eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
629 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
چشم های تو که مثل خون در رگ های من دوید، یک بار دیگر مرا به زندگی بازگرداند... ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🧚‍♀💞 ◇ ⃟◇
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت323 خواستم تا پام رو روی پله آهنی چهارپایه بزارم که مهیار اجازه نداد. ح
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 لبم رو به دندون گرفتم و به طرف پویا دست دراز کردم. - پویا جان، شما بیا برو بازی کن. مهبد کمی خودش رو عقب کشید. - چی کارش داری! بچه داره برای عموش شیرین زبونی می‌کنه. کوتاه نیومدم. بچه رو از مهبد گرفتم و زمین گذاشتم. آروم کنار گوشش گفتم: -برو بازی کن. خنده‌های مهبد قطع نمی‌شد و روی مغز من پیاده روی می‌کرد. سرم رو پایین انداختم. الان با خودش چی فکر می‌کرد! کمی خنده‌هاش رو کنترل کرد و گفت: - زن داداش شرمنده، ولی تصور اون صحنه یه خورده سخته. خیلی آروم لب زدم: - آقا مهبد خواهش می‌کنم. در بزرگ حیاط تکونی خورد و مهیار با یه دوچرخه بزرگ وارد حیاط شد. نگاه عصبی و متعجب به مهبد انداخت و گفت: - چه خبرته! کل کوچه رو گذاشتی روی سرت. نگاهی به صورت حرصی و گر گرفته من کرد و با چشم و ابرو پرسید که چی شده. نگاهم رو به اطراف چرخوندم و لبم رو به دندون گرفتم. مهبد خنده‌اش رو کنترل کرد. ضربه‌ای به شونه مهیار زد و گفت: -این دفعه خواستی منت بهار رو بکشی، برو یه جا پویا نبینه. این رو گفت و در حالی که خداحافظی خندانی می‌کرد، از در بیرون رفت. مهیار کمی به من نگاه کرد و بعد نگاهش رو به پویا که بی‌خیال با چند تا سنگ، کمی اون طرف‌تر بازی می‌کرد، انداخت و کره خری زیرلب نثارش کرد. دوچرخه رو کنار دیوار گذاشت و نفسش رو سنگین بیرون داد و کمی چپ چپ به پویایی که بیخیال با سنگ و چوب بازی می‌کرد، نگاه کرد و به من گفت: -چرا حرص می‌خوری؟ گناه که نکردم. کمی مکث کرد و همونطور که با سر به دوچرخه اشاره می‌کرد، گفت: - ببین خوشت میاد؟ به دوچرخه آبی رنگی که به دیوار تکیه داده شده بود، نگاه کردم و گفتم: -قشنگه. - این مال توئه. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: - مال من؟ - آره، مگه نگفتی دلت می‌خواسته دوچرخه سواری یاد بگیری و بعد از اون روز که افتادی تو باغچه خونه عموت، دیگه سراغش نرفتی. این دوچرخه مال من بوده، خیلی وقته ازش استفاده نکردم. دادم مهبد برده لاستیک‌هاش رو عوض کرده و یه کم هم بهش رسیده. اینجا هم که فضا زیاده، راحت می‌تونی دوچرخه سواری یاد بگیری. هیچ کس هم نیست که دعوات کنه. گیج و مات به مهیار نگاه می‌کردم. نمی‌دونستم به خاطر این محبتی که در حقم کرده، گریه کنم یا بخندم. نمی دونستم چه جوری باید ازش تشکر کنم. من خیلی هم دوچرخه سواری برام مهم نبود، ولی همین که اون بعد از شنیدن این خاطره این فکر به ذهنش رسیده بود، برام خیلی ارزش داشت. نویسنده:
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت324 لبم رو به دندون گرفتم و به طرف پویا دست دراز کردم. - پویا جان، شما
