بنده امین من
#داستان بعداً هوا حسابی سرد بود و باد شدیدی میوزید. نماز تمام شده بود و مردم کم کم از مسجد خارج
#داستان
دزد با سواد
با بچهها سرگرم بازی دزد و پلیس بودیم. چه بازی پر هیجانی!
آن روز من رئیس دزدها بودم. یک گونی بزرگ که مثلاً کیسه پول بود روی دوشم بود و داشتم به سرعت فرار میکردم.
پلیسها هم با تفنگهای بی فشنگشان به سرعت مرا دنبال میکردند.
_ ایست! ایست!
در مسجد باز بود. فوری داخل شدم و کفش هایم را کندم و با سرعت از در پشتی خارج شدم.
قاسم و جواد هم همین کار را کردند و سریع توی کوچهی پشت مسجد مرا بازداشت کردند!
به پلیسها گفتم: « اِ، آقایان پلیس! مگه شما نمیدونید که مسجد را نباید محله عبور و مرور قرار داد مگر این که در آن نماز بخوانید؟» من که دزدم و تکلیفم معلومه اما شما چرا؟ کار شما خیلی عجیبه!»
قاسم با تعجب گفت: «عجیبتر از کار ما اینه که آدمی به این خوبی و با سوادی چرا دزدی میکنه! تازه رییس دزدها هم هست!»
#قسمتبیستوسوم
نویسنده سیدمحمدمهاجرانی
#رسانه_ی_تنهامسیر
لینک کانال۸ تا۱۴سال جهت نشر🔰
✿○○••••••══
@farzandetanhamasiry8_14
═══••••••○○✿
🔚2716🔜