بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت313 خودش هم تمایل داشت. پس دو تا چایی ریختم و برای پویا صبحونه آماده کر
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت314
دیگه تا شب تمام وقتم به بازی با پویا گذشت. خوبه که پویا بود وگرنه حوصلم خیلی سر میرفت.
نزدیک اومدن مهیار بود.
دلم میخواست غذام حسابی خوشمزه بشه. پویا سوار یه چهار چرخ قرمز رنگ شده بود و زیر پام هی میرفت و میاومد.
ظرف نمک رو برداشتم تا نمک غذا رو بریزم، که با چیزی که به پام خود ظرف نمک تو غذای یه ور شد.
ظرف نمک رو کنترل کردم و کنار اجاق گذاشتم. پایین پام رو نگاه کردم و پویا رو دیدم که بیخیال مشغول بازی بود.
با پام چهار چرخ رو کمی به عقب هل دادم و با تشر گفتم:
- برو اون طرف بازی کن.
برگشتم. قاشقی برداشتم و کمی از غذا مزه کردم.
دلم میخواست پای اجاق زار بزنم. دیگه حتی برای درست کردن یه غذای دیگه هم وقت نداشتم.
لبم رو به دندون گرفتم و به قابلمه غذا نگاه کردم.
با صدای تقههایی که به در پشتی ساختمون میخورد، در رو باز کردم.
زرین خانم با یه کاسه پشت در ایستاده بود. با دیدن رنگ و روی من لبخند روی لبهاش خشک شد.
-چی شده؟
با ناراحتی همه ماجرا رو تعریف کردم. لبخند زد و گفت:
-همین؟ من گفتم حالا چی شده!
- چیز کمیه؟ اولین غذایی که درست کردم اینطوری خراب شده. دیگه هم وقت ندارم یه چیز دیگه بذارم.
با آرامش گفت:
- غصه نخور، منم قرمه سبزی گذاشتم. زیاد هم گذاشتم که برای فردا ظهر غذا درست نکنم. قسمت شما بوده. قابلمهات رو بده، ببرم نصف شو میریزم برای شما.
با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادند. سریع قابلمه کوچیکی بهش دادم. کاسهای که دستش بود، روی کابینت گذاشت و گفت:
- این سوپ رو برای پویا آورده بودم.
با اومدن اسم پویا تازه یادش افتادم. سر چرخوندم و با چشم دنبالش گشتم.
پشت صندلی آشپزخونه ایستاده بود. سرش رو کج کرده بود و یواشکی و با یه چشم من رو نگاه میکرد. یکم هم ترسیده بود.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت314 دیگه تا شب تمام وقتم به بازی با پویا گذشت. خوبه که پویا بود وگرنه حو
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت315
با صدای بسته شدن در، بهش نگاه کردم، زرین خانم رفته بود.
فاصلهام رو با پویا پر کردم و روی صندلی نشستم.
اولین باری بود که با این لحن باهاش حرف زده بودم و حسابی هم پشیمون بودم.
به سمتش دست دراز کردم و به آغوشم دعوتش کردم.
با تردید به طرفم اومد. بغلش کردم و گونهاش رو بوسیدم. کمی نگاهم کرد و گفت:
-دوستم نداری؟
کمی چشمهام رو به هم فشردم.
کم عذاب وجدان داشتم، اینم با این حرفش آتیشم رو بیشتر میکرد.
چشمهام رو دوباره باز کردم و گفتم:
-برای چی نباید پسر خوشگلی مثل تو رو دوست داشته باشم!
دستهای کوچولوش رو دور گردنم حلقه کرد و محکم من رو گرفت و گفت:
-پس بازم خونهامون میمونی؟
ته دلم برای تنهایی این بچه سوخت.
یکی مثل من هیچ کس رو نداشت و تنها بود، یکی مثل این بچه کلی کس و کار داشت و باز هم تنها بود.
بچهای که فقط برای اینکه ذرهای از نیازش به محبت رو پر کنه، دستهاش رو دور گردن همسر دو روزه پدرش حلقه کرده بود.
