eitaa logo
بنده امین من
5.5هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
3.9هزار ویدیو
61 فایل
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨ 🔹ان شاالله در این کانال، مفاهیم تربیتی هفت سال دوم، یعنی دوران بندگی را تقدیم خواهیم کرد. 🔹اجرای جدول فعالیتی جهت نهادینه کردن رفتار صحیح در فرزند و ... ✔️کانال اصلی👇 @Javaher_Alhayat
مشاهده در ایتا
دانلود
بنده امین من
‍ 🌻🐝داستان زیبای زنبور مغرور🐝🌻 یكی بود یكی نبود، زنبور شیطونی بود كه همراه زنبورهای دیگر در دشت‌ها
‍ 🐝🐞‍ ادامه داستان زنبور مغرور...🐞🐝 روز بعد كفشدوزك آمد تا به زنبور كمك كند، ولی هر كاری كرد نتوانست در دهانش موم جمع كند. زنبور گفت: آخه تو كه زنبور نیستی تا بتوانی این كار را انجام بدهی. كفشدوزك گفت: در هر صورت می‌خواستم كمكت كنم. زنبور كوچولو تشكر كرد و به كارش ادامه داد. در همان نزدیكی یك عنكبوت در حال بستن تار بود كه زنبور كوچولو به عنكبوت نگاه می‌كرد و انرژی می‌گرفت و به كارش ادامه می‌داد. عنكبوت رو كرد به زنبور و گفت: اگر می‌تونستم حتما كمكت می‌كردم. روزها همین‌طوری می‌گذشت تا این‌كه پس از چند روز خانه زنبور با تلاش فراوان آماده شد، ولی زنبور كوچولواینقدر لاغر شده بود كه دیگر هیچ توانی برايش نمانده بود. هنوز خستگی‌اش در نرفته بود كه متوجه تكان‌های شدید و ضربه‌هایی شد. خیلی زود از كندو خارج شد تا ببیند چه خبر شده. 2 تا زنبور غول‌پیكر بودند كه ادعا می‌كردند آن كندو خانه آنهاست و به زنبور كوچولو گفتند از خانه ما بیا بیرون. زنبور كوچولو گفت: اینجا را من خودم ساختم، آن هم با هزار زحمت. همه این جانوران شاهدند كه اینجا را خودم ساختم. زنبورهای غول‌پیكر زنبور كوچولو را بیرون انداختند و به داخل كندو رفتند. دوباره زنبور كوچولو بی‌خانمان شده بود، ولی غرورش اصلا اجازه نمی‌داد تا به كندو و دوستان قدیمش برگردد. با خودش گفت: حالا فهمیدم كار زنبورهای سرباز چی بود. آنها از كندو نگهداری می‌كردند و اجازه نمی‌دادند كه این زورگوها كندوی ما را اشغال كنند. وقتی كه گروه باشیم می‌توانیم با هم از حق خود دفاع كنیم و عاقبت به كندو و پیش دوستانش برگشت، ولی تجربه خوبی به دست آورده بودو ملكه پست بالاتری به او داد. 🐝 🐞🐝 🐝🐞🐝 لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2790🔜
سخنانی برگرفته از نامه‌های حضرت علی علیه السلام در نهج‌البلاغه خطبه 192نهج‌البلاغه لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2791🔜
5.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👈{ حاسبوا قبل ان تحاسبوا 🧮 }👉 📌 تاحالا به این عبارت فکر کردی؟! تاحالا شده بیای و حساب خودتو برسی؟🙊 کارا خوب و بدت رو سبک‌و سنگین کنی؟ •••• •••• •••• •••• یه کاری که کمکمون می‌کنه برای بهتر شدن😉✌️ لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2792🔜
11.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺 📽 انیمیشن مهدوی ____🍃💕🍃ا____ داستان (آرزوی اسب سفید) ____ا🍃💕🍃____ 🦋قسمت اول🦋 روی تپه ای سرسبز 🌳🌲🌴دهکده کوچکی🏘️ بود. در این دهکده پیرمرد مهربونی👨🏼زندگی می‌کرد که تعدادی اسب 🐴 داشت. اسب های رنگارنگ و قشنگ. سفید، خاکستری،قهوه ای، سیاه. 🐴🐎🐴🐎🐴🐎 در میون این اسب ها اسب سفیدی بود که... اَللّهُــــمَّ_عَجـِّــل_لِوَلیِّــــکَ_الفَـــــرَج لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2793🔜
