eitaa logo
بهار🌱
19.7هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
622 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
راز هایت را به دو نفر بگو خودت و خدایت در تنگا به دو چیز تکیه کن صبر و دعا از دو چیز نترس که به دست خداست روزی و مرگ
♥️🍃 آدم ها گاهی اوقات گریه میکنند ، نه به خاطرِ اینکه ضعیف هستند ... بلکه به این خاطر که برای مدتی طولانی قوی بوده اند ...
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت482 _آره دیگه، باید تکلیفت رو با خودت مشخص کنی. اگر بخوای جدا بشی به و
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 با رفتن مونا دلشوره منم شروع شد. چه اتفاقی قرار بود بیوفته؟ مهیار چی کار ممکن بود بکنه؟ یکم وسط اتاق ایستادم و بعد آروم آروم به طرف پله‌ها حرکت کردم. پایین اومدن از پله ها سخت‌ترین کاری بود که با وجود پای گچ گرفته‌ام می تونستم انجام بدم. صدای مامان که با هیجان وسط سالن با تلفن حرف می‌زد، به گوشم می‌رسید. -میثم جان، محسنی رفته رضایت بده، برو کلانتری، مهیار کار دست کسی نده. -بهار با نامزدش حرف زده. -زن و شوهرند، دعوا می‌کنند، بعد آشتی می‌کنند. -فقط زود برو کلانتری. باشه؟ - نذار بیاد اینجا. - حالا یه کاریش بکن. - خداحافظ. آخرین پله رو رد کردم و پا روی پارکت قهوه‌ای رنگ سالن گذاشتم. عرق روی سر و صورتم نشسته بود، ولی نمی‌دونستم این عرق به خاطر وجود این پله‌هاست یا اضطرابی که به دلم افتاده بود. مامان تلفن رو قطع کرد و به طرفم اومد. دستم رو گرفت و کمکم کرد تا روی مبل بشینم. -ممنون که مونا رو آوردید اینجا. لبخندی زد و گفت: - خانواده خیلی خوبی دارند، اگر من جای اونا بودم، با کاری که مهیار کرده بود، رضایت نمی‌دادم. چرا رنگت پریده؟ ناخودآگاه دستم روی صورتم رفت و گفتم: - نمی‌دونم، شاید به خاطر پله‌هاست. نفسش رو سنگین بیرون داد و گفت: - مهیار حق نداشته با تو یه همچین کاری بکنه. اسیر که نیاورده، تا وقتی هم که عذر خواهی نکنه، اجازه نمی‌دم تو رو با خودش ببره. -ببین اصلا بهار می‌خواد بره، یا نه؟ هر دومون به طرف صدای مهسان که از طرف پله‌ها می‌اومد، سر چرخوندیم. -چرا نباید بره! زن و شوهرند. دعوا می‌کنند، دوباره آشتی می‌کنند. -مامان، اینها دعوا نکردند، پسرت زده عروست رو ناکار کرده. اگه مهگل هم اینجوری اومده بود، همین جوری حرف می‌زدی؟ مامان رو به روی مهسان ایستاد و با صدایی تهدیدآمیز گفت: - مهسان، هزار دفعه بهت گفتم، تو اینجور مسائل دخالت نکن. آتش زیر خاکستر نشو. زندگی خاله بازی که نیست. بهار اگه کینه‌ای از مهیار به دلش مونده بود، ازش شکایت می‌کرد. همونطوری که بابات خواسته بود. وقتی نکرده یعنی اینکه هنوز دوستش داره، یعنی اینکه... صدای زنگ تلفن حرفهای مامان رو نصفه گذاشت. مامان سریع به طرف تلفن رفت و نگاهی به شماره روی مانیتور کرد و گوشی رو برداشت. -الو میثم جان. - نه، به مهدی چیزی نگو. نمی‌بینی لج کرده با مهیار! - ببرش خونه خودت. یکم باهاش حرف بزن، شاید آروم شه. یا به نیلوفر بگو باهاش حرف بزنه. مامان همینطور حرف می‌زد و به طرف پله‌ها می‌رفت. رو به مهسان گفتم: - نیلوفر کیه؟ -همونی که دل عمو رو برده. طرف روانپزشکه، ولی زیادی ناز داره، الان یه ماهه با عمو تو قهره. -یک ماه؟ - آره، فکر کردی همه مثل خودتند. الان اینجا نشستی ناخون می‌جوی، چشمت که به مهیار بخوره، عین جوجه اردک با همین پای شلت دنبالش راه میوفتی و می‌ری.