کنار گوشش گفتم:
- اینجا دیگه خونه منم هست. من دیگه همیشهی همیشه اینجا میمونم.
دستهایش رو از گردنم باز کردم و کمی از خودم فاصلهاش دادم.
به صورت گردش نگاه کردم و گفتم:
-مگه قرار نشد مامانت باشم؟
با صدای باز شدن در، هر دو به طرفش برگشتیم.
زرین خانم با قابلمه وارد آشپزخونه شد و نگاهی به وضعیت من و پویا کرد لبخندی زد و قابلمه رو روی گاز گذاشت.
پویا رو توی بغلم گرفتم. ایستادم و گفتم:
-دستتون درد نکنه. واقعا در حقم خیلی لطف کردید.
-این چه حرفیه! همسایه برای همین روزها خوبه دیگه.
با صدای ماشین به طرف در آشپزخونه سر چرخوندم.
زرین خانم گفت:
-من دیگه برم. شوهرت هم که اومد. فقط مادر جان یه چیزی بهت بگم، من پنجاه و خوردهای سالمه. تجربه من از تو بیشتره. از صبح همین جوری صدای بدو بدو و بازی تو با پویا از این خونه میاومد. نگی این زنه چقدر فضولهها، ولی تا یکی دو روز بعد از عروسی، زن باید یه خورده رعایت کنه. سبک، سنگین نکنه. خیلی بدو بدو نکنه، به خاطر خودت میگم.
نگاهم رو به زیر انداختم و سر تکون دادم. میفهمیدم که دقیقا منظورش چیه.
با رفتن زرین خانم، پرده رو کشیدم و با پویا به استقبال مهیار رفتیم.
خسته بود و این رو میشد از صورتش فهمید، ولی وقتی پویا به طرفش دوید، بغلش کرد.
سلامی کردم و جوابی با سر گرفتم.
باید یه سری در مورد این جواب سلام، مفصل باهاش حرف میزدم.
کیفش رو دستم داد و با پویا روی مبل نشست.
چای براش بردم و نگاهی به لباسهاش انداختم.
به اتاق خواب رفتم و یه دست لباس راحتی از توی کمد براش پیدا کردم و به سالن برگشتم.
لباس رو به طرفش گرفتم و گفتم:
- تا شما لباس عوض میکنی و چایی رو میخوری، من میز رو میچینم.
به لباسهای توی دستم نگاه کرد و گفت:
- من اینطوری راحتم.
خیلی جدی لب زدم:
- من راحت نیستم.
تسلیم شد و لباسها رو گرفت.
دوباره نگاهم به دکمه باز پیراهنش افتاد.
یعنی از صبح همینطوریه؟
به آشپزخونه برگشتم و هر چی سلیقه داشتم تو تزیین میز استفاده کردم و به سالن برگشتم.
لباسش رو عوض کرده بود و چای رو هم خورده بود.
نگاهم به شلوار و پیراهنی که روی دسته مبل بود، افتاد.
وسط سالن لباس عوض کرده بود؟
لباسهاش رو برداشتم و گفتم:
- میز رو چیدم، تا دست صورتتون رو میشورید، شام رو میکشم.
با گوشه چشم به من نگاه کرد و گفت:
- خوبه دیگه! از این به بعد باید فکر کنم تو پادگان زندگی میکنم.
یکم به چهرهاش دقیق شدم. الان داشت شوخی میکرد یا جدی میگفت؟
-پادگان؟
- آره دیگه! به چپ چپ، لباست رو عوض کن. به راست راست، دست و صورتت رو بشور، قدم رو به طرف آشپزخونه، سرباز! شام باید اونجا خورده بشه.
کمی به ابروهای بالا پریدهاش نگاه کردم و گفتم:
- مگه بده آدم زندگیش رو نظم باشه و بهداشت رو رعایت کنه.
ایستاد و فاصلهاش رو باهام پر کرد. دستش رو بالا برد و با پشت دستش، سمت مخالف صورتم رو لمس کرد.
