eitaa logo
بصیـــــــــرت
2.2هزار دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
2.1هزار ویدیو
70 فایل
﷽ با عرض ارادت به مقام بلندو بی بدیل شهدا وبا کسب اجازه ازولی امر مسلمین مقام معظم رهبری و آقا با توجه به فرمایش اخیر رهبر به افزایش بصیرت افزایی نام کانال به بصیرت تغییر یافت البته همچنان فرمایشات آقاو معرفی شهدا در برنامه های کانال در ارجعیت هستند🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
بصیـــــــــرت
💝📿💝 📿💝 💝 #فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_صد_و_چهارم ✍ دستم را محکم گرفته بود و به دنبال خود می کشاند.
💝📿💝 📿💝 💝 ✍ دیواری که اجازه ی حتی یک تنه برخورد به خانومهای حفاظت شده اش را نداد.. دیواری از سربازانِ غیرت.. آنهم غیرتی حسینی.. کاروان گوشه ای ایستاد و بعد از تشکرو دعایی جانانه ، عزم جدا شدن کرد. حسام با دوستانش خداحافظی کرد و مرا به گوشه ای از سرایِ حسین برد. کنارِ یکدیگر رو به گنبد چسبیده به زمین نشستیم. - حالت خوبه بانو؟ اذیت نشدی؟ اونجا همه ی حواسم پی تو بود که یه وقت مشکلی پیش نیاد. مگر میشد، کربلا باشد، حسین باشد، اربعین باشد و حالِ کسی باشد؟ - حسام بازم میاریم کربلا؟ لبخند زد: - نه اینکه این دفعه من آوردمت؟ آقا بطلبه دنیا هم نمیتونه جلودار بشه... همونطور که بنده تمام زورمو زدم تا دانیال برت گردونه و شما افتخار هم صحبتی ندادی... حالا بیا یه بخونیم.😊 شمام یه دعایی بکنی واسه ما، بلکه حاجت روا شیم... حسام زیارت عاشورای بین هر دویمان گرفت و با صدایی بلند شروع به خواندن کرد. هر چند که نوایش در آن همهمه ی جمعیت به وضوح شنیده نمیشد ، اما صوتش دل می برد و اسیرترم میکرد. و من سرا پا گوش، جان سپردم به شنیدنش موجِ آوازش پر بغض بود و گریه... حسام چه آرزویی داشت که این گونه پتک میشد بر سرم؟ پا به پایِ گریه هایِ قورت داده اش اشک شدم و زار زدم... چقدر این مرد هوایش ملیح بود. زیارت که تمام شد دستانش را رو به گنبد، بالا برد و با چشمانی بسته چیزی را زیر لب نجوا کرد. پر از حزن صدایم زد: - سارا خانم.. شما پیش آقا خیلی عزیزی.. پس حاجتمو ازش بگیر... با صدایی که از فرط ناله، بم شده بود پرسیدم: - من؟ چجوری آخه؟ اشکِ روان شده از کنار صورتش را دیدم: - سخت نیست.. فقط یه آمین از ته ته دلت بگو... پلک روی هم گذاشتم، و با تمام وجودم “آمین” گفتمو دعا کردم بهر برآورده شدنِ آرزوی این مرد...