امروز هوا سنگین بود، نه مثل باران که میریزد
و همه چیز را تازه میکند، بلکه مثل بغضی که
پشت گلو مانده و نمیگذارد نفس بکشی.
گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم، ولی صدایم
در گلو میشکند و تنها میمانم با این سکوت سرد.
برای تو نمینویسم، چون نمیدانم آیا تو هستی؟
برای هیچکس مینویسم، تا شاید کلماتم،
جای دستانی باشد که نبودند…
و شاید، تنها شاید، این کلمات روی
دیوارهای تنهایی پژواک شود.
──
| نامههایی به هیچکس
کافه نادری.
امروز هوا سنگین بود، نه مثل باران که میریزد و همه چیز را تازه میکند، بلکه مثل بغضی که پشت گلو ما
در خلوت شبهای بیماه،
وقتی هیچکس نمیبیند،
من با خودم حرف میزنم؛
از همه چیز و هیچ چیز.
مینویسم تا صدایم را گم نکنم،
اما این نامهها هیچگاه به دست کسی نمیرسد.
آنها فقط میان برگهای کاغذ، پنهان میشوند،
مثل رازهایی که هیچگاه فاش نمیشوند،
و من همچنان منتظر کسی هستم که این سکوتها را بفهمد.
──
| نامههایی به هیچکس
از زلفت که دنیا را مبهوت خودش کرده متشکرم
همان سارق تمام نخلستانها
متشکرم به خاطر تمام دقایقی که چشمانت در این زمانهی خسیس به من بخشید
متشکرم بهخاطر ساعتهای دیوانگی و ماجراجویی و چیدن غیرممکنها
متشکرم به خاطر تمام سالهای عشق: پاییز و زمستاش، ابری و صافش و تمام نوسانات آسمانش
متشکرم به خاطر دوران گریه و شب بیداری طولانی
متشکرم به خاطر غم زیبا
متشکرم به خاطر غم زیبا
#نزار_قبانی
کافه نادری.
در خلوت شبهای بیماه، وقتی هیچکس نمیبیند، من با خودم حرف میزنم؛ از همه چیز و هیچ چیز. مینویسم ت
کاش میتوانستم بگویم چه بار سنگینیست،
این انتظارِ بیپایان،
ولی کلمات،
تنها صدای خستهی مناند
که به هیچکس نمیرسد.
──
| نامههایی به هیچکس
کافه نادری.
کاش میتوانستم بگویم چه بار سنگینیست، این انتظارِ بیپایان، ولی کلمات، تنها صدای خستهی مناند که ب
گاهی دلم میخواهد از روزهایی بگویم که رفتند،
از لبخندهایی که دیگر نمیشنوم،
و از دستهایی که دیگر نمیتوانم بگیرم.
اما هیچکس نیست که بشنود،
جز این سکوت سرد که همدم همیشگی من شده است.
پس مینویسم،
برای هیچکس،
شاید همین نوشتن به تنهایی، تسکین باشد.
──
| نامههایی به هیچکس