انگشتهاش رو روی صورتم بالا و پایین کرد و با صدای خیلی بمی گفت:
-نه، خیلی هم خوبه. قوانین توعه دیگه، باید اجرا بشه.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت315 با صدای بسته شدن در، بهش نگاه کردم، زرین خانم رفته بود. فاصلهام
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت316
آب دهنم رو قورت دادم. با یه دستش کل صورتم رو میتونست بگیره.
من خیلی ریزه میزه نبودم، یه کم لاغر بودم، ولی معمولی بودم. دست مهیار خیلی بزرگ بود یا شاید من به دست مردهای دیگه دقت نکرده بودم. شاید هم هیچ مردی رو این قدر به خودم نزدیک ندیده بودم.
نگاهش رو صورتم جابهجا میشد. برای اینکه بتونم کمی از خودم دورش کنم، صورتم رو به سمت آشپزخونه چرخوندم و لب زدم:
- شام سرد میشه.
دستش رو انداخت. یکم دیگه نگاهم کرد و بعد به طرف سرویس رفت.
نفسم رو سنگین بیرون دادم. لبهام رو به هم فشردم. رفتنش رو با چشمم دنبال کردم.
این مرد همسر شرعی و قانونی من بود و من هنوز هم از نزدیکی بیش از حدش با خودم واهمه داشتم.
دختر چشم و گوش بستهای نبودم، ولی حضور ناگهانیش رو توی زندگیم هنوز نتونسته بودم هضم کنم.
لباسهاش رو به اتاق خواب بردم و به آشپزخونه رفتم. پویا رو با هزار وعده و وعید روی صندلی آشپزخونه نشوندم.
اینقدر حواسم به تزیین غذا بود که متوجه ورودش به آشپزخونه نشدم. کنار میز ایستاد و با لذت به غذا نگاه کرد.
ابرو بالا داد و گفت:
- زحمت کشیدی! حالا مزهاش هم مثل قیافهاش خوشمزه است؟
باد به غبغب انداختم و جواب دادم:
- باید خورد تا متوجه شد.
پشت میز نشست. کاش غذای خودم خراب نشده بود! ولی خب این از آبروریزی بهتر بود.
برای خودش غذا کشید و با اولین قاشقی که توی دهنش گذاشت، حالت صورتش جدی شد و دیگه تا آخر شام حرف نزد.
آخرین قاشق برنج رو خورد و یه لیوان دوغ سر کشید و بدون اینکه تشکر کنه یا نظرش رو بده، از پشت میز بلند شد و رفت.
با چشم رفتنش رو دنبال کردم.
چرا اینطوری کرد؟ اینکه سر حال بود!
به بشقاب خالیش خیره شدم. حتما فهمیده بود که این غذا دستپخت من نیست. چیز عجیبی هم نبود، یک سال تموم دستپخت زرین خانوم رو خورده بود.
چرا به این موضوع فکر نکرده بودم؟
کاش از همون اول براش توضیح میدادم، الان با خودش چی فکر میکنه؟
کمی با حرص به پویا نگاه کردم و دوباره به خودم نهیب زدم.
پویا فقط یه بچه است، از قصد که این کار رو نکرد.
از پشت میز بلند شدم. باید براش توضیح میدادم.
چند نوع میوه توی ظرف گذاشتم و به سالن رفتم. رو به روی مبل تلویزیون نشسته بود، ولی تلویزیون رو روشن نکرده بود.
ظرف میوه رو روی میز عسلی گذاشتم و روی مبل تک نفره کنارش نشستم.
به من نگاه نکرد. اخم کرده بود و به تلویزیون خاموش خیره بود.
کمی دل دل کردم و بالاخره لب باز کردم و ماجرای امروز رو براش تعریف کردم.
اولش به من نگاه نمیکرد، ولی بعدش چشمهاش رو چرخوند و نگاهش رو به من داد.
حرفهام که تموم شد. منتظر عکس العملش نشستم.
یه کم طول کشید، ولی بالاخره لب باز کرد:
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#بهار
#رمان
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت316 آب دهنم رو قورت دادم. با یه دستش کل صورتم رو میتونست بگیره. من خ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت317
-هیچ وقت بهم دروغ نگو. هیچ چیزی رو ازم مخفی نکن، حتی اگه اون موضوع خیلی به نظرت بی ارزش باشه.