گنجشک پَر جیک جیکو به جوجه ها گفت:« بی سرو صدا بمانید تا برگردم» وبرای پیدا کردن غذا از لانه بیرون رفت . جوجه اولی سرش را از لانه بیرون برد و به اطراف نگاه کرد و گفت:« کاش می شد برویم بیرون ببینیم چخبر است!» جوجه دومی نوکش لرزید گفت:« نه خطرناک است » و بال هایش را جمع کرد .جوجه ی سومی سری تکان داد و گفت :« بیایید همین جا بازی کنیم» _«گنجشک» _«پَر» _«درخت» _«درخت که پر نداره....» وسط بازی جوجه ها صدایی به گوش رسید:_«فیس فیس فیس » جوجه ی اولی آرام گفت:« هیس بچه ها ساکت باشید یک صدایی می آید» هر سه ساکت شدند و گوش هایشان را تیز کردند. جوجه ی دومی گفت:« من می ترسم صدای چیست؟» جوجه ی سومی کمی سرش را از لانه بیرون آورد. بلند فریاد زد:« مار... مار....» جوجه ها وحشت زده می لرزیدند و مادرشان را صدا می زدند:« مامان..... مامان جون» جیک جیکو که صدای جوجه ها را از دور شنید ، به سمت لانه پرواز کرد. مار را دید که آرام آرام به سمت جوجه ها می خزید. پرواز کرد و به دنبال کمک رفت. از این طرف به آن طرف پرواز می کرد اما هیچ گنجشکی ندید. ناگهان چشمش به مرد مهربانی افتاد.جیکو قبلا شنیده بود که این مرد مهربان ضامن بچه آهو بوده است. با رنگ و روی پریده و نوکی لرزان روی شاخه نشست . رو به اقای مهربان کرد و گفت:« کمکم کنید مار ....مار...الان جوجه هایم را می خورد. کمکم کنید» آقای مهربان به مردی که همراهشان بود گفت:« سریع خودت را به ایوان برسان و جوجه های این گنجشک را نجات بده» آن مرد چوبی برداشت و به طرف مار دوید. مار بدجنس تا مرد را دید ترسید و از آن جا دور شد. 🖤🖤🖤 لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2794🔜
سخنانی برگرفته از نامه‌های حضرت علی علیه السلام در نهج‌البلاغه حکمت 179نهج‌البلاغه لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2795🔜
‍ 🦋 🌸 شاپرک و گلهای فرش 🌸 🦋 شاپرک از لای در وارد خونه شد و روی مهتابی نشست .از اون بالا چشمش افتاد به زمین و چندین گل زیبا دید که انگار روی زمین پهن شده بودند. گلها انقدر قشنگ بودند که شاپرک با خودش فکر کرد تا حالا تو هیچ باغی گلهای به این قشنگی ندیده . گلهایی که شاپرک روی زمین دید هر گلبرگشون به یه رنگ بود . نارنجی ، نیلی ، بنفش ، آبی ، قرمز ، صورتی و ... شاپرک انقدر ذوق کرده بود که دیگه از حضور آدمهای توی خونه نمی ترسید . چندین بار سعی کرد بره و روی گلها بشینه اما هر دفعه یکی جیغ می زد و شاپرک از نیمه راه برمی گشت . طفلکی از دست این جیغ جیغو ها مجبور شد تا آخر شب رو مهتابی بشینه و منتظر بشه تا اهل خونه بخوابن . کم کم عقربه ساعت تکون خورد و رفت روی ساعت ده و همه به رختخوابشون رفتن. و انتظار شاپرک تموم شد شاپرک آروم صدا زد سلام . ببخشید شما هنوز بیدارید ؟ مهمون نمی خواهید؟ گلها به شاپرک لبخند زدن . شاپرک با تمام سرعت از اون بالا شیرجه زد روی زمین و روی اولین گل نشست . شاپرک می خواست بوی عطر گل رو با تموم وجودش استشمام کنه اما با اولین نفس ،چنان بوی بدی به مشامش رسید که حالش بد شد . شاپرک به سرعت از جاش بلند شد و روی گل بعدی نشست .اما اون گل هم همینطور بوی بدی می داد . شاپرک روش نمی شد به گلها حرفی بزنه اما تحمل بوی بد گلها رو هم نداشت . گلها که خودشون همه چیزو می دونستند از شاپرک عذر خواهی کردن و به شاپرک  گفتند ما گلهای فرش هستیم و همیشه زیر پای آدمها قرار داریم . ما به خونه ی آدما خیلی صفا و زیبایی می بخشیم ولی بعضی از آدما فقط بوی بد پاها و جوراباشونو به ما منتقل می کنن. مثل همین نیما که پسر این خانواده است .  خودمون بارها و بارها دیدیم که مامان و باباش بهش نصیحت می کنن پاهاشو بیشتر بشوره و جوراباشو عوض کنه اما کو گوش شنوا؟ شاپرک دلش برای گلهای قالی سوخت و تو راه برگشت در گوش نیما گفت حیف این گلهای قالی !   🦋 🌸🦋 🦋🌸🦋 لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2796🔜
