بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت362 لبهام رو به هم فشردم و گفتم: - نمی خواستم پنهان کنم، بهت میگفتم.
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت363
پیراهن سوخته رو توی دستش جا به جا کرد و گفت:
- حالا ناهار هست منم بخورم؟
سر بلند کردم. عصبانیتش کم شده بود.
-کمه، ولی خب یه چیزی درست می کنم با هم بخوریم.
-فقط سریع، باید برگردم.
سر تکون دادم. لباس توی دستش رو روی تخت پرت کرد و به طرف کمد رفت.
درب قسمت بالای کمد رو باز کرد و جعبهای رو آروم پایین کشید.
از توی جعبه چند تا کاغذ برداشت. شوکه به بالای کمد دیواری نگاه میکردم. چقدر شانس امروز با من یار بود. خوبه دفتر اینجا نبود!
مهیار نیم نگاهی به من انداخت و وقتی دید که من همون جا ایستادم، گفت:
-برو دیگه!
سریع ناهار رو آماده کردم و با هم خوردیم. عجله داشت، ولی صبر کرد تا من ناهارم رو بخورم.
- بهار، تو از چه رنگی خوشت میاد؟
- همین طوری رنگ سبز، ولی خب، تو موقعیتهای مختلف از رنگهای مختلف خوشم میاد.
- مثلا چطوری؟
- مثلا؛ آدم باید از رنگهای مختلف لباس استفاده کنه. برای چی پرسیدی؟
-میخوام گرمکن ورزشی برات بگیرم، میخواستم ببینم خودت چه رنگی دوست داری.
- خوب چرا خودم رو نمیبری؟
چیزی نگفت که من گفتم:
- اینجوری تفریح هم میکنیم.
کمی اخم کرد و با صورتی جدی گفت:
-دوست ندارم زنم از این پاساژ به اون پاساژ و از این مغازه به اون مغازه بره.
- مگه قراره تنها برم؟ با هم میریم!
- تنها و با من نداره، خوشم نمیاد!
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
- ولی من قبلا با مهگل رفتم و خودت ...
توی حرفم پرید و تند و سریع گفت:
- اشتباه کردم. اون موقع فکر نمیکردم اینقدر دوست داشته باشم. فکر میکردم تو هم قراره بری، ولی الان دیگه نمیزارم جایی بری.
بعد در حالی که تأکید میکرد، محکمتر گفت:
- هیچ جایی، بهار، هیچ جایی نمیزارم بری.
دوستم داره؟ داره بهم میگه دوست دارم! برای اولین بار و خیلی غیر مستقیم.
ناخودآگاه لبخند زدم. با اخم غلیظی گفت:
-به چی میخندی؟ چیز خنده داری گفتم؟
با حفظ لبخند روی لبم گفتم:
- واقعا دوستم داری؟
چشم هاش رو ریز کرد و گفت:
- من گفتم دوست دارم؟
سری تکون دادم. نگاهش رو ازم گرفت و گفت:
- دیرم شده، باید برم.
لبخندم عمیق تر شد و سرم رو پایین انداختم. از پشت میز بلند شد و گفت:
- ملکه ها جایی نمیرند بهار، هیچ ملکهای در هیچ مغازه ای نمیره. پاساژگردی و بازارگردی نمیکنه. یه ملکه مثل یه ملکه زندگی میکنه. پس نخواه که بذارم بری جایی، که چشم هزار تا غریبه روته.
اون میگفت و من میشنیدم، ولی حواسم فقط به احساس دوست داشتنی بود که خیلی نامحسوس ابرازش کرده بود.
چشمم به حلقه ساده ی توی دستم افتاد. دیگه برام مهم نبود که سلیقه من رو نپرسیده و مثل پریا دنبال یه چیز خاص برای من نگشته.
فقط و فقط حواسم به دوست داشته شدن از طرف مرد رو به روییم بودم.
مردی که فقط دو هفته بود که بهش محرم بودم و فکر میکردم، مدتها طول بکشه تا این جمله رو از زبونش بشنوم.
مردی که عاشقانهاش با کلمه خوبی شروع شد.