لبهام رو به داخل دهنم کشیدم. هنوز نگاهم میکرد. مکثی کرد و گفت:
- من با اولین قاشقی که خوردم، فهمیدم که غذا دستپخت زری خانمه. ولی همش به این فکر میکردم که چرا بهم دروغ گفتی؟
لبهام رو آزاد کردم و گفتم:
- من که دروغ نگفتم.
- راستش رو هم نگفتی.
درست میگفت، راستش رو هم نگفته بودم. سرم رو پایین انداختم. یه خورده بینمون به سکوت گذشت و مهیار ادامه داد:
- من دلم میخواست غذای تو رو بخورم، نشد، اصلا مهم نبود. دو تا نیمرو میزدی، با هم میخوردیم. صبر میکردم یه غذای دیگه درست کنی، زنگ میزدم از بیرون غذا میگرفتیم. ولی پنهان کاری رو دوست ندارم. پنهانکاری بذر بی اعتمادی تو دل آدم میکاره. تمام مدت که غذا می خوردم به این فکر می کردم که من و تو یه روز بیشتر از زندگیمون نگذشته و تو داری اینطوری بهم دروغ میگی، چند وقت دیگه میخوای چیکار کنی.
سرم پایین بود. تو عمرم اینقدر خجالت نکشیده بودم. کاش از همون اول راستش رو میگفتم. همون موقعی که از مزهاش پرسید.
با روشن شدن تلویزیون سرم رو بالا گرفتم. به صفحه تلویزیون نگاه میکرد. از جدیت صورتش کم شده بود. آروم لب زدم:
-معذرت میخوام.
شبکه رو عوض کرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- نیازی به عذر خواهی نیست، همین که راستش رو گفتی کافیه.
مکثی کرد و سرش رو به طرفم چرخوند و ادامه داد:
- فقط من رو نسبت به خودت بی اعتماد نکن.
با پایین و بالا کردن سرم نشون دادم که متوجه شدم.
بلند شدم و به آشپزخونه برگشتم.
پویا از غیبتم استفاده کرده بود و حسابی میز رو به هم ریخته بود. با دیدن من کمی نگاهم کرد و وقتی دید که چیزی بهش نگفتم، بهم لبخند زد. دست و صورتش رو همونجا شستم.
میز رو جمع کردم و برای اینکه کمتر با مهیار چشم تو چشم نشم، پویا رو به اتاقش بردم. خیلی اذیت کرد، ولی بالاخره خوابید. به سالن برگشتم. مهیار نبود.
در اتاق خواب باز بود. یواشکی داخل اتاق رو نگاهی انداختم. روی تخت دراز کشیده بود و ساعدش رو روی چشمهاش گذاشته بود.
اینکه گفت عادت داره روی مبل بخوابه!
پس چرا رفته توی اتاق خواب؟
برای رفتن به اتاق کمی با خودم جنگیدم و در نهایت نرفتم.
کمی دور خودم چرخیدم. روی مبل نشستم. به آشپزخونه رفتم. کمی توی حیاط رو نگاه کردم. حدود یک ساعت وقتم رو هدرکردم و بالاخره به اتاق خواب رفتم.
چشمهاش بسته بود، با دقت نگاهش کردم. نفسهای منظم میکشید. حتما خواب بود.
با بی صدا ترین شکل ممکن روی تخت خزیدم.
یه گوشه از پتو رو روی خودم انداختم. باورش برام سخت بود، داشتم تو یه اتاق و با یه مرد میخوابیدم. مردی که دو روزی بود رسمی و شرعی همسرم بود ولی باورش سخت بود.
اینقدر به نیمرخ مهیار نگاه کردم تا خوابم برد.
صبح وقتی چشم باز کردم، مهیار کنارم نبود. از روی تخت بلند شدم و به سالن رفتم و دوباره با همون صحنه دیشب مواجه شدم.
کلی ته سیگار روی میز و مهیار خواب روی مبل.
روی تک مبل روبهروش نشستم و به این صحنه خیره شدم. یهو تکونی خورد و چشم باز کرد. نگاهمون بهم گره خورد. جواب سلامم رو که اول و آخر نمیداد، پس خودم رو سبک نکردم و گفتم:
- صبح بخیر.