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت483 با رفتن مونا دلشوره منم شروع شد. چه اتفاقی قرار بود بیوفته؟ مهیار چ
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو پایین انداختم. نمی‌دونستم می‌خوام چیکار کنم. اینکه باید برگردم سر خونه و زندگیم، کاملا مسلم بود. اما چطور و کی؟ نمی‌دونم، باید صبر کنم و ببینم مهیار چیکار می‌کنه. - فعلا پاشو بریم یه چیزی بخوریم، تا بعد ببینیم چی می‌شه. کمکم کرد و بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتیم. پشت میز نشستیم و مهسان از من پذیرایی کرد. مامان از آشپزخونه به دو خارج شد. نگاهم به شیشه‌های مشروب کنار کابینت آشپزخونه افتاد. مهسان رد نگاهم رو دنبال کرد و گفت: - اینها مال مهمونی پاگشای تو و مهیاره، تو انبار مونده بود. قبل از این اتفاقات بابا گفت بیاریمشون بیرون، که بده به کسی. اعتقاد داره نگه داشتن این چیزها توی خونه درست نیست. -پس اگه درست نیست، چرا می‌خورید؟ -من ندیدم تا حالا بابام بخوره. حتی یه بارم که مهبد خورده بود، کلی باهاش دعوا کرد. گفت اینا کبد رو از بین می‌بره، ولی چون مهمونامون می‌خورن، تو مهمونیها به خاطر احترام بهشون سِرو می‌شه. -به خاطر احترام به مهمون؟ - آره. یکم فکر کردم و گفتم: -اون اوایل که تازه ازدواج کرده بودم، یه روز مهیار مهمون داشت. از همکاراش بودند. از من خواست که برم خونه زرین خانوم و همونجا بمونم تا صدام کنه. دوست نداشتم برم، ولی چاره‌ای هم نداشتم. وقتی داشتم می‌رفتم متوجه شدم که یه شیشه از همینا آورده توی خونه. حسابی اعصابم به هم ریخت. حواسش که نبود، همه‌اش رو خالی کردم و جاش شربت آلبالو ریختم. چشمهای مهسان گرد شد و گفت: - چیکار کردی؟ - البته به جای آب هم، توش دلستر ریختم. لبهای مهسان کاملا کش اومده بود. با نگاهی پر از تعجب و بهت گفت: - مهیار چیزی بهت نگفت؟ - چرا نگفت! کلی باهام دعوا کرد. می‌گفت نزدیک بود آبروم بره. -یعنی اون شربت آلبالو و دلستر اختراع تو رو، نداد به مهموناش. - نه، به رنگش شک کرده، اول یه خورده خودش خورده، دیده اون نیست، دیگه صداش رو در نیاورده. با چیزهای دیگه پذیرایی کرده. مهسان صاف نشست و کامل به صندلی تکیه داد. همونطور که لبخند می‌زد گفت: - بابا تو چه دل و جراتی داری! من فکر می‌کردم تو از اون دخترهای تو سری خور مظلومی. - برام اصلا مهم نبود که مهیار دعوام می‌کنه، یانه. من اون موقع فقط به این فکر می‌کردم که توی خونه من گناه نشه. این چیزها برکت رو از زندگی می‌بره. با صدای مامان مهری حرفهام نصفه موند. - بچه‌ها من دارم می‌رم کلانتری. مهسا صداش رو بلند کرد و گفت: -تنها می‌ری؟ - نه، میثم داره میاد دنبالم. زنگ بزن مهبد، بگو پویا رو از پارک بیاره، هوا داره سرد می‌شه بچه سرما می‌خوره. مهسان باشه‌ای گفت و نگاهش رو به من داد و گفت: - چرا قیافت مثل آدم های بیچاره شده؟ - دلم شور می‌زنه. لبخند زد و گفت: - بانوی پر دل و جراتی مثل تو، چرا باید دلش شور بزنه. یکم مکث کرد و گفت: - راستی، می‌دونی کی من رو رسوند بیمارستان؟ سوالی نگاهش کردم و سرم رو تکون دادم. -عاشق دلباخته‌ام. تازه، تا وقتی هم که به هوش بیام، همون جا مونده بود. کلی هم به مامان و بابا دلداری می‌داده.