سخنانی برگرفته از نامه‌های حضرت علی علیه السلام در نهج‌البلاغه حکمت 268نهج‌البلاغه لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2798🔜
‍ 🐯🕊 مادر واقعی بچه ببر 🕊🐯 کبوتر نامه رسون برای میمون مهربون نامه آورده بود. اما با تعجب دید که میمون داره از یه بچه ببر نگهداری می کنه. میمون به کبوتر گفت مادر این بچه ببر گم شده . تو می تونی بگردی و مادرش رو پیدا کنی؟ کبوتر قبول کرد و راهی شد. توی راه یه الاغ باربر دید. از الاغ برای پیدا کردن راه جنگل راهنمایی خواست الاغ گفت من نمی دونم ولی شاید جوابتو پدربزرگم بدونه. پدربزرگش خیلی پیر بود و هی می گفت چی؟ بلند تر بگو. وقتی ماجرا رو شنید، آدرس جنگل رو به کبوتر داد. کبوتر به جنگل رفت. اونجا چند تا شامپانزه دید و ماجرا ی بچه ببر رو به اونا گفت و ازشون کمک خواست. ولی اونا به جای کمک ،حسابی مسخرش کردن. این یکی خوابید روی زمین و قهقه زد به خنده . هی می گفت یه میمون، مادر یه بچه ببر شده . چقدر خنده داره . کبوتر، ناامید روی درختی نشست. اونجا لونه یه پرنده زیبا بود. پرنده از کبوتر پذیرایی کرد و بقیه راهو بهش نشون داد. کبوتر توی راه یه اسب کنجکاو دید که سرش لای شکاف درخت گیر کرده بود کبوتر کمکش کرد و نجاتش داد. اسب هم اونو تا نزدیک ببرها برد. کبوتر بعد از یه جستجوی سخت، بلاخره مادر بچه ببرو پیدا کرد اما مادر بچه ببر نزدیک بود کبوتر رو بخوره. کبوتر فورا ماجرا رو بهش گفت. مادر بچه ببر از کبوتر عذر خواهی کرد و باهاش دوست شد. حالا به خاطر زحمت های کبوتر ،بچه ببر پیش مادر واقعیش زندگی می کنه. 🐯 🕊🐯 🐯🕊🐯 لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2799🔜
بسم الله الرحمن الرحیم احکام خوشمزه:😋 سلام سلام سلام معلوم نیست این اوستا مراد ما چند وقت کجا غیبش زده بود و هیشکی هم حالی از احوالش جویا نشد. آخه اینه رسم رفاقت؟😭😭 علی ای حال... بچه ها امروز بین اوستا مراد و آق قربون بحث و گفتگو بود که تو سجده باید طرفدار دایره بود یا خط راست؟ ❓به نظرتون مشکل درباره کدامیک از اعضای سجده هست؟ چرا؟ ⏰ تا ساعت فردا، منتظر جواب‌های قشنگ بچه های گل گلاب مومن‌مون هستیم. لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2800🔜
‍ 🦔🐭تیغو من را توی لانه اش راه نداد 🐭🦔 تق تق تق! تیغو، جوجه تیغی کوچولو، به در لانه ی موموش زد و گفت :آمدم بازی، بیام تو؟ مومو از لای در گفت : الان نه لطفا کمی بعد بیا. و زود در را بست تیغو با اخم و غرغر به طرف لانه اش برگشت. خرگوشک او را دید و پرسید : چه شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟ تیغو گفت : موموش کار خیلی بدی با من کرده . من را توی لانه اش راه نداده. خرگوشک با تعجب گفت: فقط همین؟ این که کار بدی نیست. شاید خسته بوده یا حوصله نداشته. شاید کار داشته ، یا شاید… تیغو شانه بالا انداخت و با خودش گفت : به من چه! و به راهش ادامه داد. عصبانی و بی حوصله به لانه اش رسید. حتی وقتی لاک پشت کوچولو در زد و پرسید: بیام تو؟ تیغو راهش نداد با خودش می‌گفت: شاید موموش یک گنج خیلی قشنگ پیدا کرده و نمی خواهد آن را ببینم… یا شاید یک غذای خیلی خوشمزه دارد که می خواهد تنها تنها بخورد. یا شاید یک دوست جدید پیدا کرده و دیگر من را دوست ندارد… یکهو یاد حرف خرگوشک افتاد که شاید حوصله نداشته از خودش پرسید مگر میشود آدم از بی حوصلگی کسی را بع خانه اش راه ندهد؟ بعد از این فکر بلند شد و خیلی سریع از خانه اش خارج شد و خود را به لاک پشت کوچولو رساند و گفت: _ منر ببخش که باهات بدحرف زدم من یکم بی حوصله بودن لاک پشت کو چولو لبخندی زدو گفت که اصلا ناراحت نشده تیغو خوشحال شد و دلش خواست خودش هم همان قدر مهربان باشد همان وقت، تق تق تق ! موموش از پشت در پرسید: بیام تو؟ تیغو فقط یک ذره در را باز کرد، و بی اختیار اخم کرد موموش خندید و گفت : ناراحت شدی؟ می خواستم کتاب داستانم را زودتر تمام کنم که به تو هم بدهم بخوانی. داستانش خیلی خیلی جالب است. تیغو به کتاب توی دست موموش نگاه کرد و خوش حال شد. اخم هایش را باز کرد و گفت : زود بیا تو. 🐭 🦔🐭 🐭🦔🐭 لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2801🔜
بنده امین من
احکام خوشمزه😋: بسم الله الرحمن الرحیم ⭕️دایره یا ➖خط راست؟ امروز اوستا مراد تو باغش خیلی کار داره، آخه نوبت آب باغ اون هست. باید بیل به دست، پای درختها رو پاک کنه تا آب قشنگ به پای اونها برسه، باید مواظب خار و خاشاک توی جوی‌های آب هم باشه و اونها رو کنار بزنه. اوستا مراد تا ظهر مشغول آبرسانی به درختها بود و چون باید تا ساعت دو آب رو به باغ آق قربون میرسوند، اذان که شد نتونست به مسجد بره. برای همین با آب جوی وضو گرفت. بعد یه تکه زمین صاف از باغ رو انتخاب کرد و قامت بست. درست بالای جایی که اوستا مراد ایستاده بود، نهر آب قرار داشت. اوستا قبل از نماز با خودش فکر کرده بود که تا نماز ظهرم رو بخونم، جوی آب پر نمیشه. ولی... حساب اوستا مراد درست از آب در نیومد و در رکعت دوم بود که آب جوی بالا اومد و شری ریخت جایی که اوستا ایستاده بود! زمین زیر پای اوستا مراد خیس و گلی شد. در همین حال آق قربون به سمت اوستا اومد تا ببینه آب کی به طرف باغش میاد و آیا وقت داره نمازش رو اول وقت بخونه یا نه؟ وقتی به باغ اوستا رسید، با سر و وضع گلی اوستا مراد روبرو شد. بعد از نماز، آق قربون نگاهی به زمین کرد و پرسید: تو توی نمازت سجده هم میکردی؟ اوستا گفت وا مگه میشه سجده نکنم؟ آق قربون جواب داد پس چرا من اثر دایره ای را از نخود پاهات نمی‌بینم؟ اوستا مراد در حالیکه هاج و واج به آق قربون نگاه میکرد گفت: نخود پا دیگه چیه، من پام رو مثل کفگیر موقع سجده میذارم روی زمین. این خط ها رو ببین! اثر انگشتای پای من موقع سجده ست. آق قربون گفت نه قربونت برم‌! موقع سجده باید سر انگشت شستت روی زمین باشه من بهش میگم سر نخود. خلاصه از اوستا اصرار و از قربون انکار! از طرفی رساله هم دم دستشون نبود که نگاه کنند ببینند کی درست میگه. بالاخره تصمیم گرفتند به مسجد برند و از حاج آقا سوال کنند. با زحمت آب رو به طرف باغ آق قربون هدایت کردند و به طرف مسجد روستا براه افتادند، مردم داشتد با حاج آقا نماز می‌خوندند. هر دو خوشحال شدن و شروع به نماز جماعت خوندن کردن. بعد از نماز، حاج آقا شروع کرد به مساله گفتن؛ از قضا درباره اعضای سجده و گذاشتن سر انگشت شست به زمین گفتند. در همین حال اوستا مراد از ته صف فریاد زد: درود بر نخود پا! و همه خندیدند.😊 لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰 ✿○○••••••══ @farzandetanhamasiry8_14 ═══••••••○○✿ 🔚2802🔜