جابجا شد و جواب صبح بخیرم رو داد. یه کم هم دیگه رو نگاه کردیم.
من بلند شدم و خواستم برم، ولی برگشتم و با اشاره به ته سیگارهای روی میز گفتم:
- دلیل اینهمه سیگار منم؟
ته صدام کلی ناراحتی داشت.
بدون اینکه نگاهش کنم، یا منتظر جواب بمونم به آشپزخونه رفتم.
آب کتری رو عوض کردم. زیرش رو روشن کردم و روی صندلی نشستم. چند دقیقه بعد به آشپزخونه اومد و روی صندلی کنار من نشست.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#بهار
#رمان
دنبال «ویآیپی» رمان بهارم اگر هستید، قیمتش ۳۰ هزار تومنه.
شماره کارت👇👇
6277601241538188
به نام آسیه علیکرم واریز کنید و عکس فیش واریزی رو به آیدی زیر بفرستید.
@baharedmin57
(این اکانت ادمینه و هیچ اطلاعی از پارتگذاری نداره، اختیاری هم برای تخفیف ویآیپی یا کتاب نداره. منظورم همون اکانت H.B هست.) اکانت بالا👆👆👆
⭕️فیش ارسالی هم لطفا تاریخش مال همون روز باشه، در این صورت ادمین نمیپذیره.
⭕️به خودتون هم تخفیف ندید، چون پیام بانک زیر سی تومن ارسال نمیشه و ادمین هم در صورت نیومدن پیام بانک، لینک رو بهتون نمیده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👇جواب سوالات پر تکرار👇
📌رمان بهار در ویایپی تموم شده؟ بله
📌چند پارته؟۷۲۷ پارت
📌هزینهاش چقدره؟ سی تومن
📌پیدیافه، یا کانال خصوصی؟ کانال خصوصی (من هیچ وقت آثارم رو فایل نمیکنم و حلال نمیکنم کسی رو که از روی فایل، آثارم رو بخونه)
📌چاپ شده؟ بله. ولی نسخه چاپ شده موجود نیست و همهاش فروش رفته، اگر به چاپ دوم رسید، حتما تو همین کانال بهتون اطلاع میدم.
📌👌و نکته مهم، اگر رمان بهار مجدد داره بارگزاری میشه، دلیلش اینه که قراره ادامه رمان رو این بار از زبون یکی از شخصیتهای دیگه همین رمان ادامه بدم.
📌 رمان جدید، که نام #پارازیت براش انتخاب شده، هنوز هیچ کجا پارت گزاری نشده، ویآیپی هم جدا براش گذاشته میشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شروع رمان عاشقانه بهار👇👇👇
https://eitaa.com/Baharstory/81629
بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت از دفتر کیانوش بیرون اومدم و یه بار دیگه به برگه توی دستم نگاه کردم.
عروس افغان🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
نوید اومد، حدود نیم ساعت بعد.
یکم با من حرف زد و طبق انتظارم رفت سراغ کیانوش.
چند دقیقهای از رفتنش توی اتاق کیانوش میگذشت که صدای نوید، اونم فریاد مانند تو کل شرکت پیچید.
اصلا نفهمیدم چی گفت ولی صدا، صدای نوید بود.
به زن همکارم نگاه کردم که یهو صدای تق و تق و برخورد اشیا به هم و شکستن و صدای فریاد کیانوش و بعد هم نوید نگاهم رو گرفت.
از جام بلند شدم.
مردهای نزدیک دفتر سریعتر از ما وارد دفتر شدند.
از همون زاویه دیدم که نوید و کیانوش دست به یقه بودند.
مردها از هم جداشون کردند.
- ادای باغیرتی در نیار، میخوای باور نکنی...
نوید از دست مردها خودش رو آزاد کرد و با مشت تو صورت کیانوش گذاشت.
تا کیانوش بخواد به خودش بیاد، دو تا مشت دیگه هم خورد.
مردهای همکار و ارباب رجوع نوید رو گرفتند.