🌸 سکوت، معلم بزرگی‌ست؛ باعث می‌شود ذهن آرام شده و خلاقیت پدیدار شود. در هیاهوی زندگی‌تان، روزانه زمانی را برای "در سکوت اندیشیدن" اختصاص دهید.
سایه‌ها خیالک‌های رنگیِ بی‌پروا اند . . . حَـنـآ🌱
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت484 لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو پایین انداختم. نمی‌دونستم می‌خوام
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 چیزی نگفتم. مهسان سعی داشت حرف رو عوض کنه، ولی نمی‌دونست تو دل من چه خبره. عقربه‌های ساعت مثل اسب های وحشی می‌دویدند و من نمی‌تونستم هیچ جوره اونها رو رام کنم، تا به میل من حرکت کنند. هر قدمی که اونها روی صفحه گرد ساعت بر می‌داشتند، قلب من ناآروم تر می‌زد. هوا دیگه تاریک شده بود. همه اعضای خانواده گوهربین خونه بودند. همه، به غیر از مهیار که می‌دونستم الان آزاده، ولی نمی‌دونستم که کجاست و چیکار می‌کنه یا اینکه چه کاری می‌خواد انجام بده. مهسان کنارم نشسته بود و سعی داشت حواسم رو با حرفهاش پرت کنه، ولی حواس من اصلاً قصد پرت شدن نداشت. صدای زنگ خونه اومد و مهسان رو کنار پنجره کشوند. صدای دوباره و سه باره‌ی زنگ بلند شد و این بار من هم به کنار پنجره رفتم. مهبد توی حیاط دوید و در رو باز کرد. مهیار بود. مهبد سعی داشت از ورودش به خونه جلوگیری کنه و میثم که همراهش بود قصد داشت آرومش کنه. زانوهام شروع به لرزیدن کردند. لبم رو به دندون گرفتم و به مردی که دلم براش تنگ شده بود ولی از نزدیک شدن بهش می‌ترسیدم، نگاه می‌کردم. حضور بابا مهدی توی حیاط مهیار رو آروم تر کرد. مهسان لای پنجره رو باز کرد تا صداها رو واضح‌تر بشنویم. - بابا زنمه، نسبت بهش حق دارم. - حق داری این شکلی بزنیش؟ بهت نگفتم من پشت این دخترم، نگفتم حواست به رفتارت باشه؟ -بابا این مسئله یه چیزیه بین من و اون. -مهیار، این پنبه رو از گوشت در بیار. نمی‌زارم ببریش. صدای مهیار بالا رفت. - یعنی چی نمی‌زاری ببرمش. بهار برمی‌گرده سر زندگیش. مهیار سربلند کرد و یه دفعه با من چشم تو چشم شد. ته دلم خالی شد و لب گزیدم و خودم رو پشت دیوار کشیدم. - بهار، بیا پایین بریم خونه. به خدا اگه نیایی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ... مهبد ولم کن، می‌خوام زنم رو ببرم نمی‌زاره ... عمو چی می‌گی تو؟ این برای همه عالم پدره، برای من معلوم نیست چیه! بهار بیا پایین، اگه بیام بالا ... مهسان پنجره رو بست تا من صداها رو نشنوم، ولی مگه می‌شد از ورود صدا جلوگیری کرد. فریادها و بهار گفتن‌هاش خیلی راحت به گوشم می‌رسید. دلم می‌خواست، می‌رفتم پایین و چشم تو چشم باهاش حرف می‌زدم و آماده می‌شدم و باهاش به خونه برمی‌گشتم، ولی می‌ترسیدم. مهیار هنوز آروم نشده بود. دستم رو روی گوش‌هام گذاشتم و چشمهام رو بستم. خدایا، قرار بود کارم با این مرد به کجا برسه؟
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت485 چیزی نگفتم. مهسان سعی داشت حرف رو عوض کنه، ولی نمی‌دونست تو دل من