سر بلند کردم و به مهیار نگاه کردم. یه دستش رو به میز تکیه داده بود و دست دیگهاش رو به صندلی و کمی خم شده بود و به من نگاه میکرد.
- شنیدی چی گفتم؟
سر تکون دادم. شنیده بودم چی گفت، ولی اصلا نفهمیده بودم. راه فهمیدن مغزم رو ابراز احساساتش سد کرده بود.
نگاهش رو از من گرفت و صاف شد. یه کم نگاهم کرد و از آشپزخونه خارج شد.
به ظرف خالی شده غذا نگاه کردم. از پشت میز بلند شدم و به سالن رفتم.
دقیقا وقتی به سالن رسیدم که از سرویس، در حالی که حوله رو به صورتش میکشید، بیرون اومد.
نیم نگاهی به من انداخت و همینطور که به اتاق خواب میرفت، گفت:
- یه فرچه دسته دار توی زیر زمین هست، برو بیارش بالا و با مواد شوینده، بزار دم دست. فردا ظهر با هم بریم حوض رو تمیز کنیم و توش آب بریزیم.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#بهار
#رمان
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت363 پیراهن سوخته رو توی دستش جا به جا کرد و گفت: - حالا ناهار هست منم
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت364
کنار در اتاق ایستادم. چند تا کاغذ رو دسته کرده بود و توی آینه به خودش نگاه میکرد.
پرسیدم:
- میتونی مرخصی بگیری؟ کاری نداری؟ اگه بخوای آب بریزی توش من خودم میتونم تمیزش کنم.
به من نگاه کرد، هنوز لبخندم محو نشده بود.
- من توی اون شرکت مدیرعاملم، کارمند یا کارگر نیستم که نیاز باشه مرخصی بگیرم. کاری هم ندارم. فعلا فقط تمرکزم به پیدا کردن اون کسیه که داره برام زیرآبی میره. تو هم خودت جون نداری تنهایی اون حوض بزرگ رو تمیز کنی، میترسم وسطش از حال بری. فردا ظهر با هم تمیز میکنیم.
پیرهن طوسی سوخته رو از روی تخت برداشت و توی دستم گذاشت. چشمهاش شیطون شدند و گفت:
- این رو هم بنداز سطل آشغال. دیگه هم چیزی رو از من مخفی نکن.
-من چیزی رو مخفی نکردم، بهت میگفتم.
از کنارم رد شد. با حرص تکرار کردم:
- مهیار، بهت میگفتم.
به طرف در سالن رفت. یه لحظه برگشت، در حالی که می خندید، گفت:
-راستی، امروز مامان زنگ زد و حالت رو پرسید، گفتم خوبی.
- سلام میرسوندی.
-گفتم شب زنگ بزنه.
- راستی، حال داییت چطوره؟
دیگه به در رسیده بود.
- خوبه، احتمالا فردا مرخص بشه.
مهیار از در سالن بیرون رفت و من با قدم های آروم خودم رو به در رسوندم و رفتنش رو نگاه کردم.
در رو بستم به پویا نگاه کردم. از کوسنیهای مبل برای خودش کوه درست کرده بود و ازش بالا میرفت.
روی مبل نشستم و کمی به حرف هاش فکر کردم. گفت دوستم داره. مغازه بازار و پاساژ ممنوع، پس باید دور خرید کردن رو خط بکشم؟
پس چطور وسیلههایی رو که نیاز دارم، تهیه کنم؟
گفت نمیزارم هیچ جا بری، فکر میکرده که من هم قراره برم. کجا برم؟
به من به چشم ملکه نگاه میکنه!
چند دقیقهای به حرفهاش فکر کردم و مغزم فقط جمله فکر نمیکردم اینقدر دوست داشته باشم، رو تجزیه و تحلیل کردم، بقیه حرف هاش رو مغزم پس میزد.
حس کنجکاوی دوباره قلقلکم داد. باید بقیه دفتر رو می خوندم و یه جای امن براش پیدا میکردم.
دفتر رو از زیر لباس ها بیرون آوردم و به سالن برگشتم. روی مبلی نشستم و دفتر رو باز کردم.