نوید حرفی نمیزد، برعکس کیانوش که دری وری میگفت و صورتش رو گرفته بود.
نوید از در بیرون اومد. به سمتم اومد و دستم رو گرفت و به سمت در کشید.
-نوید چی شده؟ تو اومدی...
اهمیتی به حرف زدنم نمیداد، توی راه پله دستم رو کشیدم.
ایستاد و نگاهم کرد.
یقه تیشرتش زیادی باز شده بود، یکی از دکمههاش کنده شده بود.
جای سرخی روی گلوش مونده بود و حالا داشت با اخم به من نگاه میکرد.
عصبانی بود و رگهای پیشونیش بیرون زده بود.
ازم رو گرفت و به جایی پایین پلهها نگاه کرد.
-نوید، چته؟ خب حرف بزن، گفتی میرم حرف بزنم سو تفاهم برطرف شه.
نگاهم کرد و گفت:
-یه کار دیگه پیدا میکنی.
اخم کردم و گفتم:
-مثلا کجا؟
-پیش برادرت، تو اون شرکت بسته بندی، آقا مهراب میتونه برات ردیف کنه، دارالترجمهاشم نیرو میخواد، اصلا حسابدار خودم...
باز هم مهراب، همیشه مهراب.
میون حرفش پریدم و گفتم:
-من اینجا راحت بودم، چرا باید به خاطر اینکه مهراب دوست نداره کار عوض کنم و برم...
پله پایین رفته رو بالا اومد و تو چشمهام زل زد و گفت:
-چرا اینقدر اصرار داری با حقوق کم اینجا، بازم اینجا کار کنی؟
-حقوق کم چیه نوید؟ قراردادم اینطوریه.
-جوابم رو بده، چرا، دلبستگی خاصی اینجا داری؟
چی میگفت؟
اخمهام تو هم رفت و گفتم:
-خوبه این کارو خودت برام پیدا کردی.
یکم توی چشمهام خیره موند و بعد آروم و آهسته لب زد:
-شاهرخ...
شاهرخ دیگه کی بود؟
اخمهام تو هم رفت و اون ادامه داد:
-توی داستانی که نوشتی ... بابای آرتین و مارتین بود دیگه!
آره، همین بود.
دست و پام برای لحظهای یخ کرد.
یعنی کیانوش این رو بهش گفته بود؟
تو چشمهای سبزش خیره بودم و نمیدونستم چی بگم.
سرش رو بی جهت تکون داد. لبهاش رو به هم چفت کرد و به اطرافش چشم چرخوند.
نگاهم که کرد گفت:
-شاهرخ رو...
-اون فقط یه شخصیته.
-من خودم نویسندهام، میدونم شخصیتها و صحنهها از کجا ذهن بیرون میاد.
آب دهنم رو قورت دادم.
من شاهرخ رو دقیقا از روی کیانوش نوشته بودم، حتی به خال زیر چونهاش رو هم که هر وقت ریشش بلند میشد دیده نمیشد و هر وقت کوتاه بود، حواس شخصیت زن داستانم رو پرت میکرد هم اشاره کرده بودم.
بهار🌱
عروس افغان🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت نوید اومد، حدود نیم ساعت بعد. یکم با من حرف زد و طبق انتظارم رفت سراغ
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
-سپیده یه چیزی بگو که همین الان سرمو نکوبم به دیوار. این مرتیکه برگشته میگه من به خاطر خودت دارم اخراجش میکنم، چون حواسش پیش منه، تو رو نمیبینه.
کیانوش میدونست! ولی از کجا؟
من به کسی نگفته بودم.
یاد حرفهای دوست کتایون افتادم، همونی که به قول خودش روی صندلیهای کلاس نویسندگی لش میکرد.
روزی که لباسهای کتایون رو که ازش قرض گرفته بودم رو برده بودم که پس بدم.
کتایون بهش گفته بود که به من لباس قرض داده، از همون روز هم ارتباطم رو باهاش کم کردم.
دخترک...اسمش چی بود، همون روز از افغان بودن نوید گفته بود، قبل از حضور کتایون هم به عشق من به کیانوش اشاره کرده بود.