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 مهیار بالاخره بعد از کلی سر و صدا و بهار، بهار کردن و خط و نشون کشیدن برای من و بقیه، راضی به رفتن شد. مهسان تمام این مدت کنارم نشسته بود و سعی داشت آرومم کنه، ولی چطوری آروم می‌شدم. دل بی‌قرارم حضور مرد خشمگینی رو می‌خواست، که با تمام وجود ازش می‌ترسیدم. اشک‌هام رو پاک کردم و روبه مهسان گفتم: - می‌شه شماره مونا رو از مامانت بگیری؟ می‌خوام باهاش حرف بزنم. مهسان سریع رفت و بعد از چند دقیقه با موبایل مامان مهری برگشت. موبایل رو گرفتم و شماره مونا رو از لیستش پیدا کردم و گرفتم. بعد از چند تا بوق کوتاه، صدای مونا پشت خط گوشی پیچید. - الو، خانم نظری، برای بهار اتفاقی افتاده. لبخندی به صدای نگرانش زدم و گفتم: - سلام، من خوبم. نگران نباش. صدای نفس سنگینش رو از پشت گوشی شنیدم. - سلام، چی شده عزیزم؟ -مونا، چطوری بگم؟ مهیار اومده بود اینجا. می‌خواست من رو با خودش ببره. کلی هم داد بیداد کرد، ولی... - ولی تو نرفتی! - اگه می‌خواستم برم هم پدرشوهرم نمی‌ذاشت. چیکار کنم؟ مکثی کرد و تاکیدی گفت: - بهار، پدر شوهرت برای تو بهانه است. تو باید خودت تصمیم بگیری. اگه دوستش داری، کاری رو که گفتم باید بکنی، اگر هم نه، من یه وکیل خوب برات سراغ دارم. یکم عصبانی شدم. - تو چرا یه سره می‌گی برم سراغ وکیل. -می‌خوام راه برات روشن بشه. تا کی می‌تونی خونه پدر شوهرت بمونی؟ الان تو سر یه دو راهی هستی، می‌تونی به وکیل مراجعه کنی و اختلال شخصیت شوهرت رو با یه روانشناس ثابت کنی و مهریه سنگینت رو بگیری و برای خودت زندگی کنی، یا به حرف دلت گوش کنی و ترست رو کنار بذاری و بری و با شوهرت زندگی کنی و کمکش کنی تا حالش بهتر بشه، که البته راه دوم خیلی سخته، کمربند آهنی باید ببندی. حتی ممکنه مجبور شی بی‌خیال تحصیلاتت بشی. - مونا؟ - جانم! -چرا همه چیز برای من اینقدر سخته؟ چرا نمیتونم مثل بقیه یه زندگی عادی داشته باشم؟ - مگه تو، توی زندگی بقیه هستی که اینجوری می‌گی؟ اینقدر آدم ها مشکل دارند که مشکلات تو، توش خیلی ناچیزه. توکل کن به خدا، به حرف دلت گوش کن. -حرف دلم می گه پاشو برو سر زندگیت و شوهرت رو آروم کن، ولی عقلم می‌گه نزدیکش نرو، هنوز عصبانیه می‌زنه می‌کشتت. - اون تو رو خیلی دوست داره. - تو از کجا می‌دونی؟ - رضا باهاش حرف زده. - واقعا؟ ً -آره، اول باهاش حرف زده، بعد شکایتش رو پس گرفته. رضا می‌گفت تا من رو دید، می‌خواست بهم حمله کنه، ولی یه خورده که باهاش حرف زده، آرومش کرده. بعد از این هم که از کلانتری اومدند بیرون، بازم باهاش حرف زده، رضا می‌گفت که شوهرت دچار کمبود محبته. اون موقعی که باید بهش توجه می‌شده، نشده. بعد به احتمال زیاد یه دفعه تو بهش توجه کردی، به خودش اومده دیده برای تو مهمه، به خاطر همین اینقدر زود بهت علاقه مند شده و سرعت عاشق شدنش اینقدر زیاد بوده، الان هم فکر می‌کنه، قراره تو رو از دست بده، به خاطر همین، اینجوری ازت مواظبت می‌کنه. اون الان یه اضطراب دائمی داره. اضطرابی که نمی‌زاره اون درست به کارش برسه و دوری تو اذیتش می‌کنه. اضطرابی که نمی‌زاره درست فکر کنه.
دنبال «وی‌آی‌پی» رمان بهارم اگر هستید، قیمتش ۳۰ هزار تومنه. شماره کارت👇👇 6277601241538188 به نام آسیه علی‌کرم واریز کنید و عکس فیش واریزی رو به آیدی زیر بفرستید. @baharedmin57 (این اکانت ادمینه و هیچ اطلاعی از پارت‌گذاری نداره، اختیاری هم برای تخفیف وی‌آی‌پی یا کتاب نداره. منظورم همون اکانت H.B هست.) اکانت بالا👆👆👆 ⭕️ در صورتی که بعد از چند ساعت ارسال فیش، جوابی از ادمین دریافت نکردید، دوباره پیام بدید. متاسفانه باگ ایتا تو این مورد زیاده، یعنی شما پیام می‌دید، ولی برای گیرنده ارسال نمی‌شه، مجدد پیام بدید که از باگ خارج بشید. ⭕️فیش ارسالی هم لطفا تاریخش مال همون روز باشه، در این صورت ادمین نمی‌پذیره. ⭕️به خودتون هم تخفیف ندید، چون پیام بانک زیر سی تومن ارسال نمی‌شه و ادمین هم در صورت نیومدن پیام بانک، لینک رو بهتون نمی‌ده. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 👇جواب سوالات پر تکرار👇 📌رمان بهار در وی‌ای‌پی تموم شده؟ بله 📌چند پارته؟۷۲۷ پارت 📌هزینه‌اش چقدره؟ سی تومن 📌پی‌دی‌افه، یا کانال خصوصی؟ کانال خصوصی (من هیچ وقت آثارم رو فایل نمی‌کنم و حلال نمی‌کنم کسی رو که از روی فایل، آثارم رو بخونه) 📌چاپ شده؟ بله. ولی نسخه چاپ شده موجود نیست و همه‌اش فروش رفته، اگر به چاپ دوم رسید، حتما تو همین کانال بهتون اطلاع میدم. 📌👌و نکته مهم، اگر رمان بهار مجدد داره بارگزاری می‌شه، دلیلش اینه که قراره ادامه رمان رو این بار از زبون یکی از شخصیت‌های دیگه همین رمان ادامه بدم. 📌 رمان جدید، که نام براش انتخاب شده، هنوز هیچ کجا پارت گزاری نشده، وی‌آی‌پی هم جدا براش گذاشته می‌شه. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شروع رمان عاشقانه بهار👇👇👇 https://eitaa.com/Baharstory/81629
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت سالار به سمت دایی برگشت، من رو نشون میداد: -اومدم تو می‌بینم... به سم
🥀🥀🥀🥀🥀🥀 -باز داری پیش پیش میری به قاضی. نمیومدم چون نوید نذاشت، چون حالم خیلی خراب بود، نمی‌خواستم شماها بفهمید و از اون طرفم باید یه دلیلی برای حالم می‌آوردم. -ماها نفهمیم که چی بشه؟ صداش می‌لرزید و این لرزش قلبم رو فشار می‌داد. - که نبینم برادرم اینطوری کنار دیوار وا رفته، چون فهمیده خواهرش خونیش شده خواهر شیریش. نگاهش رو از من گرفت. صداش زدم: -داداش! نمی‌گفتم سالار، می‌گفتم داداش، می‌خواستم تاکید کنم که هنوز برادرمه. سرش رو ریز تکون داد. نفس راحتی کشیدم، جواب داد و این جواب دادن یعنی این نسبت خواهر و برادری رو قبول داشت. -عمه نباید بفهمه، بفهمه دق می‌کنه. نگاهم کرد و فقط سرش رو تکون داد. لبخند زدم. اخم کرد و گفت: -مگه نمی‌گی هنوز امیریم، بیا بریم خونه. دلیلش برای این درخواست رو نمی‌تونستم بفهمم. حسادت می‌کرد؟ یا شاید می‌خواست مالکیتش رو روی من به مهراب نشون بده. -نمی‌شه، می‌مونم تا خوب شه، بهش قول دادم. اون به خاطر من... - ولش کن. اخمهای در هم و اون شکل گرفتن نگاهش زبونم رو بست. یهو از جاش بلند شد و گفت: -ولی من میرم. اینقدری نموند که من بتونم حرفی بزنم، یا معترض بشم یا منصرفش کنم، گفت میرم و رفت؛ اونم با قدم‌های تند و عصبانی. از جام بلند شدم، کاملا مشخص بود که قرار نبود هیچ چیزی دیگه مثل قبل باشه. زانوهام رو تکوندم. نوید روبروم ایستاد. معترض شدم: -تو که اینجا بودی، چرا خبر ندادی اینجاست؟ -هر چی زنگ زدم بر‌نداشتی، نشدم بپیچونمش که نیاد یا یه طوری خبر بدم بهت. رومو کردم اونور دیدم نیست. دویدم دیدم تو اتاقه. به مسیری که رفته بود نگاهی انداختم و گفتم: -میری دنبالش؟ باشه‌ای گفت و سریع رفت. به اتاق برگشتم. دایی روی صندلی همراه نشسته بود و به روبروش نگاه می‌کرد. با ورودم از جاش بلند شد. مستاصل تو چشم‌هام زل زد. دایی هم نمی‌دونست چی بگه یا چی کار کنه.
بهار🌱
#عروس‌افغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت -باز داری پیش پیش میری به قاضی. نمیومدم چون نوید نذاشت، چون حالم خیلی خرا
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 صندلی همراه رو تنظیم کردم و کنار تخت و روبروش نشستم. یکم نگاهم کرد و گفت: -چی رو می‌خوای بدونی؟ -همه چیو، از اول. نگاهش رو از من گرفت. چند باری دم گرفت و بازدمش رو طولانی بیرون داد. حواسم نبود، مهراب دو ساعت تموم با ملاقات کننده‌ها حرف زده بود و الان حتما خسته بود. -اگر خسته‌ای، بعدا حرف بزنیم. سرش رو به اطراف تکون داد و گفت: -خسته نیستم. نگاهم کرد و گفت: -فقط نمی‌دونم چطوری برات تعریف کنم که فکر نکنی می‌خوام توجیح کنم. دستهام رو دو طرف صندلی سیاه‌ رنگ گذاشتم و اون گفت: -من در مورد اشتباه کردم، قبول دارم، ولی این چیزایی که می‌گم هیچ کدوم توجیه نیست، فقط روایته، حس خودمه. این بار من سرم رو تکون دادم. به بالش پشت سرش تکیه داد و گفت: -سپیده من هیچ وقت یه خانواده، به معنی اون چیزی که اکثریت تجربه کردن رو نداشتم، حداقل از وقتی یادم میاد نداشتم. پدر و مادرم تصادف کردن، بابام در جا تموم کرد ولی مامانم جون سالم به در برد، ولی چطوری؟ کلیه‌هاش آسیب دید، دل و روده‌اش آسیب دید. همیشه مریض بود. اولا براش خیلی غصه می‌خوردم، بچه بودم و سعی می‌کردم کمک کنم ولی بعد قاطی کردم، عصبانی بودم، از چی نمی‌دونم ولی نمی‌تونستم با اون شرایط کنار بیام، چاره‌ای ولی نداشتم. خواهرم رفت سر خونه زندگی خودش، مهرانم رفت و من موندم و مادر مریضم که هر چی می‌گذشت بدتر می‌شد. نفسش رو سخت بیرون داد و گفت: -به یه جایی رسید که دیگه نمی‌تونست خیلی سر پا باشه، حتی غذا نمی‌تونست درست کنه، خونمون