانند انها گس و تلخ نیست، شیرین است و..
بچه حزب اللهی
🌹:#داستان_واقعی #آن_پهلوان #قسمت_سیزدهم 🎬: عمران با شنیدن نام پدرش، یاد صحنهٔ کشتن او افتاد؛ پلک ه
🌹: انس! عمران را بر شتر عاریتی که از یکی از آشناها قرض گرفته بود؛ نشاند و همراه کاروانی که از روستا می گذشت و رهسپار مدینه بود؛ شد. زبیده! خوشحال از اینکه بعد از بازگشت همسرش، سکه های ناب طلا را لمس می کند و زندگی اش زیرو رو خواهد شد؛ به بدرقه همسر و میهمان نورسیده اش آمده بود و همسرش نیز به امید دیدن روی رسول خدا صلی الله علیه وآله که انتهای آرزویش بود؛ لبخند به لب آورده بود و برای زبیده دست تکان میداد. عمران سوار بر شتر، یاد چند روز پیش افتاد و صحنهٔ کشته شدن پدرش و فرار مادرش در ذهنش جان می گرفت. کاروان آرام آرام حرکت کرد و از روستا بیرون رفت . پیش رو، بیابانی سوزان با شن های داغ و روان و آینده ای نامعلوم بود. برای عمران همه چیز سکوت محض بود؛ او غرق افکار و غصه هایش بود و نه صدای زنگوله های چهارپایان و نه حرف ها و سخنان اطرافیان، هیچ کدام از آنها او را از عالم خود بیرون نمی آورد. عمران غرق افکار خود بود و شتری که افسارش را انس به دنبال خود می کشید؛ نزدیک شتری دیگر که محملی زیبا بر آن نهاده بودند شد. مردی که افسار شتر را به دست داشت؛ مشغول صحبت با پیرمردی بود که عصا زنان او را همراهی می کرد. انس سرشار از هیجان بود و برای آرام کردن افکارش به سخنان آن مرد گوش می کرد. مرد جوان صدایش را آرام تر کرد و رو به پیرمرد گفت: ابوزهیر! درست است که ارباب من، ثروتی بسیار زیاد و افسانه ای دارد؛ اما اربابی دست و دلباز است و از زمانی که به خدمت او درآمده ام با چشم خود دیده ام که همیشه به فقرا و در راه ماندگان کمک می کند؛ مردی بسیار مؤمن که ایمان او به رسول خدا، ایمانی قلبی و عمیق است؛ نه ظاهری و زبانی و... گمانم این مسافری هم که بر شتر نهاده ایم، مورد توجه ایشان قرار گرفته است. در این هنگام مرد جوان صدایش را پایین تر آورد و ادامه داد: من فکر می کنم این زن زیبا از آشناهای ارباب است؛ چرا که نه تنها دستور داد تا او را تیمار کنیم؛ بلکه می خواهد او را به مدینه برساند و گمانم در سرای خود جای دهد. انس با شنیدن سخنان آن مرد جوان، دانست که آنها هم مثل او گمشده ای در بیابان یافته اند اما اصلا به ذهنش خطور نکرد که شاید بین آن گمشده و این گمشده، رابطه ای وجود داشته باشد. مرد جوان سخن می گفت که ناگاه صدای نالهٔ ظریفی از داخل محمل بلند شد؛ صدا به گوش عمران رسید و او را از عالم غصه هایش بیرون کشید. عمران با شنیدن آن ناله، احساساتی عجیب به او دست داد؛ چشم به پارچه های مخملین محمل دوخته بود که ابو زهیر به آن مرد جوان گفت: وردان! این زن را چه می شود؟ وردان شانه ای بالا انداخت و شتر را از حرکت بازداشت و سعی در نشاندن شتر داشت تا بفهمد مسافر غریبه اش چرا این چنین ناله می کند. و انس بی توجه به حال دگرگون عمران که همچنان خیره به آن شتر بود؛ پیش میرفت و از آنها فاصله می گرفت. 🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼 زبیده گوشهٔ اتاق خشت و گلی اش نشسته بود و همان طور که علفهای تازه را با هاون سنگی بهم میکوفت تا ضمادی برای سر زخمی بیمارش درست کند؛ از زیر چشم نگاهش به زن زیبای پیش رویش بود که گویا در عالم بیهوشی و بی خبری به سر میبرد و گهگاهی ناله ای میزد؛ زنی زیبا که در رختخوابی ابریشمین خواب بود؛ او با خود فکر می کرد؛ براستی ترکیب این اتاق و زندگی فقیرانه با آن رختخواب زیبا و نرم و ابریشمی با هم جور در نمی آمد. زبیده دعا می کرد؛ کاش وقت رفتن این رختخواب زیبا را به جا گذارند. او علفهای له شده را بیرون آورد و با داروهایی که برای زخم معمولا استفاده می کردند؛ مخلوط کرد و همان طور که پارچهٔ سفید و تمیزی را که در دستان کنیزک بود میگرفت؛ کنار بستر آن زن نشست و مشغول ضماد گذاشتن شد و در حین کار، زیر چشمی به کنیزک که مشخص بود سن و سال زیادی ندارد نگاهی انداخت؛ حس کنجکاویش تحریک شده بود و می خواست بداند که این زن کیست و چرا به این روز افتاده؟! پس گلویی صاف کرد؛ پارچه دستش را روی مرهم سر زن گذاشت و گفت: شکر خدا که تبش پایین آمده؛ اما هنوز بدنش داغ است. کنیزک بدون اینکه حرفی بزند؛ سری تکان داد و زبیده ادامه داد: ببینم این زن کیست؟ آیا همسر اربابتان است؟ و چون جوابی نشنید ادامه داد؛ چرا و چگونه این بلا به سرش آمده؟ کنیزک که نگاه خیره زبیده را دید؛ شانه ای بالا انداخت و گفت: او همسر ابو جنید نیست؛ من نمی دانم او‌کیست، اصلا هیچ کس نمی داند او کیست، فقط ارباب میداند چه کسی هست؛ آخر ما او را در بیابان یافتیم و در حالیکه بر زمین افتاده بود و بیهوش بود .
بچه حزب اللهی
#داستان_واقعی #اوج_دلدادگی #قسمت_چهاردهم 🎬: سلمان و قنبر پشت درب خانه ی علی مرتضی بودند که ناگهان
🎬: عمر باز نگاهی به درب خانه ی امیرمومنان انداخت و گفت: سه فضیلت علی داشت که هیچ کس نداشت، اول آنکه: یادم است زمانی که فاطمه دختر پیامبر به سن ازدواج رسید با خلیفه ی مرحوم به مشورت نشستیم و نظرمان این بود که یکی از ما بزرگان باید با فاطمه تزویج کند تا نسل پیامبر از ما باشد و از طرفی همه ی ما از ارج و قرب فاطمه، نزد خداوند و رسولش آگاه بودیم، پس نمی خواستیم این گوهر یکدانه از دستمان خارج شود و به دست غیر بیافتد و همچنین پیوند با فاطمه یعنی پیوند با رسول الله و فاطمه سرور زنان اهل بهشت بود و هر کس او را به دست می آورد، همانا بهشت خداوند در دستانش بود، پس ابتدا ابوبکر پا پیش گذاشت، چون دل ابوبکر در پی فاطمه بود، هر چند که من هم از جان و دل او را می خواستم اما چون ابوبکر عنوان کرد که می خواهد به خواستگاری برود، من چیزی از خواسته ی دلم بروز ندادم. پس به اتفاق ابوبکر به خانه ی حضرت رسول رفتیم و ابوبکر با آب و تاب فراوان، فاطمه را برای خودش از پیامبر خواستگاری کرد، اما حضرت رسول در جواب خواستگاری او، روی از ابوبکر برگرداند و مشخص بود اصلا