منکر شده بودم ولی وقتی به من گفت، حتما به کتایون هم میگفت.
چقدر سوژه خندهاشون بودم.
چقدر احمق بودم که با کتایون دوست شده بودم.
زبونم در مقابل نوید بند اومده بود. خودم رو کشتم و گفتم:
-زر...زر...
صدای زنگ موبایلی حواسم رو به خودش داد.
-امیری، امیری!
به منبع صدا که همکارم بود نگاه کردم.
از بالای پلهها با کیفم به سمتم اومد و گفت:
-کیفت...موبایلت داره زنگ میخوره.
کیف رو گرفتم و تشکر کردم. موبایلم رو در آوردم. مهراب بود.
به نوید نگاه کردم. حرفی نمیزد.
این قیافه نوید رو نمیپسندیدم.
عصبانی بود، ناراحت بود، دلخور بود، حس سر کار گذاشته شدن رو داشت و حالا هم به موبایل من زل زده بود.
-جواب بده.
آروم صداش زدم:
-نوید.
نگاهم کرد. چشمهاش حسابی سرخ بود.
صدای کیانوش از شرکت میاومد.
موبایل رو یهو از دستم گرفت. دستم رو کشید.
بدون اعتراض دنبالش راه افتادم.
از ساختمون اداره بیرون رفتیم.
صدای موبایل قطع شد. دستم رو رها نکرد ولی سرعت قدمهاش رو پایین آورد.
موبایلم دوباره شروع به زنگ خوردن کرد. طاقت نیاوردم و دستم رو کشیدم.
-نوید.
نگاهم نکرد. دستم رو هم رها نکرد.
-نوید، یه دقیقه وایسا.
به ماشینهای پارک شده کنار خیابون نگاه کردم. دنبال ماشین نوید بودم.
پیداش نکردم. دستم رو این بار محکمتر کشیدم.
دستم از دستش بیرون اومد. بالاخره نگاهم کرد.
موبایلم داشت زنگ میخورد.
برای گرفتن موبایل دستم رو دراز کردم و گفتم:
-بده جواب بدم، بعد...بعدش...
چشمهاش که حسابی سرخ بودند، رگهای سبز پیشونیش هم پوست صافش رو ناهموار کرده بود.
موبایل رو نداد. نگاهم میکرد.
چقدر سالار بهم گفت که این داستان رو ننویس، کاش ننوشته بودم، کاش هیچ وقت وارد اون گروه نمیشدم و اون پیام مدیر کانال رو نمیدیدم و طمعم برای نوشتن و پول گرفتن قلقلک نمیخورد.
من طاقت دیدن این شکل نگاه نوید رو نداشتم که نگاهم رو ازش گرفتم و به جای دیگهای تو خیابون دادم.
-گفتی زر ... کی زر زد؟ من؟ یا اون مرتیکه بی ناموس؟
نگاهش کردم. من کی گفتم زر؟
گفته بودم، یادم اومد. قبل از اینکه همکارم با کیفم بیاد دو بار گفته بود زر.
-توضیح میدم بهت.
به خودش اشاره کرد و گفت:
-من زر زدم یا اون؟
-معلومه اون.
لبهاش رو به هم جوری فشار میداد که سفید شده بودند.
موبایل رو به طرفم گرفت. به محض گرفتنش، ازم فاصله گرفت.
به شماره مهراب نگاه کردم. همه چیز زیر سر این بشر بود.
تماس رو وصل کردم.
-الو، زنگ زده بودی؟
نوید دست به کمر زده بود و طول و عرض کوتاهی رو می رفت و برمیگشت.
هر چی میگفتم میشنید، مثلا اگر میگفتم دست مریزاد آقا مهراب، موفق شدی از کار بیکارم کنی، ممکن بود نوید هزار فکر دیگه کنه.
-هیچی، دنبال نوید میگشتم فکر کردم با شماست.
با تاخیری کوتاه گفت:
-باشه، پس شب میبینمت.
شب؟ وای! قرار بود برم خونهاش، به خاطر حسین.
قطع کردم. نوید کمی نگاهم کرد و گفت:
-میخوام اون داستانو ببینم، همون شاهرخو.