شده بود خونه ارواح. گاهی مهدیه میومد یه سر میزد، مهرانم هر وقت بهش خبر می‌دادن که مهراب از حد گذرونده سر و کله‌اش پیدا می‌شد. منم که شده بودم لات توی کوچه خیابون، نه درس می‌خوندم، نه کار می‌کردم. تا اینکه شراره اومد خونه‌امون. نگاهم کرد و لب زد: -مادرت، اونی که دنیات آورد. سرم رو ریز تکون دادم و برای لحظه‌ای نگاهم رو از چشمهاش برداشتم. زنی که من رو نخواست. -در آمد ما از اجاره طبقه بالا بود و حقوق بابام. اونم مستاجرمون بود. یه روز اومدم خونه، دیدم بوی غذا از خونه میاد. رفتم تو خونه دیدم خونه مرتبه، مامان لباس خوب پوشیده، حموم رفته. حیاط شسته شده، بوی سالاد شیرازی خونه رو گرفته. فکر کردم مهدیه اومده، چون وقتی می‌اومد اونجا، بعضی از این کارها رو می‌کرد. ولی نه به این شوری. رفتم تو آشپزخونه دیدم شراره اونجاست. موهاشو بافته بود و تو حال خودش داشت کار می‌کرد. مکثی کرد و گفت: -حیا نکردم، وایسادم به تماشا کردنش، می‌دونستم ببینه منو ناراحت می‌شه ولی برام مهم نبود. -دیدت؟ سرش رو به معنی نه تکون داد و گفت: -ندید. تا اومد برگرده رفتم پشت دیوار. انگار فهمید که اومدم، کیه کیه کرد و با یه چادر گل گلی از در آشپزخونه اومد بیرون. خودمو نشون دادم. بهم خندید و گفت که تا دستمو بشورم، غذامو میکشه... قلبم تو دهنم می‌زد سپیده، تا اون موقع اون طوری نشده بودم. یه خونه تمیز، صدای رادیو، بوی حیاط شسته، غذای آماده و یه زن... با من غذا نخورد و رفت. فرداش سر وقت رفتم خونه، یواشکی رفتم تو، این بار روسری سرش بود. داشت خونه رو جارو میزد، منو که دید اومد استقبالم، کیفمو گرفت. گفت لباس عوض کنم. آبگرم‌کن‌های اون موقع به این شیکی نبود، مخصوصا مال ما که کلی دنگ و فنگ داشت که روشنش کنی، گفت آب آبگرمکن گرمه، اگه دوست دارم برم دوش بگیرم. به حرفش گوش دادم، وقتی از حموم اومدم بیرون، سفره انداخته بود و سط هال، مامانمم آورده بود سر سفره. من ندیده بودم همچین چیزایی. دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم، یه بهونه پیدا کردم و رفتم و ازش کمک خواستم. به همه حرفام گوش داد. نصیحتم کرد. یه چند وقتی همین طوری گذشت. تو فکرم برای خودم رویا ساختم. من بودم و اون و یه خونه که شکل خونه بود، یه زن که عجله نداشت بره، به حرفم گوش می‌داد، مریض نبود، سر حال بود، ازم می‌پرسید چی درست دارم برام بپزه، هر موقع می‌رفتم سر کمد لباسهام، چند تا تمیز و اتو کرده توش بود. توهم برم داشت که می‌تونم باهاش ازدواج کنم، اون کسی رو نداره، منم ندارم. با هم زندگی تشکیل میدیم، من سر کار میرم، اون تو خونه می‌مونه...
🌱 پیرشدن به سن نیست !! به این است که: ورزش نکنی، کتاب نخوانی... عاشق نشوی، هدیه ندهی... محبت نکنی، مهمانی نروی... پیری به سن نیست به کیفیت دل است