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 لبخند زدم و اشک تو چشمهام حلقه زد. تنها کلمه‌ای که تونستم بگم، ممنون زیر لبی بود که بعید می‌دونم شنیده باشه. اما با چشمهای سپاسگزارم بهش نگاه می‌کردم. نزدیکم اومد و گفت: -تو خوشحال می‌شی گریه می‌کنی، ناراحت هم می‌شی گریه می‌کنی! دستش رو پشت کمرم انداخت و کنار گوشم گفت: -حالا بریم ناهار بخوریم؟ سر تکون دادم و با هم همقدم شدیم. نون رو از زرین خانوم گرفتیم و ناهار رو دور هم خوردیم. زرین خانوم هم خانواده سه نفره من رو برای چند شب دیگه به عنوان پاگشا به خونه‌اشون دعوت کرد. بعد از ناهار کمی استراحت کردیم. زرین خانوم و آقا پرویز از خاطرات گذشته شون ‌گفتند و من با اشتیاق گوش دادم. بعد از رفتن مهمون‌های حیاط پشتی، مهیار دستم رو گرفت و مجبورم کرد دوچرخه سواری کنم. طول کشید، ولی یاد گرفتم. تمام مدت مهیار با حوصله کمکم کرد. دوچرخه سواری لذت بخش بود، واقعا لذت بخش بود. تو قسمت موزاییک شده حیاط که فضای بزرگی هم بود، می‌چرخیدم. مهیار لب حوض بی آب حیاط نشسته بود و سیگار می‌کشید و بدون لبخند من رو نگاه می‌کرد. چشمش به من بود، ولی تو فکر. خیلی دلم می‌خواست بدونم به چی فکر می‌کنه. پشت سرش دوچرخه رو نگه داشتم و پام رو از روی رکاب روی زمین گذاشتم و از پشت بهش نگاه ‌کردم. مهیار مهربون بود، همونطوری که خاله گلاب و مهگل می‌گفتند. یه هفته با من خیلی خشک برخورد کرده بود، یکی دو دفعه هم با هم بحثمون شده بود، کلافه بود و رفتارهاش دوگانه، بعدا گفته بود که داشته با خودش کنار می‌اومده. ولی بعد از عقد رفتارش عوض شد، هر روز هم که می‌گذره با من خودمونی تر می‌شد. بهم فرصت داده بود و درکم می‌کرد. بهم محبت می‌کرد و باهام شوخی می‌کرد و به قول خودش من دیگه زنش بودم. قهر و آشتی من براش مهم بود. در عوض من ... من اون رو به عنوان همسرم پذیرفتم، ولی هنوز باهاش راحت نبودم. از پشت شونه‌های پهنش رو نگاه می‌کردم، که یهو برگشت. با هم چشم تو چشم شدیم. لبخند زد و گفت: -یواشکی دید می‌زنی؟ لبم رو به دندون گرفتم و دوچرخه رو به درختی تکیه دادم. دو قدم به طرف در سالن برداشتم. که صداش از پشت سرم اومد. -ببخشید! -برگشتم، بیا هر چقدر دوست داری نگاه کن. ایستادم، تا کی قرار بود فرار کنم. نباید لذت کنار هم بودن رو از هر دومون دریغ می‌کردم. گذشته ها گذشته. مردی که اونجا نشسته و امروز برای خوشحال کردن من، هر کاری کرده بود، همسرم بود. این که کنارش باشم و کنارم باشه، حق هردومون بود. برگشتم و دوباره بهش نگاه کردم. پشت به من کرده بود و ادامه سیگارش رو می‌کشید. این رو از دودی که از کنار شونه‌هاش به هوا می‌رفت، می‌شد تشخیص داد. شالم رو کمی شل کردم و به طرفش رفتم. حوض رو دور زدم و تو چند قدمیش، طوری که تو دیدش باشم، ایستادم. سرش رو چرخوند و من رو نگاه کرد. ابرویی بالا داد، لبخند زد و گفت: -اومدی؟ نویسنده:
دنبال «وی‌آی‌پی» رمان بهارم اگر هستید، قیمتش ۳۰ هزار تومنه. شماره کارت👇👇 6277601241538188 به نام آسیه علی‌کرم واریز کنید و عکس فیش واریزی رو به آیدی زیر بفرستید. @baharedmin57 (این اکانت ادمینه و هیچ اطلاعی از پارت‌گذاری نداره، اختیاری هم برای تخفیف وی‌آی‌پی یا کتاب نداره. منظورم همون اکانت H.B هست.) اکانت بالا👆👆👆 ⭕️فیش ارسالی هم لطفا تاریخش مال همون روز باشه، در این صورت ادمین نمی‌پذیره. ⭕️به خودتون هم تخفیف ندید، چون پیام بانک زیر سی تومن ارسال نمی‌شه و ادمین هم در صورت نیومدن پیام بانک، لینک رو بهتون نمی‌ده. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 👇جواب سوالات پر تکرار👇 📌رمان بهار در وی‌ای‌پی تموم شده؟ بله 📌چند پارته؟۷۲۷ پارت 📌هزینه‌اش چقدره؟ سی تومن 📌پی‌دی‌افه، یا کانال خصوصی؟ کانال خصوصی (من هیچ وقت آثارم رو فایل نمی‌کنم و حلال نمی‌کنم کسی رو که از روی فایل، آثارم رو بخونه) 📌چاپ شده؟ بله. ولی نسخه چاپ شده موجود نیست و همه‌اش فروش رفته، اگر به چاپ دوم رسید، حتما تو همین کانال بهتون اطلاع میدم. 📌👌و نکته مهم، اگر رمان بهار مجدد داره بارگزاری می‌شه، دلیلش اینه که قراره ادامه رمان رو این بار از زبون یکی از شخصیت‌های دیگه همین رمان ادامه بدم. 📌 رمان جدید، که نام براش انتخاب شده، هنوز هیچ کجا پارت گزاری نشده، وی‌آی‌پی هم جدا براش گذاشته می‌شه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شروع رمان عاشقانه بهار👇👇👇 https://eitaa.com/Baharstory/81629
دوستانی که برای وی‌ای‌پی، به ادمین پیام می‌دن، اگر ادمین بعد یک ساعت هنوز جواب نداده بود، حتما افتادن تو باگ ایتا، دوباره پیام بدن که پیامشون برای ادمین بره
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت پشت میز بستنی فروشی نشسته بودم و به پسر بچه‌ای که با ولع به بستنی قیفی
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 از جاش بلند شد و گفت: -تو شروع کن، من الان میام. به سمت در ورودی رفت. ماشین مهراب رو شناختم. روبروی بستنی فروشی پارک کرده بود و ازش پیاده شده بود. ریموت رو میزد که نوید بهش رسید. دست دادند و شروع به حرف زدن کردند. نوید حرف می‌زد و سعی داشت یه چیزی رو توضیح بده. مهراب ولی جوابهای کوتاه میداد و سرش رو تکون می‌داد. برای لحظه‌ای هم نگاهش با من یکی شد و با لبخند برام دست بلند کرد. بالاخره رضایت دادند و وارد بستنی فروشی شدند. مهراب نشست، سلام زیر لبی گفتم و جواب گویا و رسایی شنیدم. به نوید که می‌نشست نگاه کرد و گفت: -این دمغیش که تقصیر تو نیست؟ نوید لبخند زد و خواست حرفی بزنه که من جدی جواب دادم: -تقصیر شماست؟ نگاهم کرد، به خودش اشاره کرد و گفت: -من؟ ظرف فالوده رو از توی سینی برداشت و جلوی خودش گذاشت و گفت: -چون جواب تلفنت رو دیر دادم دمغی؟ بعدش که زنگ زدم و خودت گفتی دنبال نوید بودی . -یعنی باور کنم که الان نوید نگفته بهتون؟ با کمی مکث دستهاش رو روی میز گذاشت و گفت: - اول فالوده‌ات رو بخور، بعد در موردش حرف میزنیم. ظرف فالوده خودم رو با دستم کمی به عقب بردم و گفتم: -شما میل کنید، من نمی‌خورم. نوید گفت: -سپیده جان، من همه چیز رو به آقا مهراب ... مهراب موبایلش رو جلوم گذاشت و گفت: -ببین. اینا عکسهای جناب رییسه، با دخترهای مختلف، که از قضا همه‌اشونم کارمندهای خودشن. خوب تماشا کن. به عکس روی صفحه موبایل نگاه کردم. کیانوش بود و... عکس رو بزرگ کردم و با دیدن زنی که کنار کیانوش با وضعیتی نا مناسب نشسته بود، دهنم باز موند. این زن، این زن که همکار و هم اتاقی من بود. به مهراب نگاه کردم. -ورق بزن. عکس رو به حالت قبل برگردوندم و ورق زدم. باز هم کیانوش بود و یکی دیگه از دخترهای شرکت. همدیگه رو می‌بوسیدند، اون