آخرین مطلبی رو که خونده بودم، پیدا کردم. چند بار به عبارت انگشتری با نگین سبز نگاه کردم و چند بار هم به حلقه ی ساده توی دستم.
پریا با انگشتری که مهیار به خاطرش تمام بازار رو زیر و رو کرده بود، خوشبخت نشد. یعنی من با وجود حلقه ساده توی دستم خوشبخت می شم.
دوباره به دفتر نگاه کردم.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
با سلام و احترام
این پرسشنامه به منظور یک پروژه تحقیقاتی در دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه فردوسی مشهد زیر نظر دکتر فیروزآبادی ارائه شده است.
پرسشنامه در زمینهی بررسی رفتار خرید در دو گروه مواد غذایی میباشد.
شرایط شرکت در پژوهش:
سن: ۱۵ سال به بالا
زمان پاسخگویی: ۵ تا ۱۰ دقیقه
مشخصات و اطلاعات شما به صورت کاملا محرمانه حفظ خواهد شد.
پیشاپیش از همکاری شما که منجر به توسعه علم خواهد شد سپاسگزاریم🙏
https://porsa.irandoc.ac.ir/s/TdmYjl
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت364 کنار در اتاق ایستادم. چند تا کاغذ رو دسته کرده بود و توی آینه به خو
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت365
( امروز رفته بودیم برای خواستگاری و بله برون. زیاد خونه عمه عطی و دایی احمد رفته بودم، ولی چرا اینقدر این سری معذب بودم. حالم خوب بود و خوشحال بودم، ولی همهاش عرق میکردم. مامان میخواست که تو انگشت پریا انگشتر بندازه، ولی پریا نذاشت و گفت که میخواد با من حرف بزنه. دایی احمد هم گفت که بریم تو تراس. پریا ازم پرسید که چرا دوستش دارم و چرا میخوام که باهاش ازدواج کنم. گفتم نمیدونم. پریا تعجب کرده بود و گفت، نمیشه، باید یه دلیلی بیاری، ولی من واقعا نمیدونستم. من بیهیچ دلیلی پریا رو دوست داشتم. اصلا مگه برای دوست داشتن دلیل احتیاج هست. بهم گفت چه طور میخوام خوشبختش کنم. بهش گفتم همه تلاشم رو میکنم که خوشحال نگهش دارم. پریا مطمئن نبود و میگفت اگه نتونی، ولی من مطمئن بودم که میتونم. باید بتونم. پریا باید همیشه خوشحال باشه.)
صفحه رو ورق زدم. از وقتی تو حالت مستی جمله دوست دارم مهیار، رفته بودم، دیگه از خوندن این خاطرات کمتر اذیت میشدم.
( قرار شده بود، آقا بزرگ صیغه محرمیت من و پریا رو بخونه. صیغه یه ساله پیشنهاد بابا بود، تا هم من هم پریا برای ازدواج آماده بشیم. بابا قول یه آپارتمان جدا رو داده بود. تا وقتی هم که درسم تموم بشه قرار شده بود از لحاظ مالی تامینمون کنه. همه چیز جور بود و قرار بود پریا مال من بشه. لحظهای که آقا بزرگ میخواست صیغه رو بخونه، پریا گفت که میخواد حق فسخ صیغه با اون باشه. من شوکه شده بودم، مامان خیلی راضی نبود، ولی بابا گفت این به من ربط داره. من هم رضایت دادم و به پریا وکالت دادم. آقا بزرگ صیغه محرمیت من و پریا رو خوند و به هم محرم شدیم. چقدر خوشحالم! )
بعد سه خط پشت سر هم، مثل مشق بچهها، نوشته بود، خوشحالم!
زیر همه این خوشحالمها، بزرگ نوشته بود: (پریا مال من شد.)
حوصله نداشتم از خوشحالیش چیزی بخونم. حرصم میگرفت، یا بهتره بگم بغضم میگرفت. وقتی یادم میاومد که چه جوری و تو چه شرایطی به مهیار محرم شدم، در حالی که خودش نبود و من هر لحظه منتظر یه ناجی بودم. دستم رو روی چشمم گذاشتم و کمی با انگشتهام ماساژش دادم. گرمی اشک رو حس کردم. خودم رو دلداری دادم، دیگه تموم شده، تو الان زنشی و مهم اینه که اون تو رو الان دوست داره. خودش همین نیم ساعت پیش گفت.
