بصیـــــــــرت
💝📿💝 📿💝 💝 #فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_صد_و_چهارم ✍ دستم را محکم گرفته بود و به دنبال خود می کشاند.
💝📿💝
📿💝
💝
#فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا
#قسمت_صد_و_پنجم
✍ دیواری که اجازه ی حتی یک تنه برخورد به خانومهای حفاظت شده اش را نداد..
دیواری از سربازانِ غیرت.. آنهم غیرتی حسینی..
کاروان گوشه ای ایستاد و بعد از تشکرو دعایی جانانه ، عزم جدا شدن کرد.
حسام با دوستانش خداحافظی کرد و مرا به گوشه ای از سرایِ حسین برد.
کنارِ یکدیگر رو به گنبد چسبیده به زمین نشستیم.
- حالت خوبه بانو؟ اذیت نشدی؟ اونجا همه ی حواسم پی تو بود که یه وقت مشکلی پیش نیاد.
مگر میشد، کربلا باشد،
حسین باشد،
اربعین باشد و حالِ کسی باشد؟
- حسام بازم میاریم کربلا؟
لبخند زد:
- نه اینکه این دفعه من آوردمت؟
آقا بطلبه دنیا هم نمیتونه جلودار بشه...
همونطور که بنده تمام زورمو زدم تا دانیال برت گردونه و شما افتخار هم صحبتی ندادی...
حالا بیا یه #زیارت_عاشورا بخونیم.😊
شمام یه دعایی بکنی واسه ما، بلکه حاجت روا شیم...
حسام زیارت عاشورای بین هر دویمان گرفت و با صدایی بلند شروع به خواندن کرد.
هر چند که نوایش در آن همهمه ی جمعیت به وضوح شنیده نمیشد ، اما صوتش دل می برد و اسیرترم میکرد.
و من سرا پا گوش، جان سپردم به شنیدنش
موجِ آوازش پر بغض بود و گریه...
حسام چه آرزویی داشت که این گونه پتک میشد بر سرم؟
پا به پایِ گریه هایِ قورت داده اش اشک شدم و زار زدم...
چقدر این مرد هوایش ملیح بود.
زیارت که تمام شد دستانش را رو به گنبد، بالا برد و با چشمانی بسته چیزی را زیر لب نجوا کرد.
پر از حزن صدایم زد:
- سارا خانم.. شما پیش آقا خیلی عزیزی.. پس حاجتمو ازش بگیر...
با صدایی که از فرط ناله، بم شده بود پرسیدم:
- من؟ چجوری آخه؟
اشکِ روان شده از کنار صورتش را دیدم:
- سخت نیست.. فقط یه آمین از ته ته دلت بگو...
پلک روی هم گذاشتم، و با تمام وجودم “آمین” گفتمو دعا کردم بهر برآورده شدنِ آرزوی این مرد...