نمی خواهد چنین حرفی زده شود و این دست رد به سینه ی ابوبکر بود. تا این برخورد پیامبر را دیدم، روز دیگر خودم پا پیش گذاشتم، فاطمه نمی بایست از دست من برود، اما زمانی که من هم گفتم، رسول الله دقیقا همان برخوردی را که با ابوبکر کرد، با من نمود و من هم مجبور شدم پا پس بکشم. مدتی بعد من و ابوبکر به شور نشستیم و اینبار نظرمان روی عبدالرحمن بن عوف افتاد، او هم از صحابه ی رسول و مردی بسیار ثروتمند بود، عبدالرحمن که گویا خود هم در این فکر بود، تا پیشنهاد ما را شنید با آغوش باز قبول کرد و فورا راهی خانه ی رسول شد، اما حضرت رسول با او هم همان برخوردی را نمود که با ماکرد پس ما از خانه ی حضرت رسول بیرون آمدیم و در همین حین به علی برخوردیم که در نخلستان بود و به درختان آب میداد، پس به نزد او رفتیم و داستان خواستگاری از فاطمه را گفتیم و سپس به او پیشنهاد دادیم که این بار علی پا پیش گذارد. علی که حجب و حیایی خاص داشت با شنیدن این موضوع، بیل را به کناری گذاشت و وضو گرفت و سپس غسل کرد و کسای قطری بر تن پوشید و سپس دو رکعت نماز گذارد و به سمت خانه ی حضرت رسول حرکت کرد. همه ی ما کنجکاو بودیم و می خواستیم ببینیم برخورد حضرت رسول با علی در این موضوع چگونه است. علی به محضر پیامبر رسید و عرض داشت: یا نبی خدا! فاطمه را به عقد من در آور... سلمان سری تکان داد و گفت: آری روایت می کنند که در این هنگام حضرت رسول لبخندی کل صورتش را پوشانید و فرمود. قبل از این، فرشته ای بر من وارد شد که بیست و چهار چهره داشت و من گمان کردم که او برادرم جبرئیل امین است و به او گفتم: جبرئیل! ای حبیب من! تاکنون تو را به این شکل ندیده ام آن فرشته عرض کرد: من جبرئیل نیستم، بلکه نام من محمود است و خداوند تبارک و تعالی مرا فرستاده تا نور را به نور تزویج کنم. پرسیدم: منظورت از دو نور چیست؟! عرض کرد: «فاطمه و علی» و همین اینکه فرشته رو برگردانید بین دو شانه ی او نوشته شده بود: محمد رسول الله، علی وصیه رسول خدا پرسید: این جملات از چه زمانی بر شانه ی تو نوشته شده است و آن ملک فرمود: بیست و دو هزار سال قبل از آنکه خداوند تبارک تعالی آدم را بیافریند. حضرت رسول این داستان را گفت و سپس رو به علی فرمود: به دنبال عماریاسر و سلمان و عباس بفرستید تا حاضر شوند چون خداوند به من امر نموده تا فاطمه را به تزویج تو در آورم. در این هنگام سلمان لبخندی زد، انگار آن روز را به روشنی آفتاب در ذهن داشت و گفت: آری ما حاضر شدیم و پیامبر خواست تا علی را به عقد فاطمه در آورد پس به علی گفت: «ای علی! خداوند متعال فاطمه ام را به ازدواج تو درآورد و همه ی زمین را مهریه ی او قرار داد، پس کسی که بر روی آن راه برود در حالیکه دشمن ایشان باشد، قدم زدنش حرام است» و سپس از علی خواست تا مهریه ای در روی زمین برای فاطمه قرار دهد و در این هنگام... ادامه دارد... 🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺   @DAR_KHATE_ATASH @BACHE_HEZBOLLAHi