اشکهام رو کنترل کردم و چند صفحه به جلو رفتم؛ یه خورده از چند صفحه بیشتر.
( امروز جواب کنکور اومد. هم من، هم پریا، دل شوره داشتیم. پریا دوست داشت هنر قبول بشه، ولی من دوست نداشتم. اما به خاطر خوشحالی پریا چیزی نمیگفتم، کامپیوتر رو روشن کردیم و به نت وصل شدیم. پریا دستش رو جلوی دهنش گذاشته بود و روی صندلی جا به جا میشد. من هم استرس داشتم. بالاخره اسمش رو پیدا کردیم. پریا نظری، نام پدر احمد. هر دومون تو شوک بودیم، ولی با جیغ پریا از حالت شوک خارج شدیم. پریا دستش رو دور گردن من انداخته بود و بالا و پایین میپرید. این اولین باری بود که پریا فاصلهاش رو به خواست خودش با من کم کرده بود. دستم رو دور کمرش حلقه کرده بودم و با لذت نگاهش میکردم. یه دفعه ایستاد و خودش رو از من دور کرد. خجالت کشیده بود. چقدر این خجالت و حیاش رو دوست داشتم. چقدر لحظات نابی بود.)
به سختی از روی نوشتهها چشم برداشتم و با عصبانیت اون لحظه رو تصور کردم. نمیدونم چقدر و چند دقیقه، ولی همین طور گاهی به اطراف و گاهی به دفتر نگاه میکردم.
صفحه رو ورق زدم. از این صفحه متنفر بودم.
( امروز پریا برای گرفتن مدارکش به مدرسهاش رفته بود. بهش گفتم صبر کن با هم بریم، ولی گفت با دوستهاش می خواد بره، شاید چون مدرسه دخترونه است، دلش نمیخواد من باهاش برم.)
بقیه صفحه رو نخوندم و به صفحه بعد رفتم. حالا میخواد مراحل جمع آوری مدارک پریا رو دونه دونه توضیح بده.
( پریا باهام قهر کرده، امروز برای اولین بار سرش داد زدم. خیلی جدی و محکم باهاش حرف زدم و بهش گفتم میخوای تفریح کنی، مگه من مُردم. برای چی با دوستهات و دوست پسرهاشون رفتی بیرون. میگفت پسرها خودشون اومدند، قرار نبود که اونها باشند. گفتم وقتی که دیدی اونها هستند، چرا گردش رو ول نکردی، اصلا چرا با دخترهای این مدلی دوست میشی، چرا زنگ نزدی منم بیام که تنها نباشی. گریه کرد، دلم برای اشکهاش کباب شد. اما چند دقیقه گذاشتم که گریه کنه. عصبانی بودم. بالاخره نتونستم طاقت بیارم و رفتم سمتش. هولم داد عقب و گفت که دیگه نمیخواد من رو ببینه.)
تصور چهره عصبانی مهیار خیلی راحت بود. یه ساعت بعد از عقدمون با حرفی که زدم، عصبانیش کردم. واقعاً ترسناک شده بود.
#آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت365 ( امروز رفته بودیم برای خواستگاری و بله برون. زیاد خونه عمه عطی و د
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت363
دیگه دنبال این خاطره چیزی ننوشته بود. یکم پایین تر نوشته بود:
(پریا هنوز باهام قهره.)
با چند خط فاصله دوباره نوشته بود:
(پریا امروز هم جواب تلفنم رو نداد.)
چند خط بعد نوشته بود:
( امروز روز سومیه که پریا باهام قهر کرده.)
جهنم که قهر کرده! به درک که قهر کرده!
با اون دماغ عمل شدهاش!
دهنم رو کج کردم و گفتم:
-عروسک شده!
داشتم حرص میخوردم. این بی جنبه هم نشسته برای هر روز گزارش کار نوشته اینجا!
صفحه رو ورق زدم.