هم اینجوری. ورق زدم، باز هم کیانوش بود، دستش روی پهلوی برهنه منشیش بود و ... به مهراب نگاه کردم. نوید برای گرفتن موبایل دستش رو دراز کرد. مهراب اشاره کرد که بهش بده. نوید خودش موبایل رو گرفت. مهراب گفت: -پرونده‌‌اش زیر بغلمه، از همون اول که تو رفتی اونجا، منم رفتم تو نخش، تو رو که نتونستم قانع کنم اونجا نری، ولی اونو تهدید کردم که از تو فاصله بگیره یا خودش عذرت رو بخواد. که انگار تهدیداتم بالاخره کار خودش رو کرده. حرصم گرفته بود و لحظه به لحظه بیشتر گر می‌گرفتم. نوید گفت: -چرا به من نگفتید؟ به نوید نگاه کردم و با حرص گفتم: -چون ایشون دوست دارن به تنهایی واسه من نقش زورو رو بازی کنن...به من که هیچ وقت جواب درست نداده، ولی تو لااقل ازش بپرس که چرا؟ از جان بلند شدم و در حالی که کیفم رو چنگ می‌زدم گفتم: -قد یه ارزن اگه من برات مهمم، اگه یه ذره غیرت داری ازش بپرس چرا اینقدر اون کیف لعنتیت رو برای دختری که محرم توعه خالی می‌کنه. با قدم‌های بلند به سمت در راه اقتادم. نوید اسمم رو صدا می‌زد. اهمیتی ندادم، از در بیرون زدم که نوید بهم رسید، دستم رو گرفت و جلوم ایستاد. دستم رو کشیدم و گفتم: -پرسیدی ازش؟ نپرسیدی؟ مگه نه؟ انگشتم رو جلوش گرفتم و گفتم: -دنبالم نیا.
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت از جاش بلند شد و گفت: -تو شروع کن، من الان میام. به سمت در ورودی رفت.
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 روی مبل تو خودم مچاله شده بودم و به گلهای بافته شده روی فرش زل زده بودم. سعید زنده بود، این رو نوید گفت، اونم وقتی که جلوی در بستنی فروشی سر بسته بهش گفتم بی غیرت. -مگه بهت نگفتم دنبالم نیا. -نمی‌شه هر جا دلت خواست بری. برگرد خودم میرسونمت هر جا خواستی. ابروهام بالا پرید. -چه با غیرت! آفرین! تو چشمهاش براق شدم و گفتم: -کاش یکم از این غیرتت رو برای اون شریکت رو می‌کردی و بهش می‌گفتی کاری به کار نامزدت نداشته باشه. انگشت شصت و سبابه‌ام رو به هم چسبوندم و جلوی چشمهاش گرفتم و گفتم: -فقط یکم، قد یه جو. دستم رو انداختم، قصدم رد شدن از کنارش بود که دستم رو گرفت. دستش رو با تکون دستم پس زدم ولی محکم‌ گرفته بود، اینقدر محکم که کم کم داشت استخون ساعدم درد می‌گرفت. -سعید زنده است، نمی‌شه هر جا دلت خواست بری. یه تکون دیگه به دستم دادم. رهاش نکرد. -ترفند خوبی بود جناب داوودی، ولی کارساز نیست، چون من میرم، هر جا دلم خواست. دستم رو به سمت خودش کشید و تو صورتم فریاد زد: -می‌گم سعید زنده است، نمرده، خواهرت باهاش حرف زده. می‌تونی از اون بپرسی. نفس گرفت، کمی نگاهم کرد و آروم‌تر گفت: -خودمون نمی‌تونیم از پسش بربیاییم، برگردیم پیش آقا مهراب، ببینم چی کار میشه کرد، خب؟ باز هم مهراب. ولی این بار حق با نوید بود، اگر سعید زنده بود، تنها کسی که از پس اون بر می‌اومد فقط مهراب بود. مقاومت کردم، هنوز ته دلم باور نداشتم، نوید دستم رو کشید و من گفتم: -خودش...خودش گفت ... مرده، گفت دیده که اون مرده. مهرابو میگم، خودش گفت. مجبورم کرد باهاش هم‌قدم بشم. -خودشم فکر می‌کرده مرده، تو بیا. وارد بستنی فروشی شدیم. مهراب نگاهمون کرد، اول به من و بعد به نوید. آروم و ترسیده روی صندلی نشستم. ابروهاش بالا پرید و گفت -سگ سیاه تو خیابون دیدی که برگشتی؟ چیزی از سگ سیاه بدتر تو اون خیابون بود که من برگردونده بود. به نوید نگاه کردم، داشت می‌نشست که گفت: -بهش گفتم سعید زنده است. اخم‌های مهراب تو هم رفت. نوید سریع گفت: -مجبور شدم، اصلا به نظرم بدونه بهتره، حداقل همکاری می‌کنه باهامون. مهراب به من نگاه کرد. نفسش رو سنگین بیرون داد و گفت: -نمیزارم دستش بهت برسه. به حرف اومدم. -ولی شما ...گفتی ... مرده. سر تکون داد و گفت: -منم همین فکرو میکردم، که مرده. دو تا جنازه سوخته تو ماشینی که تعقبش می‌کردن پیدا کردن. -آزمایش، دی ان ای؟ پوزخند زد: -هزینه‌اش بالاست، دیگه شاهد دیده سعید سوار اون ماشین شده و پلیسم تعقیب کرده و دیده ماشین دو تا ملق زده و افتاده تو دره، بعدم ماشین آتیش گرفته. اونام گفتن حتما یکی از جنازه‌ها سعیده دیگه... ولی دیروز بعد از اینکه سحر بهم گفت باهاش حرف زده، پیگیر شدم، هنوز مطمین نیستم ولی شواهد میگه انگار زنده است. یه تای ابروش رو بالا داد و گفت: -قبلا یه شهر دیگه بوده، کرمانشاه، ولی الان... سرش رو تکون داد. -کسی نمی‌دونه، یا می‌دونن و نمی‌گن. پیگیرم فعلا، ولی تا اون موقع باید جلوی چشمم باشی. نوید با یه لیوان آب کنارم نشست. به لیوانی که یه قاشق توش بود و ذرات سفیدی توش معلق نگاه کردم. -یکم بخور، آب قنده، رنگ به روت نمونده. زانوهام رو رها کردم و لیوان رو گرفتم. چند جرعه‌ای خوردم و گفتم: -بقیه خانواده‌ام چی؟ اصلا چرا باید مهراب بخواد مراقب من باشه، می‌خوام برم خونه، حسین که اومد میرم، اینجا نمی‌مونم. لیوان رو از دستم گرفت. حرفی نزد. صدای مهراب از توی حیاط می‌اومد. داشت با یه مرد حرف می‌زد، مردی که به محض رسیدنمون به خونه، جلومون ظاهر شده بود. نوید لیوان رو روی میز وسط مبل گذاشت و بلند شد و به سمت صدا رفت. کمی از پشت پنجره به حیاط نگاه کرد. در رو باز کرد و به حیاط رفت. به سقف نگاه کردم. -خدایا چرا تموم نمی‌شه؟ حالا که سحر برگشته، حالا که همه دور همیم چرا باید سر و کله این سگ سیاه پیدا بشه.
با تبر می‌زنند به ریشهِ آمال و آرزوهای نصفه نیمه ام، یک سوال!.. آیا جایی برای روئیدن و جوانه زدن دوباره هست ؟!..... یکتا🍃
_اگر تونستی مارو دعوا بندازی یه جایزه بزرگ پیش من داری امیر با اشتیاق گفت _واقعا؟ مجید قهقهه ایی زدو گفت _اخه ادم احمق، تو زنت دوستت داره براش مهمی، دلش نمیخواد تواز راه بدر شی ، اما عاطفه منو دوست نداره که هیچ اصلا براش مهم هم نیستم. همه با صدای بلند خندیدند ، من هم ناخواسته لبخند روی لبهایم امد مجید ادامه داد _تو الان بگو مجید داره بدترین کار ممکن رو میکنه ککشم نمیگزه. همه میخندیدند مجید ادامه داد _این نگرانی های زیبا خانم همه از سر دوست داشتنه زیبا ارام گفت _یعنی عاطفه شما رو دوست نداره؟ مجید پوزخندی زدو گفت _نمیدونم ، از خودش بپرسید زیبا گفت _عاطفه، تو اقا مجید و دوست نداری ؟ سوال زیبا کفری م کرد، حتما باید الان این حرف را میزد و مرا در مخمصه می انداخت به سینی پناه بردم و سرگرم ریختن چای شدم. مجید به زانویم زدو گفت _از اون خواهر شوهرهای کرمو نباش، جواب زن داداشتو بده رمان زیبای عشق بیرنگ به قلم فریده علی کرم 👇👇👇👇👇👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4168548467C1b79eb0510