( امروز، دایی زنگ زد و گفت که برم خونشون. یه دسته گل خریدم و رفتم. دلم برای پریا تنگ شده؛ برای صداش، برای غر زدن هاش، برای شکل نگاهش. دایی ازم پرسید، چرا چند روزه که نرفتم دیدن پریا. اول چیزی نگفتم، اما انگار دایی یه چیزهایی فهمیده بود. به خاطر همین گفتم که با هم بحثمون شده. پرسید سر چی. چیزی نگفتم. میدونستم اگه بگم، پریا رو دعوا میکنه، پس چیزی نگفتم، دایی هم اصراری نکرد. فقط گفت از فردا وقت بذارم با پریا بریم برای ثبت نام دانشگاه. پریا تمام مدتی که من با دایی حرف می زدم از اتاق بیرون نیومد. به خاطر همین من رفتم پیشش، با هام حرف نمیزد و روش رو بر میگردوند. حق با من بود، ولی طاقت ناراحتیش رو نداشتم، کلی نازش رو کشیدم، تا دوباره باهام آشتی کرد. قول دادم دیگه سرش داد نزنم.)
سرم رو بالا گرفتم. پویا رو نگاه کردم. بالش تختش رو هم به کوسنهای مبل اضافه کرده بود و کوهنوردی میکرد.
اگه یه روزی من هم باهاش قهر کنم، مهیار میاد منت کشی؟ خوب یه دفعه که اومد، ولی من که قهر نبودم، فقط ناراحت شده بودم.
نفس سنگینی کشیدم و دوباره به دفتر نگاه کردم.
( امروز باید برم دنبال پریا، تا برای ثبت نامش بریم. حسابی به خودم رسیدم و دنبالش رفتم، وقتی رسیدم خونشون، نبود. عمه گفت که پریا یه ساعتی میشه که رفته از خونه بیرون و به اون گفته که با من یه جایی قرار گذاشته. خیلی عصبانیم! چرا پریا دروغ گفته؟ چرا من رو گذاشته سرکار؟ پریا اگه دستم بهت برسه!)
اگر عمو توی خونه بهم میگفت همین جا بمون، من قدمی جا به جا نمیشدم. چقدر این دختر جرات داشته!
( دایی بهم زنگ زد و گفت سریع برم پیشش، گفت کارم داره. آدرس یه بیمارستان رو بهم داد. یه کم ترسیدم، سریع خودم رو رسوندم. دلشوره داشتم. حسابی عصبانی بود. من رو برد یه گوشه و گفت مگه بهت نگفتم پریا رو برای ثبت نام ببری، اینطوری میخوای مواظبش باشی. من هم همه چیز رو گفتم، بالاخره باید یه جا جلوی کارهای خودسرانه پریا گرفته میشد. شوکه شده بود. گفت که پریا گفته که تو بهش گفتی خودت برو، من کلاس دارم. من هم خشکم زده بود. دایی گفت پریا وقتی داشته بر میگشته خونه با یه موتوری تصادف کرده و مچ پاش در رفته.)
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#بهار
#رمان
دنبال «ویآیپی» رمان بهارم اگر هستید، قیمتش ۳۰ هزار تومنه.
شماره کارت👇👇
6277601241538188
به نام آسیه علیکرم واریز کنید و عکس فیش واریزی رو به آیدی زیر بفرستید.
@baharedmin57
(این اکانت ادمینه و هیچ اطلاعی از پارتگذاری نداره، اختیاری هم برای تخفیف ویآیپی یا کتاب نداره. منظورم همون اکانت H.B هست.) اکانت بالا👆👆👆
⭕️فیش ارسالی هم لطفا تاریخش مال همون روز باشه، در این صورت ادمین نمیپذیره.
⭕️به خودتون هم تخفیف ندید، چون پیام بانک زیر سی تومن ارسال نمیشه و ادمین هم در صورت نیومدن پیام بانک، لینک رو بهتون نمیده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👇جواب سوالات پر تکرار👇
📌رمان بهار در ویایپی تموم شده؟ بله
📌چند پارته؟۷۲۷ پارت
📌هزینهاش چقدره؟ سی تومن
📌پیدیافه، یا کانال خصوصی؟ کانال خصوصی (من هیچ وقت آثارم رو فایل نمیکنم و حلال نمیکنم کسی رو که از روی فایل، آثارم رو بخونه)
📌چاپ شده؟ بله. ولی نسخه چاپ شده موجود نیست و همهاش فروش رفته، اگر به چاپ دوم رسید، حتما تو همین کانال بهتون اطلاع میدم.
📌👌و نکته مهم، اگر رمان بهار مجدد داره بارگزاری میشه، دلیلش اینه که قراره ادامه رمان رو این بار از زبون یکی از شخصیتهای دیگه همین رمان ادامه بدم.
📌 رمان جدید، که نام #پارازیت براش انتخاب شده، هنوز هیچ کجا پارت گزاری نشده، ویآیپی هم جدا براش گذاشته میشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شروع رمان عاشقانه بهار👇👇👇
https://eitaa.com/Baharstory/81629
بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت چشمهام رو بستم و به خاطراتم با نوید فکر کردم. هوا گرم بود. توی پارک ب
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
داشت جلو میاومد، روبروم ایستاد.
لبخندش توجهم رو به خودش داد.
-سلام، خوبی، این ورا؟
این ورا؟ این ورا!
چونهام لرزید، اشک تو چشمهام حلقه زد.
زنده بود، واقعا زنده بود.
-چرا ... چرا ... چر ا... چرا ...
تکرار چراها و حال خرابم لبخند رو به لبش خشک کرد.
-چی شده؟
تازه میپرسید چی شده!
دندونهام رو با حرص بهم سابیدم و گفتم:
-چرا گوشیت خاموشه؟
فریاد زدم:
- چرا؟
مثل آدمهای از همه جا بی خبر دستهاش رو از هم باز کرد.
میخواست حرفی بزنه که طاقت نیاوردم و دو دستی به سینهاش کوبیدم.
-چرا خاموشش کردی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
با هر چرا یکی به سینهاش کوبیدم.
عقب رفت.
با تعجب نگاهم میکرد.
-مینویسی رفتم و بعدم خاموش میکنی؟ میخوای منو بکشی؟ آره؟
نگفتی سپیده جون به سر میشه؟ نگفتی من نوشتم رفتم و بعدم اون هواپیمای کوفتی میوفته و سپیده دلش هزار راه میره؟
انگار تازه دو زاریش افتاده بود که جلو اومد.
-ماشینو دزد برد، موبایل توش بود...
نمیفهمیدم چی میگه، منطقم میون اشکهام گم شده بود که با کیفم بهش کوبیدن و بلند گفتم:
-ازت متنفرم، متنفرم ازت نوید، متنفرم...
دستم رو گرفت. به ضرب دستم رو کشیدم و به قهر به سمت در خروجی باغ راه افتادم.
نفس نفس میزدم، پرده اشک مسیرم رو تار کرده بود.
صدای نوید رو از پشت سرم میشنیدم.
جلوی در دستم رو از پشت کشید.
-سپیده... وایسا.
دستم رو به ضرب کشیدم و به سمتش برگشتم.
-ولم کن، گفتم ازت متنفرم. برو گوشیتو خاموش کن، برو سپیده رو جون به سر کن.
بازومهام رو گرفت. نتونستم تقلا کنم که همونجا وا رفتم.
روی زمین نشستم، بازوهام هنوز نو دست نوید بود.
تو چشمهام نگاه کرد و گفت:
-ماشینو دزد برد، موبایل و مدارکم همه توی ماشین بود. وقت نکردم برم سیم کارتو باطل کنم.
تقلای کمی کردم و اون رهام نکرد.
-به خدا نمیدونستم اینطوری میشی، گفتم...
-گفتی چی؟ ها؟ گفتی سپیده به جهنم، بزار فکر کنه من مردم؟ میدونی من از دیشب چه حالیم؟ پلک رو هم نزاشتم، دستم از همه جا کوتاه بود...میفهمی؟
بی جون به سینهاش کوبیدم.
-مگه قرار نبود بری؟ مگه ننوشتی رفتم؟
-نتونستم، بی تو نتونستم برم. بعدم این چه فکرایی بود که کردی! من حتما بهت زنگ میزدم اگر رفتنم قطعی بود.
-خب قهر بودی، نبودی؟
اشکم رو پاک کرد و گفت:
-من فکر کردم تو قهری.
زانوهاش رو به خاک چسبوند.
-گریه نکن دیگه، ببخشید، ناخواسته بود.
لبخند زد.
ته دلم خدا رو شکر میکردم که بود، که میتونستم عاشقش باشم.
-بایدم بخندی، منو به این روز انداختی بایدم بخندی.
-گفتی ازم متنفری، همین الان گفتی. خواستم بگم من این تنفر تو رو با هزار دوست دارم عوض نمیکنم.
لبخندش پاک شد و لبهاش رو داخل دهنش کشید.
سرم رو تو آغوشش کشید. چشمهام رو بستم، خدا رو شکر که زنده بود.
بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت داشت جلو میاومد، روبروم ایستاد. لبخندش توجهم رو به خودش داد. -سلام،
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
روی کنده پت و پهنی دو نفری نشسته بودیم.
از پهلو بهش تکیه داده بودم و سرم رو جایی میون شونه و سینهاش گذاشته بودم.
انگشتهام رو بین انگشتهاش گرفته بود.
هیچ وقت اینقدر بهش نزدیک نمیشدم، فاصله میگرفتم که اگر وصلتی سر نگرفت کمتر اذیت بشیم.
ولی حالا اصلا به جدایی فکر نمیکردم، هر چی هم میخواست بشه، بشه.
هنوز کرخت بودم، با اینکه یه لیوان آب قند به خوردم داده بودند و کلی هم باهام حرف زده بودند، هنوز جون به دست و پاهام نیومده بود.
مهراب و پدر نوید ازمون فاصله گرفته بودند.
کارگرها هم در حال رفت و آمد بودند و هر کدوم کاری انجام میدادند.
-خوبی؟
انگشتهام رو کمی جمع کردم و لب زدم:
-نه.
-حالا که خوب نیستی، میشه یه بار دیگه بگی ازم متنفری؟
خودم رو بی جون بهش کوبیدم.
خندید.
بدجنس شده بود و هر از چند گاهی این جمله رو میگفت.
-داری کیف میکنی از این حالم؟
-دارم کیف میکنم دختری که دوستش دارم، ازم تا این حد ازم متنفره. اینقدر که من هر بار بهش فکر میکنم قلبم تند تند میزنه. نمیدونی چه حسیه یکی اینطوری ازت متنفر باشه.
تکیهام رو ازش برداشتم.
انگشتش رو جلو آورد و با قیافهای مضحک و ملتمس گفت:
-میشه بازم بگی ازم متنفری؟
فقط نگاهش کردم.
انگشتش رو جمع کرد و گفت:
-آخه دختر خوب، تو فکر کن من طوریم شده باشه و مامانم خیلی با کلاس، لباس سیاه بپوشه و از پارکینگ خونه عموم ریز ریز گریه کنه و بیاد بیرون!
اخم کردم.
-اون لحظه من به این چیزا فکر نمیکردم، فکر میکردم چقدر بدبختم که...
بغض اجازه نداد حرفم رو ادامه بدم.
لبهام رو داخل دهنم کشیدم.
دست روی صورتم گذاشت.
-بسه دیگه، الان که هستم، صحیح و سالم.
جوابی ندادم، چون جواب دادن مساوی بود با اشک ریختن.
ویایپی عروس افغان🥀🥀🥀🥀🥀🥀
حدود صد و چهل پنجاه تا از پارتهای عروس افغان باقی مونده که میشه حدود دو تا سه ماه پارت گزاری کانال عمومی یعنی اینجا.
میتونید با پرداخت سی هزار تومن همه پارتها رو یک جا مطالعه کنید
واریز کنید به شماره حساب خانم آسیه علیکرم
6277601241538188
و عکس فیش ارسال بشه به این ایدی
@baharedmin57
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
وقتی باهات خوب رفتار میکنه
حس میکنی کل دنیا دوست داره
وقتیم کمی کم توجهی میبینی ازش
حس میکنی کل دنیا باهات قهره
چیز عجیبیه این دلبستگی . .
🧚♀💞 ◇ ⃟◇