ازدواج زوری باشه اما شوهرت شوخ طبع باشه. نمیدونی بخندی یا ناراحت باشی اثر دیگری از نویسنده رمان ماندگار عسل 👇👇👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4168548467C1b79eb0510
دوستی پرسید، این همه آشفته بازاری در دلت از بهر چیست.. ای دوست؟.. دوست گفت... تا بی نهایت ها رنجاندند مرا، جان به لب رساندند مرا، به دنبال جای دنج میگردم، تا دمی بی آساید دل رنجورِ من... ای دوست آیا در آغوشت امانم میدهی؟؟!... تا امان يابند دلِ پُر درد و سر پر شور من؟! یکتا🌱
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت325 لبخند زدم و اشک تو چشمهام حلقه زد. تنها کلمه‌ای که تونستم بگم، ممنو
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 قرارم به خودم این بود، باید از کنار هم بودن لذت ببریم، این حق هر دومون بود. پس با لبخندی که از سر رضایت بود، گفتم: - اشکالی داره؟ یه دستش رو باز کرد. در حالی که من رو دعوت می‌کرد تا کنارش بشینم، گفت: - نه، چه اشکالی؟ افتخار دادید خانوم! کنارش نشستم. دستش رو دور کمرم انداخت و لب زد: - اجازه هست؟ خواستم مثل خودش شوخی کنم. - حالا شما یک سره دستت این جاست، الان اجازه می‌خواهی؟ لبخند زد. -آخه الان خودت اومدی. نگاهم رو ازش دزدیدم و سرم رو پایین انداختم. سیگارش رو لب حوض خاموش کرد و دستم رو توی دستش گرفت. توی چشمهای من خیره شد و بعد از چند ثانیه گفت: - چشم‌‌های خیلی گیرایی داری. کمی دل دل کردم و گفتم: - شما هم ... خیلی خوشتیپی. ابروهاش رو بالا داد. چشمهاش رو گرد کرد و با لبخندی کجی که روی صورتش بود، گفت: -واسه همین از پشت یواشکی نگاه می‌کردی؟ چشم دزدیدم و اون ادامه داد: -چطور تا حالا نگفته بودی! - کلا من و شما دو هفته هم نیست که همدیگر رو می‌شناسیم. کی می‌گفتم؟ عمیق نگاهم کرد. لبخندش جمع شد و گفت: - بهار، این خیلی خوبه که تو جلوی مردهای غریبه آرایش نمی‌کنی، لباس تنگ نمی‌پوشی، با مردای غریبه بگو بخند نمی‌کنی، حواست به حجابت هست، این که لازم نیست هر بار بهت تذکر داده بشه. این اخلاقهات رو دوست دارم. اولش فکر می‌کردم یکی بهت سفارش کرده که جلوی من رعایت کنی، ولی بعد دیدم نه، این رفتار نمی‌تونه کار سفارش باشه. حلقه دستش رو محکم تر کرد. چشمش روی اجزای صورتم چرخید. سرش نا محسوس به صورتم نزدیک می‌شد. باید اجازه می‌دادم؟ خوب معلومه، این حقش بود. اصلا هدف من از نشستن کنارش همین آرامش بود. ولی با حس سنگینی نگاهی سر چرخوندم و با چشمان گرد و رنگی پویا مواجه شدم. تو چند قدمی‌مون ایستاده بود و به ما نگاه می‌کرد. با تکونی که به دستم داد، مهیار سرش رو چرخوند. نگاهی به قد و بالای کوتاه پویا انداخت و گفت: - تو زندگی نداری؟ بازی نداری؟ خواب نداری؟ کاری غیر از رصد کردن من و بهار نداری؟ پویا بلند گفت: - من گشنمه. خب بچه گرسنه بود. آروم دستم رو کشیدم و خواستم بلند شم که مهیار گفت: -پویا جزو وظایف تو نیست. لبخند زدم و نوک انگشت‌هام رو روی صورتش گذاشتم و گفتم: - خودم دوست دارم. سریع دستش رو روی دست من گذاشت. دستم بین پنجه‌های قدرتمند و صورتش قفل شد. نگاهم کرد. لبخندش هر لحظه عمیق‌تر می‌شد. دستم رو آروم از زیر دستش بیرون کشیدم و پاسخ لبخندش رو با لبخند دادم. نویسنده: